بوی خوشِ داستان
عکس روی جلد را دوست دارم؛ چند دختر و پسر کوچک که تا پدر دیده شان گفت که چقدر لپهای گل انداخته شان قشنگ است. کتاب را صبح که با مادر رفته بودیم خرید از کتاب فروشی سر خیابان خریدیم. تا مادر برود توی سوپرمارکت آقا محسن و دانه دانه چیزهایی که توی لیست خریدش نوشته بگوید و آقا محسن با آن پای دردناکش که همیشه از دست شان می نالد آنها را بیاورد و بچیند جلوی پیشخوان، صورتم را چسباندم به شیشۀ کتابفروشی آقای رحیمی و اسم کتاب ها را تک تک خواندم. بیشتر کتابهای ردیف کتابهای بچه ها را داشتم ولی آقای رحیمی یک سری کتاب جدید آورده بود، " قصه های خوب برای بچه های خوب". جلد هر کدام از کتابها یک رنگ بود و پایین هرکدامشان اسم کتابی نوشته شده بود. مادر که آمد بیرون آنقدر اصرار کردم که مجبور شد یکی از کتابها را بخرد. توی مغازه وقتی آقای رحیمی گفت کدامشان را می خواهم احتیاجی به فکر کردن نبود. کتاب جلد زرد را می خواستم که زیرش نوشته بود:" داستان های سندبادنامه". کتاب را از دست پدر می گیرم و از پله ها می روم بالا. توی پاگرد روی شکم دراز می کشم روی قالیچه و کتاب را می گذارم روی آخرین پله. کتاب را باز می کنم و با دست وسطش را فشار می دهم تا باز بماند. دست ها را می گذارم زیر چانه ام و شروع می کنم به خواندن. غرق می شوم توی داستان و دیگر صدایی نمی شنوم. آنقدر می خوانم که حس می کنم کلمات دیگر روی خط های صاف نیستند و دائم جابجا می شوند. کتاب را برمی دارم و می غلتم. حالا صدای رادیو را که مادر توی آشپزخانه گوش می کند می شنوم. چشمهام را می بندم و کتابِ باز شده را می گذارم روی صورتم. ورقها چه بوی خوبی می دهند. همراه بو می روم توی داستانی که می خواندم و ادامه اش را می بینم.