زنی که لبخندهاش فیلم های سیاه و سفید را رنگی می کرد
سلام
همۀ ما حداقل یکبار یک سخنرانی رسمی دیدیم. از همین سخنرانی ها که یک ورق سفید از توی جیب شان در می آورند، درست مثل همین، و شروع می کنند از روی آن خواندن. معمولا هم اینجوری شروع می شود. خانم ها، آقایان، اعضای محترم هیئت داوران و بعد هم سخنران شروع می کند از تمام کسانی که از بچگی کمک اش کرده اند تاتی تاتی کند تا آن نفر آخر که یک جوری گند کاری هاش را لاپوشانی کرده تشکر کند و در آخر هم از هیئت محترم داوران که کارش را شایسته دریافت جایزه تشخیص داده اند و بعد همین طور که افرادی که توی سالن هستند دست می زنند، آره، درست همین طور، می آیند آن جلو و ... ببخشید یادم نبود که این میکروفون را نمی شود از جاش تکان داد. و خلاصه تعظیم می کند و بعد جوری که خیلی متشخص به نظر برسد از پله ها پایین می رود. درحالیکه خدا می داند آن لحظه اگر می شد چند تا بشکن و بالا بنداز هم به اجرا می گذاشت. ولی من نمی خواهم این کار را بکنم. این را هم می گذارم توی جیبم که فکر نکنید می خواهم از روی این برایتان بخوانم. نه، راستش می خواهم از روی این یکی برایتان سخنرانی کنم.
خانم ها، آقایان، اعضای محترم هیئت داوران
نه، نه، اصلا اینطوری نیست. نمی خوام از کسی تشکر کنم. می خوام یه چیز که برای خودم خیلی جالبه براتون تعریف کنم. از اولین باری که عاشق شدم. آها، حتما همتون یاد اولین باری که عاشق شدین افتادین. ولی اولین عشق من با همتون فرق می کنه. ربطی هم به دخترای فامیل و در و همسایه نداره که اگر داشت جرات نمی کردم اینجا تعریفش کنم. بهمن 73 بود. دقیقا شانزده سالم بود. شروع کرده بودم به دیدن فیلم. اونم هر روز سه چهار تا. فیلم های وی اچ اس که غیرممکن بود چند بار نَپرن و جاهای حساسش شلنگ تخته نندازن. اون روز فیلم طلسم شده هیچکاک رو گرفته بودم. فیلم را گذاشتم و نشستم به دیدن. اولین پلانی که دیدمش پشت به پنجره ای نورانی نشسته بود و چیزی می نوشت. عینک زده بود و موهاش را پشت سرش جمع کرده بود. در همان نگاه اول عاشقش شدم. عاشق دکتر پترسن، اینگرید برگمن. فیلم طلسم شده را روزهای بعد 28 بار دیدم. بعد هم گشتم دنبال بقیه فیلم هایی که بازی کرده بود و از شانس خوبم بعد از مدتی مجلۀ فیلم زندگی نامه اش را چاپ کرد. اولین باری که سونات پاییزی برگمان را دیدم که آخرین فیلم اینگرید است، جا خوردم. مثل همۀ شما که وقتی اولین بار مایکل کورلئونه را با آن موهای سفید توی پدرخوانده سه دیدید جا خوردید. از آن چین های ریزی که دور چشمهاش بود و آن نگاه خسته اش. گریه ام گرفت. روبروی تلویزیون نشستم و زار زدم، بلند بلند. تقصیر خودم بود عاشق کسی شده بودم که وقتی سه سالم بود، مرده بود. ولی از اینکه در عشق ناکام بودم ناراحت نشدم، چون اینگرید باعث شد عاشق سینما بشوم. عاشق نوشتن فیلمنامه. عاشق نوشتن شخصیت هایی که همه بتوانند عاشق شان شوند. این جایزه هم ثمرۀ همان عشق ناکام است. اینگرید ممنونم.