مردی که چشمهاش بارانیِ رفتنِ مادر است
... شب پر از سوراخهای ریز است، مادر را نمی بینم اما می دانم که یک بری خوابیده است. چشمهایش باز است و قلبش مثل دل کفتر می زند. برمی گردم، چشمهای مادر توی تاریکی برق می زند. می دانم که چشمهایش دو نقطۀ روشن است توی همه تاریکیها. حکما باید یک خدای کوچک هم توی سر مادر خوابیده باشد...
... کار مادر این شده که بعدازظهرها پاهایش را دراز کند توی آفتاب پیق و ریق روی دیوار که کفترهای ملاحسین زیر نور زردش می چرخند. سر مادر حمام به حمام شانه می شود. خاله اقدس آینه را می گذارد جلو مادر، شانه را هم می دهد دستش، و توی آینه مادر بزرگ جان می گیرد، منتهی بی رمق و دور از زندگی، با موهایی که تند تند سفید می شود و هیچ رغبتی هم برای حنا بستنش نیست...
... یک حلقه مو روی پیشانی مادر افتاده است. چینهای ریز زیر چشمهایش می لرزد. چشمها بیشتر سفیدی می زند، اما مژه ها همانطور بلند و مشکی و پیشانی همانطور صاف و مهتابی. مادر چشمهایش را باز می کند. دستش را می آورد بالا. خم می شوم. دستش را می گذارد پشت گردنم. خودم را لوس می کنم. من را می کشد بطرف خودش. می روم توی رختخوابش. سرم را می گذارم روی سینه اش. تنش مثل تنور نانوایی گرما پس می دهد...*
* قسمتهایی از: روضۀ قاسم. نوشتۀ امیر حسن چهلتن. نشر نو. 1362