روشنایی
دبستان که می رفتم. روزی رفتیم اردو، شهر بازی. یکی از بازیها تونل وحشت بود. تونل وحشتی که قطارش خراب بود و ما مجبور بودیم از روی ریل ها راه برویم. اولین صحنه ای که دیدیم از تیر خوردن یک سرباز ایرانی و پاشیدن خون توی سر و صورت مان، دیگر کسی راه نمی رفت. دویدن بود و زمین خوردن و جیغ و فریاد و هر لحظه دیدن چیزی خشن تر. سربازی عراقی که اسیری ایرانی را گرفته بود زیر مشت و لگد. دست و پاهای بریده که روی هم کود شده بودند و دو تا افسر عراقی که بلند بلند می خندیدند و سر راهمان را گرفته بودند. از زیر دست و پای شان که می گریختیم دیگر دایرۀ روشنایی را می دیدیم و بعد دیگر آزادی بود. آزادی از تاریکی. در تمام دوران بچگی کابوسم برگشتن به آن تونل بود.
حالا کابوس برگشته. همۀ آن تصاویر خون و خشونت دوباره تکرار می شوند. توی تاریکی مانده ایم و دائما شکنجه می شویم و عده ای جلوی راهمان را گرفته اند و بلند بلند می خندند. ولی می دانم که باز هم آن انتها دایرۀ روشنایی منتظرمان است. روشناییِ آزادی. باید آنقدر تلاش کنیم تا برسیم به آن دایرۀ روشن.
چه هستیم؟
ما ملت شریفی هستیم وقتی پای صندوق های رای می رویم و اراذل و اوباشیم وقتی می خواهیم از رای هایمان محافظت کنیم. ما ملت همیشه در صحنه و پشتوانۀ انقلابیم وقتی رای می دهیم و آلت دست بیگانگانیم وقتی روی پشت بام ها "الله اکبر" فریاد می زنیم و جواب مان تیر هوایی است. ما ملت هوشیار و برنده اصلی انتخاباتیم وقتی پرچم سه رنگ را با نیرنگ و تذویر تکان می دهیم و خس و خاشاک ایم وقتی توی خیابان مچ بند سبز به دست داریم و سزای مان لگد و باتوم برقی و بازداشت است.
اتحاد
این روزها باید رفت توی خیابان. برای دیدن چیزهایی که ممکن است تا چند سال به این وضوح نتوان دید. نشانه های سبز و سفید و سه رنگ که هر کدام از کاندیدها انتخاب کرده اند برای نشان دادن هوادارانشان. می شود خشونت را در چهره بعضی ها و شادی و شور را در چهره عده ای و ناامیدی را در چهره بقیه دید و کسانی دیگر که حیران این نوع از طرفداری شده اند. چیزی که تابحال و به این شدت سابقه نداشته. مگر این نوع مناظرات تابحال بوده که به شود اینگونه بی پروا از کاندیدایی طرفداری کرد؟ یا مگر می شد به این وضوح دروغ چشم در چشم را دید و به پافشاری بر آن خندید؟ یا تعجب کرد؟ یا از بی پروایی اش ترسید؟
ترس؟ نه، دیگر وقت ترس نیست. باید برای رسیدن به چیزی که فکر می کنیم درست است تلاش کنیم. باید برویم میان مردم و بگوییم که از دروغ متنفریم و در برابر سیل خشونت یکپارچه ایم. که نمی خواهیم دوباره و دوباره با لبخند سرمان را ببرند. بگوییم که نمی خواهیم هم بازی، بازی خشن شان شویم و خشن باشیم. که ما محیط آرام می خواهیم برای در آرامش فکر کردن و عمل کردن و کمک به بقیه که همه هدف مان یکی است.
ما اصلاحات می خواهیم. فرقی هم نمی کند که سبز هستیم یا سفید. ما متحدیم برای از بین بردن خشونت و دروغ و کج راهی.
در ستایش بازی نکردن
می خواهم امسال سرم به کار خودم باشد. البته با این حجم از کار چارۀ دیگری هم ندارم. نمی خواهم به حرف دختری که سر تا پا سبز پوشیده و آرایشش، کامل، سبز است گوش کنم و مچ بند سبزی که به سویم دراز کرده را نمی گیرم. " یاد یار مهربان آید همی". واقعا هم که در این وانفسا تا می توانیم باید به حافظه مان فشار بیاوریم و یاد یار مهربان را به یاد بیاوریم. کِی این دایرۀ بسته، باز می شود؟ می خواهم به موقع برسم و فوتبال بارسلونا و منچستر یونایتد را ببینم. نمی خواهم بدانم که کدام می برند. هر دو را دوست دارم و این کار را سخت می کند. به قول دوستی یک چشممان اشک است و یکی خون. نمی خواهم به پسری که با شوق روی محل های سفیدی که شهرداری برای تبلیغات انتخابی درست کرده بگویم با آن اسپری قرمز ننویسد: "محمود مردمی نژاد" و چهرۀ نازیبای شهر را نازیباتر نکند. نمی خواهم بگویم لطفا کمی به مخاطب احترام بگذارید و اقلا برای تبلیغات پوستر چاپ کنید. باور کنید سی سال گذشته و کسی هنگام چسباندن پوستر کاریتان ندارد و لازم نیست اینقدر با عجله با اسپری بنویسید. ده سال پیش فینال جام باشگاه های اروپا را خانۀ مادربزرگ دیدم. منچستریونایتد، بایرن مونیخ. و چه پایانی داشت آن بازی. در چند دقیقه همۀ آرزوهای بایرن بر باد رفت و منچستر قهرمان شد. اگر شیخ اصلاحات چهار سال پیش آن یک ساعت را نخوابیده بود الان داشتیم چکار می کردیم؟ سعی می کردیم دنبال کس دیگری بگردیم و سعی کنیم چهار سال بعد به هر قیمتی که شده رئیس جمهور نشود؟ "برای تغییر آمده ایم". شیخ انگشت اشاره اش را به سویی گرفته و با بقیه انگشتها دنبالۀ عبایش را چنگ زده. «اقلا این یکی حرفش را تمام و کمال می زند، بقیه آنقدر حرف را می پیچانند که برای خودشان هم مفهوم نیست که چه می گویند» این ها را دوستی می گوید. نمی خواهم جوابی بدهم. نظر همه محترم است. داور سوت می کشد و بارسلونایی ها می ریزند وسط زمین. دلم برای مادربزرگ تنگ شده. «هنوز بیداری؟ فوتبال تمام نشده؟» «نه مادر، کاری داری؟» « نه مادرجون، کاری ندارم. نگاه کن» دلم برای صداش، چروک های ریز دستهای لاغر و چشمهای باهوشش تنگ شده. مگر چکار کرده ایم که جلویمان را می گیرند؟ نه، خبری نیست. ایست بازرسی نیست. فقط می خواهند تبلیغ انتخاباتی نفر آخر را بیاندازند توی بغل مان. راننده می گوید که این بنده خدا که اصلا بازی نیست. تحمل بازی را دیگر ندارم. فقط می خواهم بخوابم. نمی خواهم به صورت های غمگین منچستری ها فکر کنم. بعد از بازی قیافه های ما هم دیدنی است.