برق چشمها
مدتی پیش رضیه، فیلم چقدر دره من سبز بود- فیلم استاد مسلم سینما جان فورد بزرگ- را داد تا ببینم. فیلم برنده اسکار سال 1941 است. خیلی وقت بود که فیلم کلاسیک ندیده بودم. در کامنتی برای احمد نوشته بودم که عاشق فیلم های کلاسیکم. ولی وقتی فیلم را توی دستگاه گذاشتم و تیتراژ شروع شد، حس کردم که نمی توانم فیلم را ببینم. تصاویر سیاه و سفید فصل افتتاحییه اذیتم می کرد. از قبل می دانستم که هیچ کدام از بازیگران را نمی شناسم ولی اسم کارگردان حس ناخوشایند را عقب می زد. اولین صحنه فیلم با پیاده روی پسر کوچک که راوی فیلم است و پدرش آغاز می شود. پسر درباره محل زندگی اش صحبت می کند و از معدنی که تقریبا تمام مردهای محل در آن کار می کنند و ناگهان مارین اوهارا، خواهر راوی، وارد فیلم می شود. برق چشم هایش جادو می کند. فیلم را تا آخر می بینم و از بازیها و فیلم برداری سیاه و سفید و نورپردازی عالی فیلم لذت می برم، ولی چشم ها مرا گرفته. برق چشمها یادم رفته بود. واقعا چرا این برق ها دیگر امروز وجود ندارد؟ در این فیلم های پرزرق و برق و مجلل با رنگهای شاد و بازیگرهایی که واقعا بازیگرهای بزرگی هستند. مگر می شود به بازی کیت بلانشت یا پنه لوپه کروز یا ژولیت بینوش گفت بد؟ یا مگر می شود به نیکول کیدمن، شارلیز ترون، مونیکا بلوچی یا کریستین دانست نگفت زیبا؟ ولی هیچ کدام از اینها آن برق چشمها را ندارند؟
- یادتان بیاید چشمهای اینگرید برگمن در کازابلانکا در صحنه خداحافظی با همفری بوگارت، در بدنام وقتی در آن نمای رویایی کلید را توی مشتش فشار می دهد، در طلسم شده وقتی کنار تخت گریگوری پک نشسته یا وقتی اولین بار در زنگها برای که به صدا در می آیند برای گری کوپر غذا می آورد.
- یادتان بیاید چشمهای آدری هیپبورن در تعطیلات رُمی وقتی پشت گریگوری پک روی موتور نشسته، وقتی در سابرینا داخل پارکینگ با همفری بوگارت صحبت می کند یا وقتی در صبحانه در تیفانی پشت میز قهوه می خورد.
- یادتان بیاید چشمهای ویوین لی دربربادرفته وقتی با حسرت به اشلی که ملانی نوازشش می کند نگاه می کند یا در اتوبوسی به نام هوس وقتی ماموران آسایشگاه او را از خانه خواهرش می برند.
- یادتان بیاید چشمهای مریلین مونرو در خارش هفت ساله وقتی در آن نمای معروف دامنش را باد بالا می زند یا در آبشار نیاگارا وقتی از کنار پنجره به داخل اتاق سرک می کشد.
- یادتان بیاید چشمهای الیزابت تیلور در گربه روی شیروانی داغ وقتی از پشت به پل نیومن که روی تخت نشسته نگاه می کند.
- یادتان بیاید چشمهای تیپی هدرن در پرندگان وقتی اولین بار وسط دریاچه، مرغ دریایی به او حمله می کند.
- یادتان بیاید چشمهای جون فونتین در ربکا وقتی به خانه بزرگ نگاه می کند که در آتش می سوزد.
یادتان آمد؟ حالا قضاوت کنید: می شود فیلم های کلاسیک را دوست نداشت؟( لطفا ته دلتان نگویید که اینها دلیل ارزش فیلم نمی شود، یادتان نرود که این یک ادای احترام به چشم هاست)