چراغ پارکینگ رو روشن کردم. نور چشمهام رو زد. یه چشمم رو تنگ کردم و در رو باز کردم. گربه  سیاهی که کیسه زباله رو پاره می کرد، فرار کرد. ماشین رو بیرون آوردم. خدا رو شکر کردم که با یه استارت روشن شد والا این موقع شبی گرفتاری داشتم. سر کوچه، سوپر آقا اسماعیل بسته بود. گاز دادم تا سوپر سر چهارراه، اونهم بسته بود. خدا رو شکر سوپر شمایل باز بود. زری گفته بود که حتما بازه. پیاده شدم و درو محکم زدم بهم. در سوپر رو که باز کردم باد خنک خورد توی صورتم و زنگوله کوچک بالای در صدا کرد . پسر جوونی از پشت دیوار انتهای سوپر سرک کشید: چیزی می خواین؟

- لواشک... لواشک آلو باشه که بهتر.

از پشت دیوار اومد بیرون و از توی یکی از قفسه ها یه بسته لواشک بهم داد.

- از اینها نمی خواهم. خونه گیش رو ندارین.

- اینها بهتره. بهداشتیه. فروش اونها ممنوعه.

- می دونم ولی من از اون مدلش می خواهم.

بسته رو گرفتم طرفش. با دلخوری بسته رو از دستم کشید بیرون. از در اومدم بیرون. استارت زدم، فقط جیغ کشید ولی خبری نشد. دومی رو زدم و ماشین روشن شد. پس هنوز کاملا درست نشده بود. راه افتادم توی خیابونها دنبال لواشک ولی همه جا بسته بود و اونهایی هم که باز بودن بسته بندی شده اش رو داشتن. برگشتم . پیچیدم جلوی پارکینگ. زری در رو باز کرد. انگار که پشت در منتظر بود. پیراهن سفید گشاد، برآمدگی شکمش رو پنهون می کرد. اومد کنار پنجره و خم شد. شیشه رو دادم پایین: پیدا نکردم خانوم گل. همه جا بسته بندی شده اش رو دارن.

- از اونا نمی خواهم. بوی کارخونه می دن.

- پس چیکار کنیم؟

- برو از خونه فروغ بگیر.

- باشه. ولی تو هم باید بیای. این وقت شب حوصله اخم و تخم محسن رو ندارم.

- محسن نیست، رفته چابهار ماموریت. ولی یه دیقه صبر کن بپوشم با هم بریم.

دستش رو گذاشت پشتش و آروم رفت توی خونه.

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٥