بهترین حس امنیت
چطور دلش میآمد؟ مادری را میگویم که کالسکۀ بچهاش را دنبالش میکشید. حتی میخواستم آن «اش» چسبیده به «بچه» را حذف کنم تا دلم خنک شود. اینطورش را دیگر ندیده بودم. دستۀ کالسکه را آورده بود جلو و خودش جلوجلو میرفت و کالسکه را میکشید دنبالش. بچه داشت چیزی توی دهانش میکرد. یاد نانخشکیها افتادم. نمیدانم یادتان هست یانه. یک چرخ داشتند و راه میافتادند دوره توی خیابانها و داد میزدند:«نونخشکیه، نمکیه» و دقیقا مثل همین مادر نمونه چرخشان را که پر از نانهای کپکزده بود خرکش میکردند. اگر بچه همانطور که سرکارعلیه،خانم ِمادر، دارد برای خودش دِلِیدِلِی قدم برمیدارد، بلایی سَرِ خودش بیاورد چه میشود؟ اگر آن چیزی که توی دهانش کرده راه نفسش را بگیرد؟
توی خیابان میرفتیم. از صدای ماشینهایی که رد میشدند میفهمیدم والا فقط میتوانستم آبی آسمان را ببینم که ابرهای کمرمق سفید جاهایی از آن را پر کرده بودند. مادر داشت کالسکه را هل میداد و برایمان تعریف میکرد. برای من و مریم که میلۀ کنار کالسکه را گرفته بود و جستوخیز میکرد. صداش همراه شعرخوانی مریم و صدای ماشینها میشد. همانطور که پاهام را توی هوا تکان میدادم با دقت به حرفهاش گوش میدادم. صدای لالایی مانندش با طعم خوش پستانک و حضورش پشت سرم، جایی که مطمئن بودم هست، بهترین حس امنیت تمام زندگیم است.
کتاب های محبوب 87
این پست را به دعوت سایت خوابگرد نوشتهام. نظرات مخالف و موافق زیادی در این مدت که فراخوان اعلام شده خواندهام. با بعضیهاش هم موافقم ولی دلیلی نمیبینم که دوباره اگر و اما بیاورم برای انجام اینکار.
1. دو قدم اینور خط. احمد پوری
بعضی کتابها هستند که تو را همراه خودشان میبرند. دو قدم اینور خط از همان کتابهاست. ممکن است اشکالاتی داشته باشد یا بعضی امکانات ایده اولیهاش را نادیده گرفته باشد ولی باز هم وقتی شروع میکنی به خواندنش دوست نداری نیمهکاره رهایش کنی.
2. برف و سمفونی ابری. پیمان اسماعیلی
ممکن است که کتاب پیمان اسماعیلی به علتهای زیادی امسال خیلی توی چشم آمده باشد ولی واقعا از نظر ساختن فضا و داشتن ایدههای تازه کتاب خوبی است.
3. آویشن قشنگ نیست. حامد اسماعیلیون
نمیدانم انتخاب کتاب حامد چقدر بهخاطر پارتیبازی است ولی خوب حقیقتاش این است که داستانهای کتاب را دوست دارم و همچنین نویسندهاش را.
* بسیاری از کارهای چاپ شده در سال 87 را نخواندهام.
حسهای بد، سدّ راه لذت
دیشب بازی فینال جام باشگاههای اروپا برگزار شد. دیدناش یک خودآزاری تمام و کمال بود. بایرنمونیخ را هیچوقت دوست نداشتهام. اصلا از سال 98 و آن فینال رویایی بین منچستر و بایرن ازش متنفر شده بودم. این سرد بودن و بیاحساس و ماشینی بازی کردن تیمهای آلمانی را دوست ندارم. حالا که با آمدن بازیکنانی مثل «روبن» و «ریبری» که دیگر این نفرت به آخرین درجه رسیده. بردن نابهحق منچستر در دیدار نیمه نهایی هم خودش علت محکم دیگری است. از طرفی این اداهای زیادی «مورینیو» را دوست ندارم. «آقای خاص» برای من خاص نیست. بیشتر از این غرور مسخرهاش متنفرم. از «اشنایدر» دل خوشی ندارم. از «میلیتو» و «زانتی» هم خوشم نمیآید.
و حالا حق میدهید که بگویم دیدن بازی دیشب یک خودآزاری کامل بود؟
دلایلی که باعث شد نتوانم از یک بازی فوتبال عالی لذت ببرم خیلی احساسی بودند. از بایرنیها متنفرم چون نزدیک بود سال 98 جام قهرمانی را از منچستر یونایند بگیرند که اگر میگرفتند هم زیاد بیعدالتی نبود. از «روبن» متنفرم چون زمانی در رئال مادرید جلوی بارسلونا عزیز بازی می کرد ولی میدانم که بازیکن فوقالعادهای است و حرکات پابهتوپش هر خط دفاعی را میترساند. از «ریبری» متنفرم چون در تیم فرانسه بازی می کند. با آن کارهای خرافاتی مسخرهشان؛ آوردن خروس همراهشان به زمین برای اعتقاد به خوشیمن بودنش و دعوت نکردن از بعضی بازیکنها چون از نظر مربی تاریخ تولدشان نحس است. و شاید از همه مهمتر دعوت نشدن «اریک کانتونا»ی فوقالعادۀ منچستر به تیم ملی فرانسه. «مورینیو» را دوست ندارم چون زمانی جلوی «سرالکس فرگوسن» اسطورهای خودی نشان میداد و حرفهای نیشدار میزد؛ ولی می دانم که یک مربی باهوش کاربلد حسابی است. در هر تیمی که مربی است تیماش تیم قدرتمند درجه یکی است. از «میلیتو» و «زانتی» خوشم نمیآید چون آرژانتینی هستند و رقیب برزیل، تیم محبوب دوران نوجوانیام هستند. ولی میدانم که «میلیتو» یک فوروارد بینالملی فوقالعاده است که گل زدن را به حد اعلاء می داند و از هر فرصتی یک گل میسازد. و واقعا نمیشود این همه سال حضور مداوم و بدون نزول «زانتی» در فوتبال را نادیده گرفت. برای این همه سال بازی در سطح اول فوتبال دنیا واقعا باید یک فوق ستاره باشی.
دیدید؟ خودم میدانم که دلایلم خندهدارند ولی چه میشود کرد؛ آدم است و همین حسهاش که هیچوقت دست از سرش برنمیدارند.
* حیفم آمد درباره یکی از لحظههای فوقالعاده بازی ننویسم. میشل پلاتینی مدالهای طلا را به گردن بازیکنان اینتر میانداخت. یکی از اینتریها بچهاش را بغل کرده بود. دختر بسیار زیبایی که موهای موجدارش را دیدنی بسته بودند. پلاتینی میخواست مدال را به گردن پدر بیاندازد که بچه سرش را به جلو خم کرد. با تکانِ سر تائیدی پدر، پلاتینی مدال را به گردن دخترکوچک انداخت و لبخند زد. باید این لحظهها را دید تا فهمید دنیا چه جای خوبی است بعضیوقتها.