ما همه تلخیم؟

تلخم این روزها. نه اینکه لبخند همیشگیِ روی لبها جایی رفته باشد یا ابروها به هم فشرده تر شده باشد، نه. آن تَه تَه ها را که نگاه می کنم می بینم نه، این منِ همیشگی نیست. اصلا انگار همه همین طورهاییم. نمی دانم که نوشته های رضیه، افرا یا حامد را دیده اید یا نه؟ یا تبریک های سال نو را که احمد یا پونه نوشته اند؟ کلیت اش را که نگاه می کنم می بینم خبری از سرخوشی نیست، از خوشحالی یا دلخوشی. شاید هم این نگاه من است به نوشته های دوستان. ولی از خودم که مطمئنم. مدتهاست که هستیِ عزیزم با آذی و شوهرش منتظرند تا بنویسمشان. ولی نمی خواهم، نمی خواهم که تلخی ام نفوذ کند توی تار و پود خوشحالی شان که مطمئنم هستند. یعنی آن موقع که فکرشان بودم خوشحال بودند و حالا فکر می کنم که آخر داستانشان به تلخی می رود، از همین دلخوری ها یا زخم هایی که ناگهان سر باز می کند و یک دفعه آدم می بیند که چه دل پری داشت این شخصیت بدون اینکه حتی نویسنده اش بداند. ولی مطمئن باشید که خوشحالی شان را می نویسم. یعنی راستش را بخواهید قول داده ام. هم به خودم هم به هستی.     

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳۸٧