آویشن قشنگ نیست؟ حتما هست.

برشی از داستان "نیما" از مجموعۀ " آویشن قشنگ نیست" نوشتۀ حامد

... نورا و نوید را آورده ام پیش خودم. دانشگاه می روند. وضع شان هم بد نیست. اتفاقا دو ما دیگر عروسی نوراست. داماد اهل کوباست و اصرار دارد عروسی توی کلیسا باشد. یک کاتولیک دوآتشه. خنده دار شده نه؟ کی فکر می کرد نوید یک روز این طرف دنیا ساقدوش داماد بشود آن هم در یک کلیسای کاتولیک. هر چند خاویر چاره ای ندارد که بعد از مراسم کلیسا برویم یکی از همین دفترخانه ها و به دین خودمان از نو ثبت اش کنیم. خیلی هم کیف می کند. نوید ده بار رفته کت و شلوارش را پرو کرده. نازنین می گوید یک روز داماد همه چیز تمامی می شود. گفتم همه چیز تمام؟ می بینی که فارسی ام بد نیست.مرتب روزنامه ها و سایت ها را می خوانم. به وبلاگ های ایرانی هم سر می زنم. همه شان هم ناامیدکننده اند. نازنین هم مثل من از کلیک کردن وب های ایرانی بدش می آید. ...  

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٧


به استقبالِ مجموعه داستان کوتاه " آویشن قشنگ نیست"

حامد را از اردیبهشت سه سال پیش می شناسم. اولین بار که دیدمش پشت میزی توی سلف موسسۀ کارنامه نشسته بود و با افرا صحبت می کرد. اولین چیزی که چشمم را گرفت، رنگ نامتعارف پیراهنش بود و بعد که کمی به حرفهاش گوش کردم اطلاعاتش از اوضاع سیاسی بود و نگاه خاصش به آنها. یادم نیست سر چه موضوعی وارد بحث شان شدم ولی خوب به یادم مانده وقتی افشان آمد و از داستان خوبی که دفعه قبل حامد برایشان خوانده بود تعریف کرد، کنجکاو شدم آن را بخوانم که راستش تا حالا هم موفق به خواندنش نشده ام. حامد دوست خوبی است. از همان هایی که آدم معمولا دنبالشان می گردد. از آنهایی که از مقدار اطلاعاتشان حیرت می کنی. از همان ها که وقتی دربارۀ کتاب و فیلم و خیلی چیزهای دیگر باهاشان صحبت می کنی متوجه گذشت زمان نمی شوی.

تمام داستانهای مجموعۀ " آویشن قشنگ نیست" را خوانده ام. داستانهای کوتاهی که با جزئیاتی ریز و ظریف به هم مربوط اند. داستانهای کتاب، پُر از فضاهایی آشنا با زبانی گیرا هستند. زبانی که خودش را به رخ نمی کشد بلکه سعی می کند خواننده را با خودش همراه کند و به بهترین صورت لذت داستان را به او منتقل کند.

تکه هایی از داستانهای مجموعۀ " آویشن قشنگ نیست" :

رضا

از مرگ من هشت سال می گذرد، هشت سال و سه ماه. بارها به این مرگ، لحظه ی احتضار و انعکاس وحشت در چشم هایم اندیشیده ام. می دانم که به آن سختی هم که گفته اند نبوده. اجل معلق که دیگر حرف ندارد...

مهدی

جیرجیرک به خرس گفت عاشقت شده ام. خرس پهلویش را خاراند و پاسخ داد از خواب که بیدار شدم حرف می زنیم. خرس به خواب رفت و ندانست که عغمر جیرجیرک فقط سه روز است.

لیلا مال این حرف ها نیست. مگر ممکن است یاد من هم کرده باشد؟...

وحید

بالاخره مجبورم کردند. خسته شده بودم. حاجی با انگشت سبابه پشت کفش هایش را دور پاشنه می اندازد و می گوید ماشین را بیاور جلوی در تا من بیایم. مادر قرآن به دست دوان دوان می آید. زیر لب چیزی می خواند و خم می شود و در جاکفشی را با زحمت چفت می کند. از پارکینگ که بیرون می روم پدر کنار دستم می نشیند....

بهادر

می گویند آقا بهادر دستت درد نکند. قربان قدمت. سرم را پایین می اندازم. آقای دکتر را صدا می زنند چیزی در گوشش می گویند و او هم بدو بدو می آید آستر کتم را می کشد و می آورد گوشه ی حیاط. ده تا هزاری توی جیب ام می گذارد. زبانهی در را می کشد. آن بالا آویشن و گلاره زیر بغل مادرشان را می گیرند تا ببرندش تو...

اهورا

روز مزخرف. از همان اول صبح معلوم بود که این طوری می شود. خانه های جدول را غلط علوط پر کردیم و روزنامه ورق زدیم و زنگ زدیم آگهی ها را برای هفته ی بعد تمدید کنند. آنها هم که پشه را توی هوا نعل می کنند. " دو تا نیم صفحه آقای مهندس. مثل همیشه. یکی پشت جلد یکی روی جلد."...

نیلوفر

- آن روزها پسرها شلوار جیب پاکتی و گاباردین های سبز و خردلی می پوشیدند. الان اگر ببینی عق می زنی. به جان خودت راست می گویم. واه واه پیراهن های پیچ اسکن بادمجانی که پاساژ کویتی ها می آورد دیگر نوبرش بود. انگار همه کهنه پوش بودند...

نیما

رضای عزیز سلام

این دومین نامه ای است که برای ات می نویسم. شاید داستانی که برای من اتفاق افتاد برای تو هم بیفتد. در نامه ی قبلی هم همین حرف ها را زده ام و ممکن است تکراری باشد. اما از آن جا که گمان می کنم نامه ی اول ام در جایی گم شده و به دستت نرسیده دوباره توضیح می دهم. امسال من و نازنین... 

پ.ن: در اولین فرصت داستان کامل" مثل یه حادثه" را در صفحه جداگانه ای( صفحات وبلاگ)  می گذارم. 

 

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٧


مثل یه حادثه (قسمت دوم)

دختر بالا پایین می پرد و جوابش رامی دهد، بعد می رود توی ماشین و صدای ابی را قطع می کند. هستی سرش را می آورد داخل. می دود سمت کمد دیواری و از هول اش شلواری بیرون می کشد و می اندازد روی شانه هاش. خنده ام می گیرد. دستم را می گذارم روی زانوهام و قهقهه می زنم. اول اخم می کند و رو برمی گرداند ولی بعد برمی گردد و کم کم دندانهای ردیفش پیدا می شود. شلوار را می چپاند توی کمد و شال بزرگش را که روزهای خیلی سرد می اندازد روی شانه هاش، برمی دارد و از اتاق می دود بیرون. برمی گردم جلوی پنجره. دختر طوری جلوی در ایستاده که فقط می توانم پیشانی و موهای بالا داده اش را ببینم. مردی هم کنارش ایستاده که بخاطر قد بلندترش بیشتر مشخص است. ولی عجب گوشهای بزرگی دارد! اگر باهاش رفاقت داشتم حتما چیزی دربارۀ گوشهاش می گفتم. البته همین الان هم گفتن آینه بغل اشکالی ندارد. چراغهای حیاط روشن می شود و هستی می دود طرف در و آقای سلیمانی پا کِشان از پشت سرش می رود. آقای سلیمانی کلید می اندازد توی قفل و در که باز می شود هستی طوری خودش را می اندازد بیرون و بلند جیغ می کشد که مطمئنا آقای مدیریت فردا اول صبح قبل از اینکه بتوانم بپیچانمش یک تذکر جدی- با لبخندی روی لب و صدایی محکم و بم- نثارم می کند. پنجره را می بندم و می روم توی هال. چراغها را روشن می کنم. خدا را شکر همه چیز مرتب است و احتیاجی به بُدو بُدو و جمع و جور کردن ریخت و پاش ها و لاپوشانی شلختگی ها نیست. می ایستم جلوی آینه. الان باید توی آسانسور باشند. دست می کشم توی موهام. نمی دانم که شلوارک خوب است یا هستی را شاکی می کند. برمی گردم توی اتاق و شلوار جین می پوشم. سری که درد نمی کند را نباید دستمال بست. صداشان از توی راهرو می آید. می روم توی هال و در را تا انتها باز می کنم. هستی دست انداخته گردن آذر و مرد پشت سرشان در آسانسور را می بندد. آذر با عکسهاش مو نمی زند، هیچ تغییری نکرده، بهتر هم شده. با آذر دست می دهم.

- سلام، از صدای ضبط عصبانی شده بودید؟

- حسابی، شانس آوردید که هستی علامتتون یادش بود.

دستم را از بالای شانه آذر رد می کنم و با مرد دست می دهم. هستی معرفی اش می کند.

- علی جان، آقا بهنام شوهرِ آذر جونِ.

لبخند می زنم.

- خوش اومدید.

انقدر از معرفی های رسمیِ لوس بدم می آید که حد ندارد.

ادامه دارد...

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧