مثلا، برادرم *

چند بار خواسته ام تا درباره ی برادرم بنویسم، اما هر بار در حدِ همان خواست. نامه هایی که از سربازخانه و جبهه فرستاده بود، دفتر خاطراتی که بعد از اعزام به روسیه نوشته بود را می خوانم. دفترچه ای کوچک با جلدی قهوه ایِ کم رنگ با عنوان یادداشت ها.

 

30/9/1943

بابای عزیزم

متاسفانه نوزدهم ماه به شدت زخمی شدم ترکش توپ از هر دو پایم رد شد که حالا قطع شان کرده اند. راستی از زیر زانو قطع کردند و چپی را از ران قطع کرده اند دردِ خیلی زیاد دیگر ندارم مامان را دلداری بده همه چی تمام می شود چند هفته دیگر برمی گردم آلمان آن وقت می توانی مرا ببینی کله خری نکردم به همه تان به تو به مامان، به اووه و همه سلام دارد.   کودل

 

در 16/10/1943 ساعت 20 برادرم در بیمارستان صحرایی 623 مُرد.

 

نبود، اما بودنش تمام دوران کودکی ام را همراهی کرده است، در سوگواری مادر، در سرگردانی پدر، در اشاره های بین پدر و مادر. همیشه از او حرف می زدند، اتفاق های خرد و ریز و همه شبیه به هم را تعریف می کردند، حاکی از دل و جرئت و صداقت او. صحبتش هم که نبود، خودش حضور داشت، حضوری بیش تر از همه مردگان، با تعریف های پدر، با عکس ها و در مقایسه هایی که پدر می کرد و به من، به ته تغاری مربوط می شدند.

 

* مثلا، برادرم. اووِه تیم. محمود حسینی زاد. نشر افق. چاپ اول 1387

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧