سوپراستار زنده را عشق است

مدتی پیش رفته بودم شیراز، هم برای انجام کاری اداری و هم برای دیدن دوستی که دل و دین و عقل و هوشش را برای دختری شیرازی بر باد داده. کارم را که انجام دادم، فکر کردم قبل از اینکه به دیدن دوستم بروم سری به حافظیه بزنم. به حافظیه که رسیدم، جلوی در و داخل محوطه جا برای سوزن انداختن نبود. انگار مراسمی بود که صدا از جمعیت در نمی آمد. همه ساکت بودند و هر کس سعی می کرد خودش را در سکوت کامل جلوتر بکشد تا بهتر بتواند سخنران مجلس احتمالی را ببیند. بلیط خریدم و وارد شدم و گوش تیز کردم تا صدای حافظ خوانی را بشنوم، اما خبری نبود. ناگهان صدای مردی را شنیدم:" لطفا ساکت، ضبط می کنیم." فهمیدم که سخنرانی در کار نیست و احتمالا گروهی درحال ساخت فیلمی مستند درباره حافظ و حافظیه است. به سختی خودم را به نزدیکی های دیواره های کناری محوطه که جمعیت کمتری ایستاده بود رساندم و از کنار دیوار و از داخل راهروی سرویس بهداشتی رد شدم تا به محوطه اصلی رسیدم. آنجا تقریبا هیچ کس نبود. صدای دیگری شنیدم:" عالی بود، صحنه بعدو می گیریم." صدا را می شناختم. صدای محمد هادی کریمی بود که توی کلاسهای فیلمنامه نویسی حوزه هنری درس می داد و همیشه صدایش را از داخل کلاسها می شنیدم. کنجکاو شدم. از پله های راهروی بین دو محوطه بالا رفتم. یک گروه فیلمبرداری بود و مردمی که با شنیدن صدای کات کارگردان دور و بر بازیگرها حلقه زده بودند. و این همه تماشاگر آمده بودند برای دیدن مهناز افشار. سر چرخاندم و به آرامگاه خالی نگاه کردم. حافظ نشسته بود و به سنگ قبر سفیدش تکیه داده بود و سرش را به چپ و راست تکان می داد. از پله ها سرازیر شدم و تا کنار ستونهای آرامگاه جلو رفتم. سرش را چرخاند و نگاه کردم. چشمهایش زیر ابروهای پرپشت مشکی اش حالت خاصی داشت.   

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٧