حالِ چشمهامان: خونی و اشکی و غمبار

دکمۀ play را فشار می دهم. صدای جیغ است و دختری که دراز می کشد روی زمین و خونی که زیر پایش روی زمین ریخته. دوربین می چرخد از پشت مردهایی که دوراش حلقه زده اند. صدای مردی می آید:« ندا نترس، ندا نترس» شقیقه هایم می کوبند. سرم داغ شده. چشمهای ندا می چرخد سمت دوربین. « ندا نترس». خون از گوشه لبهاش پایین می آید و بینی اش خونی می شود. صدای جیغ زنی می آید. دوربین دوباره می چرخد. « ندا بمون، ندا بمون» اینبار تمام صورت ندا خونی است. صدای فریادها بلندتر می شود. « ندا بمون». پلک هام را فشار می دهم روی هم. صدا لحظه ای قطع و دوباره شروع می شود.  Media Player لعنتی دوباره تصویر را پخش می کند. چشم ها را باز می کنم. از پشت اشک ها همه چیز تار است. « ندا نترس، ندا نترس» انگار به ما می گوید. نباید بترسیم، نباید. صدای جیغ زنی می آید و فریادهایی. مگر این روزها کم این صداها را شنیده ایم. مگر کم خون دیده ایم. مگر کم خون گریسته ایم. « ندا بمون، ندا بمون». باید بمانیم. باید محکم باشیم. باید این روزها را هیچ وقت فراموش نکنیم. هستی کلید می اندازد توی قفل و در را باز می کند. سریع دکمۀ Stop را می زنم و اشک ها را از روی صورتم پاک می کنم. می دانم که طاقت دیدن ندا را ندارد. و اصلا مگر کداممان دل دیدن این تصاویر را داریم. می نشیند روی مبل. چشمهاش سرخ سرخ است. این روزها حال چشمهامان همین طور است، خونی و اشکی و غمبار.

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۸۸