روشنایی
دبستان که می رفتم. روزی رفتیم اردو، شهر بازی. یکی از بازیها تونل وحشت بود. تونل وحشتی که قطارش خراب بود و ما مجبور بودیم از روی ریل ها راه برویم. اولین صحنه ای که دیدیم از تیر خوردن یک سرباز ایرانی و پاشیدن خون توی سر و صورت مان، دیگر کسی راه نمی رفت. دویدن بود و زمین خوردن و جیغ و فریاد و هر لحظه دیدن چیزی خشن تر. سربازی عراقی که اسیری ایرانی را گرفته بود زیر مشت و لگد. دست و پاهای بریده که روی هم کود شده بودند و دو تا افسر عراقی که بلند بلند می خندیدند و سر راهمان را گرفته بودند. از زیر دست و پای شان که می گریختیم دیگر دایرۀ روشنایی را می دیدیم و بعد دیگر آزادی بود. آزادی از تاریکی. در تمام دوران بچگی کابوسم برگشتن به آن تونل بود.
حالا کابوس برگشته. همۀ آن تصاویر خون و خشونت دوباره تکرار می شوند. توی تاریکی مانده ایم و دائما شکنجه می شویم و عده ای جلوی راهمان را گرفته اند و بلند بلند می خندند. ولی می دانم که باز هم آن انتها دایرۀ روشنایی منتظرمان است. روشناییِ آزادی. باید آنقدر تلاش کنیم تا برسیم به آن دایرۀ روشن.