اعترافات ژان ژاک روسو*

برای احمد فاضلی

 

... به تدریج از شهر دور شده بودم، هوا گرم تر می شد، و من در درّه کوچکی، در امتداد نهری، زیر سایه درختان گردش می کردم. در پشت سر خود، صدای قدم اسب و صدای دخترانی را شنیدم که به نظر می رسید با مشکلی روبرو شده اند، اما ناراحتی شان مانع از آن نبود که از ته دل بخندند. سرم را برمی گردانم، مرا به نام صدا می زنند، نزدیک می شوم به دو دختر جوان برمی خورم که از آشنایانم هستند: دوشیزه گرافنرید و دوشیزه گالی که چون سوارکار ماهری نبودند، نمی دانستند چگونه اسب هایشان را وادار به عبور از نهر کنند... به من گفتند که به تَن، قصری قدیمی متعلق به بانو گالی، می روند. التماس کنان از من خواستند که برای عبور اسب هایشان از نهر به آنان کمک کنم چون خود از عهده این کار برنمی آمدند. خواستم اسب ها را شلاق بزنم، اما دخترها ترسیدند که اسب ها به من جفتک بزنند و آنها را هم با تکانی ناگهانی از جا بپرانند. ناچار به ترفندی دیگر متوسل شدم. لگام اسب دوشیزه گالی را به دست گرفتم، و آن را به دنبال خود کشیدم و در حالی که تا زانو در آب بودم، از نهر عبور کردم و اسب دیگر هم بی هیچ دردسری از پی مان آمد. پس از آن، خواستم با آنان خداحافظی کنم و مثل هالوی ابلهی پی کار خودم بروم. آن دو آهسته چیزی به هم گفتند، سپس دوشیزه گرافنرید رو به من کرد و گفت:" نه، نه، نمی توانید این طور از دستمان فرار کنید. برای اینکه به ما کمک کنید خیس شده اید. ما وجدانا وظیفه داریم مراقبت کنیم تا لباسهایتان خشک شود. ازتان خواهش می کنم، باید با ما بیایید، شما زندانی ما هستید." قلبم می زد... " اما آخر، دختر خانم، من ابدا افتخار آشنایی با مادرتان را ندارم. اگر مرا ببیند که همرا شما آمده ام چه خواهد گفت؟" دوشیزه گرافنرید دوباره گفت:" مادرش در تَن نیست، ما تنها هستیم. امشب برمی گردیم و شما هم با ما برخواهید گشت."

... پس از صرف نهار... برای اینکه از اشتها نیفتیم، به باغ میوه رفتیم و دسر را با خوردن گیلاس تکمیل کردیم. به بالای درخت رفتم، و برایشان دسته هایی از گیلاس می انداختم و آنها نیز هسته هایش را از لابلای شاخه ها برایم پس می فرستادند. یک بار دوشیزه گالی با جلو آوردن پیش بندش و به عقب بردن سرش، چنان خود را به خوبی پیش چشمم قرار داد، و من چنان به درستی نشانه گرفتم که دسته ای از گیلاس ها را در میان سینه اش ریختم؛ و خنده سر دادیم. پیش خود گفتم:" کاش به جای لب گیلاس داشتم! با چه رضایت خاطری آنها را به سویش پرتاب می کردم!"

بدین ترتیب آن روز را با آزادی کامل، و نیز در کمال نزاکت، به بازی و شوخی گذراندیم... خلاصه کنم، حیا و حجبم، دیگران خواهند گفت حماقتم، به حدی بود که پس از خودمانی شدن با آنها مهم ترین کاری که از دستم به در رفت این بود که تنها یک بار دست دوشیزه گالی را بوسیدم...

دخترها را تقریبا در همان جایی که مرا دیده و با خود برده بودند، ترک کردم. با چه حسرتی از هم جدا شدیم!

* اعترافات. ژان ژاک روسو. ترجمه مهستی بحرینی. انتشارات نیلوفر. چاپ دوم. تابستان 1385

پ.ن:

1. در پست نخوانده ها نوشته بودم که اعترافات را نخوانده ام. احمد در کامنتش گفته بود که حتما بخوانش. توصیه عالی را باید گوش کرد. اعترافات کتاب لذت بخشی است.

2. اعترافات را خریده بودم، نه بخاطر روسو بلکه بخاطر ورقهای کاهی و قطع جیبی اش. کتاب را که دیدم یاد پانزده سال قبل افتادم که ده جلد سه تفنگدار دوما را از کتابخانه پدربزرگ هم کلاسی ام قرض گرفتم و در مدت کوتاهی خواندم. کتابها آنقدر قدیمی بودند که ورق های تَردشان با کوچکترین فشاری خَرد می شدند و می ریختند. کتابها را که باز می کردم بوی کاغذ کاهی سرمستم می کرد. درست است که ورقهای کتاب اعترافات روسو خرد نمی شدند اما همان بوی آشنا را داشتند؛ بوی دارتان یان، آرامیس، پروتوس و آرامیس. 

      

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧