در ستایش بازی نکردن

می خواهم امسال سرم به کار خودم باشد. البته با این حجم از کار چارۀ دیگری هم ندارم. نمی خواهم به حرف دختری که سر تا پا سبز پوشیده و آرایشش، کامل، سبز است گوش کنم و مچ بند سبزی که به سویم دراز کرده را نمی گیرم. " یاد یار مهربان آید همی". واقعا هم که در این وانفسا تا می توانیم باید به حافظه مان فشار بیاوریم و یاد یار مهربان را به یاد بیاوریم. کِی این دایرۀ بسته، باز می شود؟ می خواهم به موقع برسم و فوتبال بارسلونا و منچستر یونایتد را ببینم. نمی خواهم بدانم که کدام می برند. هر دو را دوست دارم و این کار را سخت می کند. به قول دوستی یک چشممان اشک است و یکی خون. نمی خواهم به پسری که با شوق روی محل های سفیدی که شهرداری برای تبلیغات انتخابی درست کرده بگویم با آن اسپری قرمز ننویسد: "محمود مردمی نژاد" و چهرۀ نازیبای شهر را نازیباتر نکند. نمی خواهم بگویم لطفا کمی به مخاطب احترام بگذارید و اقلا برای تبلیغات پوستر چاپ کنید. باور کنید سی سال گذشته و کسی هنگام چسباندن پوستر کاریتان ندارد و لازم نیست اینقدر با عجله با اسپری بنویسید. ده سال پیش فینال جام باشگاه های اروپا را خانۀ مادربزرگ دیدم. منچستریونایتد، بایرن مونیخ. و چه پایانی داشت آن بازی. در چند دقیقه همۀ آرزوهای بایرن بر باد رفت و منچستر قهرمان شد. اگر شیخ اصلاحات چهار سال پیش آن یک ساعت را نخوابیده بود الان داشتیم چکار می کردیم؟ سعی می کردیم دنبال کس دیگری بگردیم و سعی کنیم چهار سال بعد به هر قیمتی که شده رئیس جمهور نشود؟ "برای تغییر آمده ایم". شیخ انگشت اشاره اش را به سویی گرفته و  با بقیه انگشتها دنبالۀ عبایش را چنگ زده. «اقلا این یکی حرفش را تمام و کمال می زند، بقیه آنقدر حرف را می پیچانند که برای خودشان هم مفهوم نیست که چه می گویند» این ها را دوستی می گوید. نمی خواهم جوابی بدهم. نظر همه محترم است. داور سوت می کشد و بارسلونایی ها می ریزند وسط زمین. دلم برای مادربزرگ تنگ شده. «هنوز بیداری؟ فوتبال تمام نشده؟» «نه مادر، کاری داری؟» « نه مادرجون، کاری ندارم. نگاه کن» دلم برای صداش، چروک های ریز دستهای لاغر و چشمهای باهوشش تنگ شده. مگر چکار کرده ایم که جلویمان را می گیرند؟ نه، خبری نیست. ایست بازرسی نیست. فقط می خواهند تبلیغ انتخاباتی نفر آخر را بیاندازند توی بغل مان. راننده می گوید که این بنده خدا که اصلا بازی نیست. تحمل بازی را دیگر ندارم. فقط می خواهم بخوابم. نمی خواهم به صورت های غمگین منچستری ها فکر کنم. بعد از بازی قیافه های ما هم دیدنی است.

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳۸۸