سی سالگی

عددهای رُند همیشه جذاب اند. فرقی هم نمی کند در چه زمینه ای باشند. شمارۀ تلفن همراه باشند یا شمارۀ 100، 200 یا 300 مجلۀ فیلم یا اصلا 100 سالگی سینما. ولی داستان سن و سال خیلی فرق می کند. هر چند عددهای رنُدِ سن هم جذاب بوده اند همیشه. به بیست سالگی که می رسی جوانی ات را قبول می کنند. درچهل سالگی بیشتر مواظبت هستند چون فکر می کنند تازه اولِ چل چلی ات است و به پنجاه که می رسی دیگر خودت هم باور می کنی میان سالی را شروع کرده ای و بعضی ها هم دیگر فکر می کنند وارد سرازیری شده اند و سعی می کنند با دنده سنگین تر حرکت کنند. ولی فکر می کنم هیچ کس نمی داند داستان سی سالگی چیست. یک جور انگار سر در گم است میان جوانی و میان سالی. در سی سالگی نه آنقدر جوانی که جوانی کنی و نه آنقدر سن داری که کارهای جوانان به قول معروف از سرت افتاده باشد.

می دانم سی سالگی برای من اتفاق بزرگی نیست. یعنی حس نمی کنم این عدد هیچ تاثیری در روند زندگیم داشته باشد. من سالهاست کودکم. حتی جوان هم نشده ام. همیشه با خودم فکر کرده ام چرا این صورتِ توی آینه اینقدر زود بزرگ شده؟ یا چرا این همه آدم بزرگ در محیط کار به حرف من گوش می کنند در صورتی که من سن ام از همه شان کمتر است؟ من دوست دارم کودک باشم و کودکی کنم، فرقی هم برایم نمی کند این عدد عمر تا کجا بالا می رود و کی به چهل می رسد و بعد به پنجاه و...   

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧