حکایت آن شاهزادۀ سوار بر اسب سفید که بالاخره به مقصد رسید

هستی دراز کشیده روی تخت و پاهاش را گذاشته لبۀ پایینِ تخت.

- مُچ پاهام سِر شده. اصلا انگار از مُچ به پایین ندارم.

- معلومه خُب. چقدر رقصیدی تو دختر؟ اونم با اون پاشنه ها. من همه اش منتظر بودم یه بلایی سر خودت بیاری.

لبخند می زند.

- خیلی خوشم می آد وقتی اینطوری دختر صدام می کنی.

چیزی را که می نوشتم، ذخیره می کنم.

- تموم شد، بخونم برات.

خودش را بالا می کشد . پشت می دهد به تاجِ تخت.

هستی ایستاده کنار در اتاق، می دانم که عصبانی است.

- الان تموم می شه.

- دوستِ من که نیست. هر چه قدر می خوای طولش بده.

- اینا رو که می نویسی دوستای وبلاگی ات چی فکر می کنن دربارۀ من؟

- چه فکری می خوان بکنن؟

- فکر می کنن که من بجز غرغر کردن و اذیت کردن تو، کار دیگه ای بلد نیستم. حالا بخون بقیه شو.

زیر چشمی نگاهش می کنم. چقدر توی مرکز خریدها گشتیم تا این لباس را خرید. ولی واقعا لباس خوبی انتخاب کرده، به قول مادر، هستی هر لباسی که می خرد بهش می آید.

- چه عجب!

 صفحۀ مدیریت پرشین بلاگ هم بازی درآورده.

- اگر شب که برگشتیم برای دوستای عزیزت بنویسی، آسمون به زمین میاد؟

- بیا، یه جوری برام دیالوگ می نویسی که همه از دستم شاکی بشن. آخه من به دوستای وبلاگی تو چیکار دارم؟

سر می چرخانم. مچ پاهاش را می مالد.

- نگو که نداری!

- آخه قول دادم قبل از اینکه راه بیافتیم این رو بزارم روی وبلاگم.

دستهاش را می زند به کمرش.

- حالا به کی قول دادی؟

- به خودم. تو که می دونی عروسی محسن چقدر برام مهمه.

- پس زودتر بنویس بریم. می ترسم وقتی برسیم که مهمونی تموم شده باشه.

دکمۀ ذخیره را فشار می دهم.

- بریم. درست شد.

- این که تو نوشتی بیشتر داستانِ یکی به دوی ما دوتاست تا داستان عروسی محسن.

 از پشت میز بلند می شوم و کتم را از توی کمد برمی دارم. نگاهی توی آینه می اندازم و آرام روی خواب موهای کنار گوشم دست می کشم.

- کارت عروسی رو برداشتی؟

- آره، تو کیفمه.

دست می گذارد روی شانه ام و کفش پاشنه هفت سانتی اش را پا می کند. هر چقدر فکر می کنم نمی توانم بفهمم که چطوری روی این پاشنه ها راه می رود.

- بالاخره محسن هم شد عین خودمون. چه کِیفی می ده.

دکمه آسانسور را فشار می دهد.

- آخ خدا، چقدر تو خونسردی! ببند درو بیا.

- خوب شده؟

از تخت پایین می آید.

- خوبه، ولی کاش از عروسی می نوشتی.

بیشتر لم می دهم روی صندلی. صدای قیژ قیژِ فنرش بلند می شود.

- اونا دیگه کار خودشه. می دونی چند وقته پُست جدید ننوشته؟

- جشنشون خیلی خوب بود. چقدرم به هم می آمدن. مگه نه؟

- آره، خیلی. اصلا ما دوستا کلا صلیقه مون خوبه.

انگشت های شصت و اشاره اش را به هم می چسباند و کمی دستهاش را باز می کند؛ کناره های دامن فرضی اش را بلند می کند و کمی زانوش را خم کند.

- ممنون از تعریفتون.

لب هام را کج می کنم و زبانم را تا نیمه بیرون می آورم. جلوی آینه می نشیند و کمی خودش را نگاه می کند و به خودش لبخند می زند. هر بار که فکری به سرش می زند همین طوری لبخند می زند.

- می گم بیا یه کار جالب بکنیم؟

بلند می شوم و پشتش می ایستم و دستهام را می گذارم روی شانه هاش.

- بیا یه مهمونی براشون بگیریم، تمام دوستای وبلاگیتونم دعوت کنیم. خیلی خوب می شه، نه؟

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧