قسمتی از رمان " کافه پیانو" *
... رفتم سراغ نامه ی علی. که نوشته بود: خیلی عجیبه. دیگه نه فیلم، نه رمان، نه موسیقی؛ هیچ کدوم حال سابقو بهم نمی ده و معلوم نیست چه مرگم شده. تو چی فکر می کنی؟
برایش نوشتم:
خدا بیامرزدت. کارت تمام است بچه. دلت زن می خواهد. یعنی داستانش این است که هر مردی، یک وقتی می رسد به این جا که دیگر هیچ چیز حال سابق را بهش نمی دهد و خودش نمی فهمد که این حس تازه و غریب از کجا آب می خورد. معنی روشن و خودمانی ِ همچین وضعیتی این است که طرف دلش یک بغل ِ گرم می خواهد که مال خودش باشد. یعنی کار با فاحشه یا تک پرانی چیزی هم پیش نمی رود. فقط یک زن و آن هم مال خود ِ خودت؛ دوباره ردیفت می کند. وگرنه هیچ بعید نیست کارت به دیوانگی هم بکشد. یعنی اگر بخواهی مانعش بشوی؛ چیزی نمی گذرد که عقلت ضایع خواهد شد.
اما یک راهی هست که می توانی سر این بحران که من اسمش را گذاشته ام « بحران ِ بغل ِ گرم ِ مال ِ خود ِ آدم» شیره بمالی و برای چند سالی دست به سرش کنی.
آن هم این است که هر طور شده ضعیفه ای را گیر بیاوری. خفتش را بچسبی و برای دو سه ماهی صیغه اش کنی. البته مراقب باش کاری دست خودت یا زنک ندهی...
* کافه پیانو. فرهاد جعفری. نشر چشمه. چاپ ششم. تابستان 87. صفحۀ 248
پ.ن: کافه پیانو که تمام شد، فقط یاد یک نفر بودم. حامد. که آن روز چطور نامه اصلاحی ارشاد مجموعه داستانش را با تعجب نگاه می کرد و اصلا متوجه نمی شد که چطور یک کلمۀ بی آزار را که تقریبا این روزها همه به کار می برند باید از مجموعه اش حذف کند. هنوز توی کلاف بدفهمی ها سردرگم ایم و هرلحظه هم به تعداد گره های اطراف مان اضافه می شود.