رمان جدید یک نویسنده دوست داشتنی
رمان آقای چهلتن با عنوان ِ «اخلاق مردم خیابان انقلاب» به تازگی با عنوان «تهران، خیابان انقلاب*» به آلمانی ترجمه و منتشر شده است.
خانم ورنا لوکن، سردبیر بخش فرهنگی روزنامهی «فرانکفورته آلگماینه»ی آلمان در شمارهی پنج شنبه سیزدهم اگوست ۲۰۰۹ این روزنامه نگاهی به این کتاب و نویسندهاش دارد که می توانید در این آدرس، آن را با ترجمۀ ناصر غیاثی بخوانید.
- همچنین «تهران، خیابان انقلاب». حامد اسماعیلیون
* «تهران، خیابان انقلاب» ترجمهی سوزان باغستانی، انتشارات P.Kirchheim ، مونیخ.
بازیِ " دوست دارید جای چه کتابی باشید؟"
فرنسوا تروفو فیلمی دارد به نام: فارنهایت ۴۵١، فیلمی دربارۀ دنیای زیبای کتاب ها و مردمی که می خواهند برای حفاظت از کتاب، خود، کتاب باشند.
خلاصۀ داستان*: دنیایی خیالی در زمان های آینده. کتاب،از هر نوع، ممنوع است. "مونتاگ" مامور آتش درستکار، در یافتن کتاب هایی که در مکان های مخفی نگهداری می شوند( و در سوزاندن آنها) گوی سبقت را از همکارانش ربوده است. او که با همسرش "لیندا" زندگی ملال آوری دارد، با دختری به نام "کلاریس" آشنا می شود. به تدریج "مونتاگ" متاثر از "کلاریسِ" عاشقِ کتاب، به مطالعه رو می آورد. اما "لیندا" او را لو می دهد. همکاران "مونتاگ" به خانه اش هجوم می برند و کتاب ها را می سوزانند. "مونتاگ" با راهنمایی"کلاریس" به جنگلی می گریزد که ساکنانش کتاب ها را از بر می کنند و به نام آن خوانده می شوند.
فیلم تروفو را سال ها پیش دیدم و از همان موقع فکر می کنم اگر من در موقعیت شخصیت های فیلم بودم دوست داشتم چه کتابی باشم. در طول این سال ها بارها نظرم تغییر کرده و به کتابی جدید تبدیل شده ام. الان کتاب "آلبوم خاطرات"** هستم. می خواهم قسمتی از خودم را برایتان بگویم:
... می دانستم که جولیا خیلی دوست دارد برود، و دلش بی تابی می کند برای قایق، جمعیت، چراغ ها، موسیقی. چشم ها و چهره اش همین را می گفت، و نیز علاقه اش به این که مثل جوان ها رفتار کرده و نظرها را جلب کند. این هم مرا یاد یک چیز دیگر می انداخت. یاد یک تابستان دیگر می انداخت و یک میهمانی دیگر که در باغی بود که ول شده بود به امان خدا و این قدر پر پشت در زمین های باتلاقی اش پنیرک و زنبق های زرد روییده بود که مثل پرچین شده بود.
" اگر بخواهی واقعا می مانم."
" نه، برو. حوصله ام سر نمی رود."
" بسیارخوب، پس تا بعد."
گاهی جولیا و مادرش مثل آن دو تا قایق عین هم می شدند و من می ماندم که واقعا عاشق کدام یک از آن ها هستم. شاید فقط مادر بود که در وجود دختر می دیدمش، و حالا که قایق حرکت کرده بود خاطره ها یک دفعه قوی تر از واقعیتِ زمان حالا شد.
اما آیا می توانستم به خاطره ها اعتماد کنم؟ خیلی سال بود که می گذشت، در واقع درست سی سال بود که می گذشت، و من حتی یک عکس از آن زمان نداشتم. در آن تابستان اتفاق چندانی نیافتاده بود، و در آن مهمانیِ دیگر تنها یک ویولون زن بود...
ژولین***، رضیه، حامد،پونه و پوریا؛ شما دوست دارید جای چه کتابی باشید؟
* خلاصۀ داستان از: راهنمای فیلم( جلد اول. ١٨٩۵-١٩۶٩). بهزاد رحیمیان. انتشارات روزنه کار. چاپ اول بهار ١٣٧٩. ص ۶٢٨
** آلبوم خاطرات. هانس هرلین. ترجمۀ: عباس پژمان. نشر افق. چاپ اول ١٣٨۴
*** فکر این بازی در گفتگو با ژولین سیفعلی مراد شکل گرفت.
متولد هفده مرداد
* این پست را رضیه انصاری برای سه سالگی ردپای خیس باران نوشته است. از لطف بی اندازه اش ممنونم.
صبر کردم تا دو و چهل و یک دقیقه. بعد نوشتم «سه و ربع کم بعد از ظهر، سیزده مرداده. عاشق شدیم رفت». اس ام اس را تحریم کرده اند ولی من اس ام اس اش کردم برای علی. ایده خودم نبود ولی چه فرق می کرد؟ یکی باید یادش می آمد که سعید دقیقا کی عاشق لیلا شد. یکی که هم رمان خوان باشد هم خوره فیلم، کیوسک هم گوش کند، عشق را هم بفهمد. علی گزارش به فراموشی فیلم و کتاب دارد. فیلمنامه می نویسد- می نوشته، داستان کوتاه هم خوب می نویسد. با حوصله و هوشمندانه هم نقد می کند. علی خیلی بزرگ شده. از نوشته هاش صورتش پیداست. اس ام اس را تحریم کرده اند ولی علی اس ام اس زد«خیلی خوب و به موقع بود». نگفتم ایده من نبود. گفتم بگذار فعلا حال کند. شب بهش تلفن می کردم و می گفتم که تو فیس بوک نوشته بودند.
حالا جمعه شب است. صبر می کنم تا یازده و پنجاه و نه دقیقه. می نویسم «هفده مرداده. سه سالگی وبلاگت مبارک. نویسنده تر باشی.» ممکن است خواب باشد، اس ام اس را هم که تحریم کرده اند. ولی چه فرق می کند؟ اس ام اس اش می کنم برای علی. علی خیلی بزرگ شده. می دانم، بزرگتر هم می شود.
آغاز داستان کوتاه " سانسور شاهانه"
سه شنبه بیست و دوم شعبان سنۀ هزار و سیصد و هفده هجری قمری
صبح از خواب برخاستیم و دست و رومان را شستیم و چایی خوردیم. دیشب کرج خوابیدیم تا صبح انشاالله برویم طهران. خبر دادند که جناب اشرف اتابیک اعظم و وزیر دربار برای استقبال آمده اند. عرض کردند در طهران همه منتظر ورود ما هستند. کمی برای شان از فرنگ تعریف کردیم و بعد راه افتادیم طرف طهران. سر راه پیاده شدیم و چند تا چکچکی و قازلاق زدیم. خیلی خوب زدیم. چند وقتی بود که تیر نیانداخته بودیم. بعد سوار ماشین شدیم و راندیم. مستقبلین شهر هم متصل می رسیدند. آمدیم تا باغ شاه. سپهسالار، قشون دولتی را کنار خیابان صف کرده بود تا در باغ. همه شاهزاده ها و آقایان وزراء هم آمده بودند برای استقبال. کسان وزیر دربار حقیقتا از مراسم تشریفات و طاق نصرت و آئین باغ چیزی فروگذار نکرده و باغ را هم در کمال خضارت و صفا و تمیزی نگاهداشته بودند. پرده پنجره ها تکان می خورد واضح بود که دل اندرونی برایمان تنگ شده. تا ظهر با آقایان صحبت کردیم. ناهار خوردیم. حال مان زیاد خوب نبود. کمی دل و سرمان درد می کرد و تب داشتیم. فرستادیم دنبال طبیب آلمانی. خبر آوردند که خودش هم مریض است. در عوض پسر جوانی را فرستاده که شاگرد طبابت است. چاره ای نبود. سرمان تیر می کشید و پیلی پیلی می خورد. معاینه مان کرد. فرستاده بودیم دنبال میرزا محمود شفاء که خبر آوردند رفته قزوین. فرمودیم که چه بیماری داریم. پسرک عرض کرد آنفولزی خوکی. فرمودیم که پدر سوخته را در حضور خودمان فلک کردند...