و ناگهان...

نشسته بودم پشت میز. کامپیوتر روشن بود و صورت وضعیت ها را می خواندم. دریا دادور هم می خواند. چشم هام که خسته شد از نگاه کردن به مانیتور. روزنامه ای که کنارم بود را باز کردم و اولین مطلب را خواندم. درباره حمله به اتوبوس یکی از تیم های فوتبال آفریقایی بود که برای جام ملتهای آفریقا می رفتند. ناگهان بغض کردم و اشک هام سرازیر شد. اصلا ناراحت نبودم. فشاری روی شانه هام نبود. اتفاق بدی برای آشنایی یا دوستی نیافتاده بود. همه چیز مثل همیشه بود. ولی اشک ها همین طور می آمدند پایین و هیچ چیز جلودارشان نبود. سال ها بود که گریه نکرده بودم.

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸


هاید پارک، زیر باران

دیروز قرارداد چاپ اولین مجموعه داستانم را با "نشر آگه" بستم. اسمش را گذاشته ام "هاید پارک، زیرِ باران".

ده داستان گذاشته ام توی مجموعه:

١. هاید پارک، زیر باران

٢. دریای درون

٣. چه خوب که آشغال ها را ساعت نُه نمی برند

۴. ساحل شنی

۵. در میان مِه

۶. جایی که همه آرزوش را دارند

٧. پاکی دریا

٨. ژوپیه

٩. آنچه در زیر پنهان است

١٠. دری میان مرگ و زندگی

امیدوارم داستان ها سالم و بدون مشکل از سد ارشاد بگذرند.  

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸


برای آوازه خون بدصدای چهارشنبه

آخ، اگه خودتو گم کنی

وای به حالت ای آوازه خون

اگه پشت به مردم کنی

وای به حالت ای آوازه خون

اگه فکر کنی خوش صدایی

وای به حالت ای آوازه خون

یا که بگی از همه جدایی

وای به حالت ای آوازه خون

یهو می بینی صدات می گیره

ستاره شانست می میره

وقتی بدونن تو کی هستی

دیگه دُکون صداتو بستی*

 

* شعرِ یغما گلرویی

 

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸


سردبیر سبزِ مجلۀ سرخ

ده ماه قبل در همین وبلاگ مطلبی درباره تولد مجلۀ "ایران دُخت" نوشتم. بعد از آن چند نفری از دوستان معترض شدند و گفتند که "ایران دخت" اصلا طعم مجلۀ "شهروند امروز" را ندارد. حرف شان را قبول داشتم، چون "ایران دخت" نمی توانست آن چیزی که ما از "شهروند امروز" دیده بودیم را به همان صورت و با همان قدرت نشان مان دهد. اما هنوز هم فکر می کنم که "ایران دخت" چهارچوبی را که برای خودش تعیین کرده بود به بهترین حالت رعایت می کرد و یک مجلۀ تمام حرفه ای بود. مدتی بود که بخاطر دستگیری آقای سردبیر(محمد قوچانی) وقتی مجله را می خریدم و در اولین مطلب اش، نوشته یکی از دوستان آقای سردبیر را می دیدم که از اتاق خالی اش می نوشتند و خاطرات خوششان با محمد قوچانی را مرور می کردند، دلم می گرفت. خیلی وقت ها شده بود حرفی را که محمد قوچانی در مقاله هایش می نوشت قبول نداشتم اما از نوع تحلیلی که توی نوشته هایش بود خوشم می آمد. چون مشخص بود که برای شان وقت می گذاشت و سعی می کرد نگاه جامع ای به مطلبی که می نوشت داشته باشد. حالا محمد قوچانی آزاد شده و به قول خودش جامه نو بر تن "ایران دخت" کرده. قسمتی از "یادداشت سردبیر" آخرین شماره "ایران دخت" را اینجا رونویسی می کنم، شاید شما هم حرف دل سردبیر به دلتان بنشیند و همراهم شوید در خواندن "ایران دخت".  

" «چراغ خبر» سلول ۶٢ را روشن کرده بودم تا به مصداق برآمدن دو کار از یک کرشمه هم قضای حاجت کنم و هم هواخوری مجانی که این گونه قضای حاجت مزیت ٢٠٩ است به ٢۴٠. در دستان نگهبان مجله سرخی دیدم که به ایران دخت می مانست. نگهبان بدی نبود. گفتم بده ورقی بزنم. گفت ممنوع است. گفتم عجبا که سربیر در سلول و مجله در زندان اما دریغ از ملاقات. گفتم حداقل جلدش را از دور نشان بده. بی معرفتی نکرد و به قاعده ٣٠ ثانیه جلدش را از دور نشان داد: سرخی شرم همچنان بر جبینش بود... اکنون که بازداشت موقت به آزادی موقت(تا اطلاع ثانوی) تبدیل شده فرصت دارم که به ایران دخت زُل بزنم و بگویم چه پیر شده ای دختر... سالی از تولد دوباره ات گذشته اما گویی سالیان بسیار سپری شده است. اما شانه هایت چه خوب دوام آورده و این بار را تا بدینجا آورده که امروز من به حرمت چهار ماه دوری و یک سال بی توجهی به تو جامه نو بر تنت کنم. پس این سلامی دوباره است به آزادی و روزنامه نگاری... راستی نمی دانم که آن نگهبان هنوز هم ایران دخت می خواند یا نه؟ اما اگر هنوز اهل خواندن ایران دخت هست از همین روزن گشوده به دود بر ٢٠٩ درود! ..."*

* هفته نامۀ سیاسی/ فرهنگی/ اجتماعی ایران دخت. شماره ۴٠ دوره جدید. شنبه ٢٨ آذر ١٣٨٨

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۸