مرگان

امیر حسن چهلتن: آقای دولت آبادی، می خواستم بدانم که آیا مرگان- شخصیت رمان جای خالی سلوچ- واقعا در واقعیت بوده، در فامیلی شما، در همسایگی شما، در زندگی تان به طور کلی، یک همچین زنی بوده؟ یا مطلقا ساخته ذهن شما است؟

محمود دولت آبادی: حقیقت این است که من از دوران بچگی، از مادرم و گه گاه از پدرم و جا به جا- خیلی کمتر- از دیگران می شنیدم که زنی بوده است به نام مرگان. پدرم- که روانش شاد باد- معتقد بود مرگان به زَبر میم، یعنی کُشندۀ شکار؛ و در آغاز این نام خاص که آمیخته با شخصیت آن زن بود، در ذهن من، اثری خاص به جا گذاشته بود. به خصوص که هر وقت مناسبتی در گفت و گوها پیش می آمد، در مورد امکانات و توانایی زن، مرگان جامع ترین مثال بود. زنی که قهرمانانه زندگی را اداره کرده و از پس تمام دشواری ها، به بهای رنج و فرسودگی برآمده و زندگی را به سامان رسانیده بود. این که ذهن کودکی من چگونه جذب چنان شخصیتی شده بود که بتواند آن را بیش از سی سال در خود نگه دارد و بپروراند، موضوعی است که در تخصص روان شناسان و مردم شناسان است. اما حقیقت این است که مرگان- به روایتی ساده- ذهن مرا تسخیر کرده و چه بسا بخشی از منش من شده بود در مواجهه با دشواری ها. و سرانجام تخیل من درباره او برانگیخته شد، در ضمن کارهایی که انجام می دادم و طرح هایی که داشتم؛ و البته بدون یک سطر یادداشت. چون از آغاز ذهنم را طوری تربیت کرده ام که پرورش و پرداخت قهرمان و موضوع و قوائد لازم را خود ذهن به طور آمیخته انجام بدهد تا برسد به نقطه زایش؛ و مرگان از جهت شخصیت خیلی یاری می داد که ذهنم دچار گسیختگی نشود و یا تمرکز روی او و موضوعات مربوط به آن، به سوی انسجامی برود. نکته دیگری که دور از شنیده ها و بیشتر مشاهدات من بود، مهاجرت ناگهانی مردهای ناچار و لاعلاج بود که زن و فرزندان خود را به امان خدا گذاشته و رفته بودند بی آن که پشت سر خود را نگاه کنند، یا مجال نگریستن بیابند- چه بسا که مرده یا تباه شده بودند. پس در اطراف زندگی ما کم نبودند بیوه ها و فرزندانی که بی پدر و بی سرپرست روزگار می گذراندند و خانمان با مدیریت مادر، صد البته با جور و تحقیر، اداره می شد. از جمله ایشان یکی هم خانواده بی پدر شده ای بود که روبه روی خانه ما زندگی می کرد و من و برادرهایم با فرزندان آن خانواده دوستی داشتیم و مادر خانواده زنی بود تسمه و چغر و چابک که هر از یکی- دو هفته ای برای کمک به مادرم در پختن نان به خانه ما می آمد و او دومین نان پزی بود که طعم نان هایی که می پخت، همواره در یادم مانده است؛ که اولینش زن دیگری از خویشاوندان دور ما بود که من عمه صدایش می زدم و طعم نان را اولین بار از دست های او چشیدم. دست هایی که چه زیبا و خوشقواره بودند با آن انگشتهای کشیده و رگ های برجسته. به این ترتیب، من صرف نظر از نطفه ای که از مرگان در روحم داشتم، پاره ای دیگر از مواد کارم، از جمله عباس، ابراو؛ و علی و مولا امان را از خانواده ای دارم که سال ها با یکدیگر زندگی کرده بودیم؛ و علی گناو، مسلم و سالم و کربلایی دوشنبه را نیز از محیط و مشاهداتم گرفته ام؛ و جالب این که وقتی مادرم جای خالی سلوچ را خواند، در اشاره به همان خانواده همسایه، گفت:" ایباو" ها را نوشته بود.*

* ما نیز مردمی هستیم. گفت و گو با محمود دولت آبادی. امیر حسن چهلتن- فریدون فریاد. نشر چشمه و نشر پارسی. چاپ دوم. بهار ۱۳۸۳. ص ۱۴۲

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ تیر ۱۳۸٧