"تمام" شعر تازۀ سید علی صالحی*

به من بگو

در این منزل بی نشان

تا کی به اسم آینه از خشت خام

سخن خواهی گفت؟

دیری است دیوار کج از مسیر ثریا

به ویرانی ویل المکذبین رسیده است.

به من بگو،

از این کاروان بی واژه چه می بری؟

جز غارت خیالی،

که خبر از غفلت بی فردای تو می دهد.

تو چه می دانی از اندوه مادران و،

از این شب پر ملال.

به خدا آتش زیر خاکستر است

این خرمن بی خار و

این کبریت کهنه سال.

* "جُنگ ماه". ضمیمه ادب و هنر و کتابِ ماهنامه "مهرنامه". شمارۀ 1. اسفند 1388

 

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ بهمن ۱۳۸۸


آغاز داستان "رودرروی مرگ"

صدای ناله هاش توی گوشم است. پلک هام می سوزند از بی خوابی و آب افتاده پای پلک هام. بلند می شوم و از لبۀ خاکریز سرک می کشم بیرون. خبری نیست. انگار که آن ها هم خوابیده اند مثل بهناز. سکوت علامت خوبی نیست. پتوی سبز پلنگی را پیچیده دور تا دور خودش. می نشینم و توی انگشت های به هم گره خورده ام ها می کنم. گرم نمی شوند. جیغ و جیغ.  چمباتمه می زنم کف خاکریز و با دو دست کلاهم را می چسبم. گلولۀ 54 می خورد چند متر دورتر. صدای فش فش ترکش ها را می شنوم که از کنارم رد می شوند. حتما توی دیوارۀ خاکریز سوراخ های ریز باقی می گذارند. داد می زنم. خاکی که هوا شده از انفجار ته حلقم را می سوزاند. صدام در نمی آید. سرش را کرده زیر پتو. تکانش می دهم. بیدار نمی شود. داد می زنم سرش " بهزاد، بهزاد". صدای تانک هاشان زمین را می لرزاند. با دوربین نگاه می کنم. هیچ حرکتی نیست. انگار بیدار نشده اند هنوز. دولا توی خاکریز می دوم. سر دو راهی می ایستم. خاکریز دست چپی شده باتلاق خون. از آن دورهاش که معلوم نیست، صدای ناله می آید. زیر لب زمزمه می کنم. می دوم به راست. دوباره صدای گلولۀ 54 می آید. این نزدیکی ها نیست. می چرخم و توی خاکریز را نگاه می کنم. حتما همان جای قبلی را زده اند، چند قدمی بهناز. می دوم. بی سیمِ افتادۀ تکه تکه شده خِر خِر می کند و شعار می دهد. پتوی پلنگی غرقابۀ خون افتاده کنار. بهزاد نیست. می چرخم دور خودم. جیغ و جیغ. " همان لحظۀ اول سوراخ سوراخ شده بود از ترکش ها، جیغ نزن بهناز". صدای تانک ها نزدیک است. خطِ خونِ کشیده شده روی خاک را تعقیب می کنم. انگار که کشیده باشندش روی زمین. خاکریز کِش می آید. همچنان می دوم. آفتاب آمده بالا. صدای ناله ها و جیغ بهناز غرش تانک ها را محو کرده. خمپاره ها پشت سر هم می آیند. "بهزاد، بهزاد". کاش یک سره پاس نداده بودم تمام شب را. تا مچ پا رفته ام توی خون. بوی زخم و خون و این دیوارها که فشار می آورند. نفسم تنگ شده. " دنبالش رفتم. چند بار بگویم". جیغ و جیغ. با یک چیز کند سرش را بریده اند. با در کمپوت گیلاس که عزیز می فرستاد شاید. پوست ناصاف له شدۀ برگشته و رگ های سر سفید که قد کشیده اند از میان گردن. ده انگشت بریده شده را فرو کرده اند دور تا دور، میان پوست و گوشت گردن. خم می شوم. دیوارها دوباره فشار می آورند. عُق می زنم. چیزی نیست که بالا بیاید. کمپوت های گیلاس مدتهاست که تمام شده. " جیغ بکش بهناز تا صدای ناله هاشان نیاید، جیغ بکش". سرک می کشم از لبۀ خاکریز. حالا صف تانک ها را می بینم. دارند می آیند...   

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸


سی و یک سالگی

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸


قسمتهایی از داستان کوتاه قدیمیِ "ایستگاه فرشته"

... روی نزدیکترین صندلی می نشینی و به پسرجوانی که روی نوار سفید ایستاده و به ریل ها که یک متر پایین تر، زیر پایش تا بیرون ایستگاه کشیده شده نگاه می کند، خیره می شوی. دوربین ات را بالا می آوری ولی از حالت افتاده شانه هایش خوشت نمی آید و از گرفتن عکس منصرف می شوی. پسر پاکت نامه ای از توی جیب بغل کتش بیرون می آورد و کاغذ آبی کمرنگی از داخل آن بیرون می کشد و پاکت را دوباره توی جیبش فرو می کند... نمی دانی که پسر همان سوژه ای است که برای اش از خانه بیرون آمده ای و منتظر دوست دخترش است که با قطار ساعت ده و پنجاه و دو دقیقه می رسد و او مدتهاست که ندیده اش و حالا دارد نامه ای را که دختر برایش فرستاده برای هزارمین بار می خواند. نمی دانی که هنوز هم بعضی ها هستند که دوست دارند بعضی مواقع بجای صحبت های طولانی تلفنی برای هم نامه بنویسند تا بعدها مثل فیلم های قدیمی نامه ها را ازجای امنشان بیرون بیاورند و به آن افتخار کنند و یا از عصبانیتشان مچاله اش کنند و بعد از چند لحظه، پشیمان، دوباره نامه را صاف کنند و آه بکشند... دوباره به پسر جوان که با پسر درشت اندام دیگری صحبت می کند نگاه می کنی. پسر درشت اندام با حرارت صحبت می کند و دستهایش را توی هوا تکان می دهد و پسر دائم بدون اینکه حواسش باشد سر تکان می دهد. ... به پسر جوان که چند قدم از دوستش فاصله گرفته و شال گردن عنابی رنگش را روی گردنش مرتب می کند، نگاه می کنی. قطار کاملا می ایستد و درها باز می شوند و مسافرها به سرعت از قطار پیاده می شوند. پسر روی نوک پاهاش بلند شده و توی مسافرهایی که پیاده می شوند سرک می کشد. توی ویزور نگاه می کنی و منتظر می مانی پیرمرد چاقی که موهای بلند سفیدش را پشت سرش بسته از جلوی پسر رد شود تا عکس بیاندازی. ناگهان پسر دستش را بلند می کند و تکان می دهد. خط نگاه پسر را دنبال می کنی تا دختری را که در حال تکان دادن دست برای پسر است ببینی. چند بار پشت سر هم دکمه را فشار می دهی و شاسی تعویض را با سرعت به راست می کشی. پسر با قدمهای سریع بطرف دختر می رود. دنبالش راه می افتی و وقتی دختر محکم بغلش می کند و پسر سرش را توی یقه کت پوست دختر فرو می کند عکس می گیری. پسر چند لحظه دختر را به همان حالت نگه می دارد و بعد بازوهای دختر را می گیرد و با کمی فاصله از خودش نگهش می دارد. صورتش را جلو می برد و دختر را می بوسد. دختر چشمهاش را می بندد و پنجه هایش روی جلد سبز رنگ کتاب کوچکی که توی دستش است فشرده می شوند. خیلی دوست داری که اگر می شد از زاویه ای دیگر هم از این لحظه عکس می گرفتی. فکر می کنی که این همان صحنه ای است که توی ذهنت از این لحظه ساخته ای و این پسر و دختر همان سوژه ای هستند که دلت می خواست و فکر می کنی که چطور و چه حسی مجبورت کرد که وقتی پسر به تنهایی منتظر دختر بود، بین تمام مسافرها او را انتخاب کنی؟ چند قدم بلند برمی داری و روی پاهات می نشینی تا از زاویه پایین از پسر که در حال برداشتن چمدان دختر است عکس بگیری. دختر دستش را دور بازوی پسر حلقه می کند و می روند بطرف پله های برقی. دنبالشان راه می افتی و چند پله عقب تر سوار پله برقی می شوی و خیره به دختر که سرش را به بازوی پسر تکیه داده نگاه می کنی...

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸