جنگیدن با روزمرگی

چند وقتی هست که شبها دیر می رسم خانه. نه اینکه از دستش فراری باشم، نه. کارم زیاد شده. از وقتی که آقای همکار لندهور گلویش گیر کرد پیش آن دختر شیرازی ِ سبزه ی لاغر با آن چشمهای رنگی درشت که نمی دانم دقیقا چه رنگی است و خودش را منتقل کرد شهر فرهنگ و هنر، وقت سرخاراندن هم ندارم. کلید را که توی قفل می اندازم، می دانم که روی کاناپه نشسته و پاهاش را جمع کرده جلوی سینه اش و دستهاش را قلاب کرده روی سفیدی ساق ها و خیره شده به در ورودی و منتظر است. می دانم که حق با اوست. دیشب می گفت از آخرین داستان کوتاهی که نوشته ام دقیقا پنجاه و دو روز می گذرد و از آخرین مطلبی که توی وبلاگ گذاشته ام هفت روز می گذرد که آن هم عاریتی بوده و از جایی برش داشته بودم. می دانم، اما فرصت نیست. فرصت اینکه بنشینم گوشه ای و فکر کنم به موضوع های مختلف و طرح های نیمه کاره و ایده هایی که توی دفتر یادداشت کوچک جلد سبزم نوشته ام. حتی فرصت نمی کنم که چند خط بخوانم یا چند دقیقه فیلم ببینم و از همه مهمتر با خودش چند کلمه صحبت کنم. می دانم که می داند این حرفهایی را که هر شب تحویل هم می دهیم حرف نمی دانم. اینها همه روزمرگی است، روزمرگی سیاه کثیف. خوشحالم که نمی داند دیگر اتفاقاتی که در طول روز برایم می افتد یا چیزهایی را که می شنوم بصورت داستان در نمی آورم، اصلا زحمت اینکه کمی پیچ و تابشان بدهم یا سبک و سنگینشان کنم به خودم نمی دهم.

کلید را می چرخانم و در را باز می کنم. هال تاریک است. در را آرام می بندم و نوک پا می روم تا اتاق باران. در را باز می کنم. توی نور آبی چراغ خواب، از میان حفاظ کنار تخت می بینمش که خوابیده و دست کپل اش را انداخته روی خرس قهوه ای اش. لبهایم را جمع می کنم و برایش بوسه می فرستم. در را می بندم و دکمه های پیراهنم را باز می کنم. در اتاق خواب را باز می کنم. هستی جلوی کامپیوتر نشسته و پیشانی اش را تکیه داده به مانیتور.

- چکار می کنی؟

صورتش را برمی گرداند.

- سلام، چیز می نویسم.

جلو می روم و دستم را می گذارم روی شانه اش. خم می شوم و بازویش را می بوسم.

- چیز یعنی چی؟

- یعنی داستان. می خواهم داستان بنویسم. بالاخره توی این خونه یکی باید یه کاری بکنه.

روی تختخواب می نشینم. خوشحالم که دوباره می خواهد بنویسد. نمی دانم که اصلا چرا نوشتن را کنار گذاشته بود. ولی می دانم که آنقدر که او تشویقم می کرد برای نوشتن، من زیاد چیزی نمی گفتم.

- می خوای برات بخونم؟

پشت سرش می ایستم و دستهایم را پشت صندلی چرخان می گذارم.

- منتظرم.

- ...

 

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧