مثل یه حادثه (قسمت دوم)

دختر بالا پایین می پرد و جوابش رامی دهد، بعد می رود توی ماشین و صدای ابی را قطع می کند. هستی سرش را می آورد داخل. می دود سمت کمد دیواری و از هول اش شلواری بیرون می کشد و می اندازد روی شانه هاش. خنده ام می گیرد. دستم را می گذارم روی زانوهام و قهقهه می زنم. اول اخم می کند و رو برمی گرداند ولی بعد برمی گردد و کم کم دندانهای ردیفش پیدا می شود. شلوار را می چپاند توی کمد و شال بزرگش را که روزهای خیلی سرد می اندازد روی شانه هاش، برمی دارد و از اتاق می دود بیرون. برمی گردم جلوی پنجره. دختر طوری جلوی در ایستاده که فقط می توانم پیشانی و موهای بالا داده اش را ببینم. مردی هم کنارش ایستاده که بخاطر قد بلندترش بیشتر مشخص است. ولی عجب گوشهای بزرگی دارد! اگر باهاش رفاقت داشتم حتما چیزی دربارۀ گوشهاش می گفتم. البته همین الان هم گفتن آینه بغل اشکالی ندارد. چراغهای حیاط روشن می شود و هستی می دود طرف در و آقای سلیمانی پا کِشان از پشت سرش می رود. آقای سلیمانی کلید می اندازد توی قفل و در که باز می شود هستی طوری خودش را می اندازد بیرون و بلند جیغ می کشد که مطمئنا آقای مدیریت فردا اول صبح قبل از اینکه بتوانم بپیچانمش یک تذکر جدی- با لبخندی روی لب و صدایی محکم و بم- نثارم می کند. پنجره را می بندم و می روم توی هال. چراغها را روشن می کنم. خدا را شکر همه چیز مرتب است و احتیاجی به بُدو بُدو و جمع و جور کردن ریخت و پاش ها و لاپوشانی شلختگی ها نیست. می ایستم جلوی آینه. الان باید توی آسانسور باشند. دست می کشم توی موهام. نمی دانم که شلوارک خوب است یا هستی را شاکی می کند. برمی گردم توی اتاق و شلوار جین می پوشم. سری که درد نمی کند را نباید دستمال بست. صداشان از توی راهرو می آید. می روم توی هال و در را تا انتها باز می کنم. هستی دست انداخته گردن آذر و مرد پشت سرشان در آسانسور را می بندد. آذر با عکسهاش مو نمی زند، هیچ تغییری نکرده، بهتر هم شده. با آذر دست می دهم.

- سلام، از صدای ضبط عصبانی شده بودید؟

- حسابی، شانس آوردید که هستی علامتتون یادش بود.

دستم را از بالای شانه آذر رد می کنم و با مرد دست می دهم. هستی معرفی اش می کند.

- علی جان، آقا بهنام شوهرِ آذر جونِ.

لبخند می زنم.

- خوش اومدید.

انقدر از معرفی های رسمیِ لوس بدم می آید که حد ندارد.

ادامه دارد...

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧