حال مان با داستان بهتر است

مدتی پیش رفته بودم کتابفروشی انتشارات توس. پیرمردی مشغول انتخاب کتاب از قفسه ها بود و آن طور که با فروشنده صحبت می کرد مشخص بود که مدتهاست از آنجا کتاب می خرد. به فروشنده بسیار مودب کتابفروشی گفتم که جلد های کسری مجموعه داستان های چخوف را می خواهم. فروشنده که کتاب ها را آورد. پیرمرد به فروشنده گفت که مدتها پیش داستانی از چخوف خوانده و داستان خیلی رویش تاثیر گذاشته؛ داستان پیرمردی درشکه چی که در شبی برفی هنگام جابجایی مسافران می خواهد از مرگ پسرش برایشان بگوید ولی هر بار به علتی نمی تواند. فروشنده گفت که داستان را نشنیده. پول کتاب ها را که پرداخت می کردم به پیرمرد گفتم آن داستانی را می گویید که آخرش پیرمرد مجبور می شود در طویله برای اسبش درددل کند؟ پیرمرد سر تکان داد. به فروشنده گفتم که داستان "سوگواری" چخوف را می گوید که توی کتاب بهترین داستانهای کوتاه چخوف، ترجمۀ احمد گلشیری هست. فروشنده رفت و کتاب را آورد. داستان را پیدا کردم و به پیرمرد نشان دادم. چند خط اول داستان را خواند. دستش را جلو آورد و محکم دستم را فشار داد. اشک توی چشمهاش جمع شده بود. گفت که خواندن این داستان برایش اتفاق بزرگی بوده و پیدا کردن دوباره آن آرزوش بوده همیشه. خوشحال از کتابفروشی بیرون آمدم چون برایم یادآوری شد، هنوز مردمی هستند که با خواندن داستان اشک شوق به چشم شان می آید. 

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸


مرگ غریب

قسمتی از "خاطرات آدم و حوا" در جشن بیکران

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸


برابری در مقابل دوربین

در فیلم " تهران انار ندارد"* قسمتی از یک فیلم بسیار قدیمی هست که در آن مظفرالدین شاه و همراهانش از جلوی دوربین رد می شوند و انگار که کارگردان صحنه را نپسندیده باشد و کات بدهد و بخواهد که دوباره صحنه را تکرار کنند، برمی گردند و به شکلی متفاوت از جلوی دوربین رد می شوند. در یکی از این تکرارها، مظفرالدین شاه چند قدم جلوتر از بقیه می آید و از جلوی دوربین رد می شود و از کادر بیرون می رود و همراهانش، تازه حرکت می کنند تا دنبال شاه بروند. اینجا آن نکته جذاب پیش می آید. آنها که کوچکترند یا مقام کمتری دارند جلوی مظفرالدین شاه که مشخص است بیرون کادر ایستاده و نظاره شان می کند تعظیم می کنند ولی بقیه برای طبیعی جلوه کردن ( و احتمالا رعایت اصل باورپذیری) بدون اینکه جلوی شاه خم شوند از کادر بیرون می روند. نمی دانم که بعد از اینکه دوربین خاموش می شود چه اتفاقی می افتد؛ شاه عصبانی از شکسته شدن جلال و جبروتش خاطیان را مجازات می کند یا او هم به احترام درست درآمدن برداشت به روی خودش نمی آورد و آنها مشمول الطاف ملوکانه می شوند. ولی یک چیز را می دانم، دوربین باعث می شود حتی برای لحظه ای کوتاه فاصله شاه و همراهان از بین برود.

* تهران انار ندارد. نویسنده و کارگردان: مسعود بخشی. 67 دقیقه

** دعوتید به جشن بیکران.

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۸


تولد یک وبلاگ

مدتی پیش داشتم فصل نامۀ "نگاه نو" * را می خواندم که ویژه نامه ای دربارۀ پرویز دوایی چاپ کرده بود.  پرویز دوایی را همیشه دوست داشته ام. از همان روزی که شروع کردم به خواندن "مجلۀ فیلم". در "مجلۀ فیلم" حرف از منتقدی مسلط به سینما بود و انسانی دوست داشتنی که برای آنها که می شناختندش دوستی بی نظیر بود. بعدها داستان های پرویز دوایی را خواندم که همه پر بودند از نوستالژی و تصویرهایی عالی و زبانی شیرین. داستان هایی که تا وقتی به انتها نمی رسیدند رهایت نمی کردند، شاید هم تا مدتها بعد از تمام شدندنشان.

در" نگاه نو" هوشنگ گلمکانی مطلبی نوشته بود دربارۀ پرویز دوایی و دیدارشان در جشنواره ای سینمایی. آن قدر از نوشتۀ گلمکانی خوشم آمد که چندین و چندبار خواندمش و هر دوستی که دیدم درباره اش حرف زدم.

چند روز گذشت و داشتم " شهر باریک" آیدا احدیانی را می خواندم که دیدم باز آن حس شوق و شور خواندن نوشته ای زیبا سراغم آمده. فکر کردم که بیایم و اینجا برایتان از آن حس بنویسم، بعد گفتم باید جایی باشد که هر بار چیزی خواندم، دیدم یا شنیدم و آن حسم سراغم آمد، آن را با شما قسمت کنم. این شد که وبلاگ " جشن بیکران" متولد شد. اسم وبلاگ را از اسم کتاب" پاریس، جشن بیکران" ارنست همینگوی انتخاب کردم. وبلاگ " جشن بیکران" قرار است جشنی باشد از خواندن و دیدن و شنیدن. این قرار را با خودم گذاشته ام که هر کدام از دوستان خواستند کلیدی از وبلاگ " جشن بیکران" داشته باشند تا ما را شریک کنند در جشن شان.

* فصلنامۀ نگاه نو. شمارۀ 81. بهار 1388

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸


این یک تبلیغ نیست!

بشتابید، بشتابید. یک فرصت تکرار نشدنی.

داستان های عالی. داستان های خواندنی. داستان های فراموش نشدنی.

داستان با صدای نویسنده. داستان با اجرای متفاوت.

داستان های طلایی در رادیولاگ. داستان های درجه یک در رادیولاگ.

بشتابید. بشتابید. فرصت را از دست ندهید.

 

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸


آیا وقت شنیدن خبرهای خوب هم می رسد؟

وقتی می خوانم که آقای معروفی عزیز در" حضور خلوت انس" چه نوشته دربارۀ مرگ پدر، دیگر نمی توانم چیزی بنویسم.

" تا کی می شود تحمل کرد؟"

 

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸