آغاز داستان کوتاه" بازی اوتواستاپ*"

فرهاد دستش را گذاشته بود روی بوق و از بین ماشین ها ویراژ می داد. پشت آزرای سفید که رسید چند بار چراغ داد و از روی خط سفید رد شد و ماشین را چسباند به آزرا. راننده آزرا سرعت ماشین را کم کرد و عقب افتاد. فرهاد از توی آینه نگاهش کرد و پایش را از روی گاز برداشت و دوباره از طرف دیگر نزدیکش شد. شیشه را پایین کشید و سرش را از ماشین بیرون برد و بلند بلند داد زد . نیم ساعت پیش، زودتر از مریم از مرکز خرید بیرون آمده بود و کمی جلوتر برای اینکه مامور راهنمایی و رانندگی جریمه اش نکند ماشین را پارک کرده بود و کنار ماشین ایستاده بود. مریم که از مرکز خرید بیرون آمده بود، چند لحظه کنار خیابان ایستاد بود و بدون اینکه به دست تکان دادن های اش توجه کند سوار آزرا شده و رفته بود. فرهاد بیشتر گاز داد. راننده آزرا شیشه را پایین کشید.

- زنجیر پاره کردی؟

- پیاده اش کن، پیاده اش کن.

- گم شو بابا.

شیشه را بالا داد و سرعتش را بیشتر کرد و از اولین خروجی پیچید. فرهاد پشت سرش رفت و بدون اینکه سرعتش را کم کند، مورب تا خط سرعت رفت. چند ماشین برایش بوق کشیدند. کمی که از آزرا جلو افتاد به راست پیچید و آرام کرد تا آزرا برسد. ماشین را جلوی آزرا کشید و چند بار ترمز کرد. آزرا راهنما زد و کنار اتوبان ایستاد. فرهاد ایستاد و از ماشین پیاده شد. رفت طرف ماشین و دستگیره ماشین را کشید. در قفل بود.

- باز کن آشغال، باز کن.

 چند بار با مشت توی شیشه کوبید.

- مریم پیاده شو.

راننده آزرا خندید و پایش را روی گاز فشار داد. لاستیک ها روی آسفالت بزرگراه جیغ کشیدند و آزرا از جا کنده شد.

- می کشمت، به خدا می کشمت.

دوید و سوار ماشین شد و تا وقتی که به آزرا نرسید به دستورهای پلیس بزرگراه که دنبالش افتاده بود و دائم دستور توقف می داد گوش نکرد. به آزرا که رسید محکم از عقب به آزرا کوبید. آزرا کمی به جلو پرت شد و دور خودش چرخید. ماشین پلیس بزرگراه که کنار فرهاد می آمد توی در آزرا خورد و چپ شد و چند متر روی زمین کشیده شد. فرهاد ترمز دستی را کشید و از ماشین پایین پرید و دوید طرف آزرا. در آزرا را باز کرد. مریم کف دستش را روی یکی از گوشهایش گذاشته بود و پشت سر هم جیغ می کشید. راننده با چشمهای بیرون زده نگاهش می کرد و با کف دست روی زخم چانه اش که خونریزی می کرد فشار می داد. فرهاد یقه راننده را گرفت و از ماشین بیرونش کشید و با مشت توی شکمش زد. راننده بدون اینکه حرفی بزند خم شد و روی زانوهایش نشست. مریم پیاده شد و ماشین را دور زد.

- چرا سوارش کردی؟

راننده سرش را بلند کرد. چشمهایش را تنگ کرد تا بتواند صورت فرهاد را توی نور شدید آفتاب ببیند.

- چرا سوارش کردی؟

مریم بازویش را کشید. فرهاد دستش را تکان داد و از توی دست مریم بیرون کشید و با زانو توی بینی راننده آزرا کوبید. سر راننده به عقب پرت شد و از پشت به ماشین خورد. مریم خودش را جلوی راننده آزرا انداخت و جیغ کشید.

- خودم خواستم سوارشم.

فرهاد بازویش را چنگ زد و کنارش زد.

- وایسا کنار.

[...]

* نام داستان برداشته شده از:  داستان بازی اتواستاپ از مجموعه عشقهای خنده دار اثر میلان کوندرا 

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٧