همین دیروز، شیطنت ها
مادربزرگ هر کار می کرد نمی خوابیدیم. ناهار را که می خوردیم و سفره را که جمع می کرد؛ متکاهای گنده را از زیر ملحفه گوشه اتاق که رختخوابها را زیرش کود کرده بود، می آورد و مجبورمان می کرد که بخوابیم. ولی نمی شد، نمی توانستیم. صدای جیغ و داد بچه ها که از توی کوچه باغ می آمد هوایی مان می کرد. قبل از ناهار پدربزرگ کلون در بزرگ خانه را که انتهای دالان تاریک ورودی بود می انداخت و مترس را می غلتاند جلوی در تا خیالش راحت باشد چون حتی اگر می توانستیم کلون در را بکشیم محال بود زورمان به مترس برسد. چند روز اول فقط از پشت در صدای بچه ها را می شنیدیم و حسرت رفتن بیرون را داشتیم ولی بالاخره راهش را پیدا کردیم...
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٦:٤٢ ق.ظ روز سهشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸