آغاز داستان کوتاه" سرخ مثل خون، سیاه مثل مرگ"

دختر کش دور موها را باز کرد و موهای قهوه ای بلند پخش شد روی شانه ها. پسر خم شد و سرش را کنار صورت دختر گذاشت و توی آینه نگاه کرد.

- مطمئنی؟

دختر قیچی را از روی میز برداشت و کف دست پسر گذاشت. پسر دسته ای از موها را گرفت و تیغه های قیچی را باز کرد. دختر چشم هاش را بست. پسر موهایی را که توی دستش بود از انتها چید و آرام روی روسریی که روی میز بود خواباند. بعد از اینکه موها را از ته قیچی کرد. ریش تراش موزر را برداشت و از پشت سر دختر شروع کرد.  دختر پلک هاش را بیشتر روی هم فشار داد.

- اذیت می کنه؟

- نه... وِز وِزش موی بدن آدمو سیخ می کنه.

پسر دور دختر چرخید و جاهایی که مانده بود تمیز کرد. با کف دست موریزه های روی شانه ها را تکاند و فوت کرد.

- تموم شد؟

دختر چشم هاش را باز کرد و چند لحظه توی آینه نگاه کرد. چند بار کف دستش را روی سر بدون مو کشید. دستهاش را روی بینی اش گذاشت و نفسش را به شدت بیرون داد. بلند شد و از پارچه سفید بزرگ که زیر صندلی پهن کرده بودند، بیرون پرید. پسر کناره های روسری را تا زد و آرام بلندش کرد.

- اونا رو ول کن!

دستهاش را باز کرد و دور خودش چرخید.

- خوب شده؟

پسر در کمد دیواری را باز کرد. روی چهار چوب ایستاد و روسری را بالای آلبوم های عکس گذاشت. دختر از پشت بغلش کرد.

- ناراحت شدی؟

پسر برگشت و دستهای دختر را از دورش باز کرد. سرش را پایین آورد و آرام پیچ پشت گوشواره کوچک را باز کرد. دختر مچش را بوسید. پسر گوشواره ها را داخل زیرسیگاری روی میز انداخت. دختر دکمه های یقۀ پیراهنش را باز کرد و دستهایش را از توی آستینها بیرون آورد. پسر بالای پیراهن را گرفت و دختر خودش را از داخل پیراهن بیرون کشید. دختر بازوهایش را مالید.

- هنوز سرده ها!

    

 

 

 

 

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٧