زندگی زیباست
قرار خوردنِ صبحانۀ روز جمعه توی تخت را از چند روز پیش گذاشته بودیم. سینی را که گذاشت روی پام و کنارم نشست، برش وسوسه انگیز کیک کشمشی را با آن کشمش های بزرگش که انگار به آدم چشمک می زدند، دیدم. سالها بود که کیک کشمشی نخورده بودم. درست از همان روز که توی آن کافی شاپ کوچک نزدیک میدان محسنی کیک شکلاتی خوردیم. وقتی کیک شکلاتی را گذاشتم توی دهانم و خواستم جرعه ای از فنجان چای بخورم، از میان بخار چای چشمهاش را دیدم که خیره شده بود به من. انگار که تا آن موقع متوجه رنگ چشمهاش نشده بودم. همان موقع بود که فهمیدم کیک شکلاتی خوشمزه ترین کیک دنیاست. ولی حالا که تکه کیک کشمشی ای را که با چاقو بریده بودم و می خواستم بخورم از دستم قاپیده و از ترس اینکه از دستش بگیرم توی دهانش گذاشته، فکر می کنم که کیک کشمشی خوش طعم ترین کیک دنیاست. خوش طعمی اش از خندۀ چشمهاش پیداست.