خفه شو بهنام، خفه شو.

پاک کنِ ته اتود را گاز زد. تلخی و گسی پاک کن حالش را به هم زد. بهنام گفته بود که سرش را گرم می کند و رفته بود و پاک کن آدمکی تَهِ مداد سیاه را جلوی دختر تکان داده بود و او پاورچین پاورچین تا پشت دختر رفته بود و محکم سینه بزرگ و نرم دختر را فشار داده بود و دختر که جیغ کشیده بود، با بهنام پا گذاشته بودند به فرار و آنوقت صدای میرزا را از پشت سر شنیده بود که جد و آبادشان را آباد می کرد. دکتر در اتاق را باز کرد و بیرون آمد. محسن بلند شد و جلو رفت. دکتر به لقمه نان و پنیری که دستش بود گاز زد.

- خوب بود. خیلی خوب بود. جای نگرانی نیست.

از پشت به دکتر نگاه کرد. مثل جوجه اردک زشت راه می رفت، باز باز و سریع. برگشت و دوباره پشت در اتاقی که روی درش علامت ورود ممنوع زده بودند، نشست. خوب یعنی چه؟ یعنی که دیگر سرطان کوفتی نمی توانست گسترش پیدا کند؟ تا انتهای راهرو رفت و دکمه شیر آبسردکن را فشار داد و دست دیگرش را زیر شیر گرفت. سرش را بلند کرد و به سینۀ پرستاری که پشت پیشخوان پرستاری ایستاده بود و پرونده های جلو اش را زیر و رو می کرد خیره شد. به بهنام که زنگ زده بود و موضوع را گفته بود، بهنام بلند بلند خندیده بود و گفته بود که مونیکا بلوچی هم اگر آن سینه ها را نداشته باشد مفت گران است.

- با شما هستم، به چی نگاه می کنید؟

پرستار صدایش می کرد. دستش را از روی دکمه شیر برداشت.

- هیچی،می خواستم اسمتون رواز روی اتیکت بخونم.

و با دستش جای پلاک روی سینه پرستار را نشان داد.

- که چی بشه؟

- که بگم چرا این آبسرد کن رو به برق نمی زنید؟ با آبش می شه چایی درست کرد.

- چون ماه رمضونه.

روی پاشنه اش چرخید و دستش را به کنار شلوارش مالید.

- آها، از اون جهت.

در اتاق عمل باز شد. محسن تا کنار تخت بهناز که پرستار بلند قدس هلش می داد دوید. کنار تخت ایستاد و دست گذاشت روی دست بهناز. پرستار درهای باز اتاق را بست و برگشت.

- حالش خوبه، یه کم دیگه طول می کشه به هوش بیاد.

محسن خم شد و روی پلک بسته بهناز را بوسید. سر ش را بلند کرد و به جای خالی سینه ها نگاه کرد. مونیکا بلوچی هم اگر آن سینه ها را نداشته باشد مفت گران است. رویش را برگرداند رو به دیوار.

- خفه شو بهنام. خفه شو.

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧