تنها چیزی که ازش برام باقی مانده یک عکس از خودمه. جلوی یک درخت بید مجنون ایستاده بودم. پیراهن آبی آسمانی با یک کروات سورمه ای که راههای محو سفید داشت تنم بود و عینک دودی به چشمم بود. دوربین را گرفته بود دستش و یک زاویه خوب پیدا می کرد. مانتو کوتاه صورتی تنش بود. کلافه شده بودم. از صبح یک حالتی داشت. هرچی می پرسیدم فقط می گفت خیالاتی شدی.

- یه کم سرت رو بگیر بالا. کجا رو نگاه می کنی؟

نگاهش کردم. عینکم را برداشتم.

- بزار اونو. دماغ تابلوت رو کوچیک نشون می ده.

قهقه زد. عاشق دندانهای صاف یک دستش بودم. عینک را گذاشتم و سرم را گرفتم بالا.یکی از  شاخه های بید مجنون نشسته بود روی شانه ام. عکس را گرفت. رفتم طرفش. دوربین را داد دستم.

گفت:شرط می بندم عالی شده. بهترین عکسی که تا حالا کسی ازت گرفته.

عکس خوبی شده. بالا می گیرمش . جوری که انگار من اونم و دارم از داخل دوربین به خودم نگاه می کنم. عکس را به چپ و راست می برم تا زاویه اش را درست کنم.

بلند می گویم: بزار اونو. دماغ تابلوت رو کوچیک نشون میده.

نمی توانم قهقه بزنم.عکس را جلوتر می آورم. انگار جلوی شیشه بخار گرفته ایستاده باشم، عکس را تار می بینم.

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ شهریور ۱۳۸٥