دخترها به راحتی نمی توانند درکش کنند

عنوان این پست، نام کتاب دوستی است که همین چند روز پیش چاپ شده و مطمئنم که هنوز داغ است و پیشنهاد می کنم که اگر برای خریدش می روید حتما مواظب دستهایتان باشید. این روزها خوشحالم چون خبرهای خوب پشت سر هم می رسد. اول که چاپ شدن کتاب پونه و حالا هم کتاب پوریا. روی جلد سبز رنگ کتاب را که می خوانم، نوشته:

دخترها به راحتی نمی توانند درکش کنند

نویسنده: پوریا عالمی

طراح: توکا نیستانی

انتشارات روزنه

طرح روی جلد هم فیل بادکنکی است که دو تا بال کوچک روی شانه هاش دارد.

مطمئنم اگر کتاب را بخوانید از طرح های بسیار زیبای توکا خان نیستانی و داستان های نامتعارف و بسیار جذابی که پوریا نوشته لذت خواهید برد. قبلا از پوریا کتاب" نیم ساعت قبل از ساعت هفت" را خوانده بودم و از طرح های توکا نیستانی "دو، با مانع" را دیده بودم ولی " دخترها..." کتاب متفاوتی است.

یکی از داستانهای کتاب را اینجا می گذارم ولی اگر کنجکاوید ببینید چه طرحی برای این داستان کشیده شده یا بقیه داستانها و طرح ها چگونه اند، باید بروید و کتاب را بخرید. داغی اش یادتان نرود!

حرام کردن تماشای تو زیر باران

در کافه ی کوچک دور میدان

" کشور تو، امپراتوری وجود تو، سرزمین تن تو با من طولانی ترین مرز خاکی جهان را دارد. هموارترین ناهموار را. بی عبورترین معبر را. سرحد آبادترین روستای مرزی را.

گذشتن از مرز خاک تن تو، اعتبار حضور نمی دهد. برای افتخار شهروندی شهر نگاه تو، باید از مرز آبی چشمانت گذشت، تا دولت قلبت کلید طلایی شهر تو را تقدیم من کند. برای پرسه زدن در سرزمین تو، باید به چشم تو آمد. باید از چشم تو نیفتاد.

باید دورت بگردم. دور تو که بگردم جهانگردی ام که دور دنیا را در چشم برهم زدنی گشته است. در کتاب های قدیم و سلوک کهن آمده است از سردسیر مردمکانت  تا استوای دشت پهناور سینه ی تو، طی العرضی همایونی و گردشی خسروانی است. من به مناسک پدرانم می زیم.

برای گرفتن اقامت سرزمین تو، پناهندگی انسانی می گیرم. مرزبان چشم تو که بپرسد از کجا می آیی، می گویم از تو به تو می گریزم.

نقشه ی آفرینش من یک مرز بیشتر ندارد. من از امپراتوری حضور تو می آیم تا از تو به تو پناهنده شوم."

...

داشت برای ما ثابت می کرد که شاعر است. یک بار نشسته بودیم در کافه ی شلوغی، چهر و پنج بعد از ظهر یک روز پاییزی بود. حرف هاش که تمام شد مردم برایش دست زدند.

حالا هر موقع سال که سری به آن کافه می زنم می بینم همانجا نشسته و مشغول خواندن همان چیزهاست. فرقش اینجاست آن ها که آنجا نشسته اند جای این که برایش دست بزنند دستش می اندازند.

- « هی رفیق! بلندشو دیگه. این طوری داری شعر و شاعری رو وسط تابستون نفله می کنی پسر. هر چی دل دل عاشقانه توی ادبیات کلاسیک بود رو داری با این کارهات حروم می کنی. هی با توام رفیق. گوشت با من نیست؟»

گوشش بدهکار من هم نبود.

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸