چه کسی پر فروش است؟
مقدمه: حامد برایم اس ام اس زده بود و نظرم را درباره مطلبی که هفته نامه شهروند امروز درباره رقابت میان فرهاد جعفری(نویسنده رمان کافه پیانو) و رضا امیرخانی(نویسنده رمان بیوتن) نوشته بود، پرسیده بود (و البته نظر خودش را هم گفته بود). فکر می کنم که موضوع جالبی است. پس اول اصل مطلب:
در حاشیه شرط گفت و گوی فرهاد جعفری با شهروند امروز*
«هیچ فرصتی برای مطرح شدن و معرفی «کافه پیانو» را از دست نخواهم داد. حتی اگر مخاطبان آن نشریه با شمارگانش، به عدد انگشتهای دست هم باشند، من کسی نیستم که هیچ فرصتی را از دست بدهم. چون نسبت به «کافه پیانو» احساس تکلیف می کنم.» این گفته «فرهاد جعفری» در مورد حد و مرز گفت و گوهایش بود که بعد از پذیرش مشروط گفت و گو با مجله «شهروند امروز» روی سایت گذاشت. شرط آقای «جعفری» برای گفت و گو، «سیصد هزار تومان» بود که پذیرفته نشد و فردای آن روز دلایل پذیرش مشروط گفت و گو از جانب ایشان عنوان شد.علت عمده عدم پذیرش گفت و گو با مجله "شهروند امروز"«رقابت نامنصفانه و ناعادلانه" عنوان شده بود که در نوشته ای با عنوان«" کافه پیانو" یا "بی وتن"؟! کدامیک پرفروشترین و رکوردشکن بوده اند؟!» در سایت ایشان منتشر شد: نویسنده«جوان، با استعداد و خوش قلمی» یافت می شود. توسط حاکمان پشتیبانی مالی و تبلیغاتی می شود. به سفر خارجه طولانی مدتی فرستاده می شود. در بازگشت، رمانی با خود به همراه می آورد.چون فقط چند روز به نمایشگاه بین المللی کتاب تهران باقی مانده؛«در خارج از هرگونه روال اداری» با «دستور تلفنی وزیر ارشاد» و «بدون بازبینی وبررسی محتوایی» و انطباق با معیارهای رایج؛«یکی دو شبه» منتشر می شود. به نمایشگاه فرستاده می شود.در نمایشگاه«چهار پنج هزار نسخه» به فروش می رود.سپس تحت «حمایت رسانه ای و تبلیغاتی کم نظیر» قرار می گیرد که هرگز سابقه نداشته است... در چندین فرهنگسرا از موقعیت معرفی و برگزاری جلسات متعدد نقد و بررسی و انعکاس هر چه بیشتر برخوردار می شود و ... حتی «شهروند امروز» هم، فقط یک هفته پس از برگزاری نمایشگاه، یعنی تقریبا بلافاصله؛ یک پرونده ویژه برای کتاب باز می کند و بطور مفصل با نویسنده گفت و گو کرده و نقدهایی در اطراف آن منتشر می کند...»مخلص کلام اینکه شرایط مطرح شدن«بی وتن» با «کافه پیانو» از نگاه آقای «فرهاد جعفری» یکسان نبود:« قابل کتمان نیست که تدارک و پوشش تبلیغاتی و رسانه ای با کتاب نخست(بی وتن)... ده ها برابر کتاب اخیر بوده است» و همین امر دلیل دریافت پول از مجله« شهروند امروز» بابت گفت و گو، عنوان شده بود که البته با کامنت های فراوان( و غالبا منتقد) مواجه شد. چه رابطه علت و معلولی بین شرط درخواست پول از مجله و پرفروش شدن « بی وتن» چندان روشن نبود. غیر از این ها گفت و گوی مجله «شهروند امروز» با «رضا امیرخانی» در شرایطی انجام شده بود که ایشان(امیرخانی)، به عنوان یک نویسنده، هفتمین کتاب خود را وارد بازار می کرد و آقای «فرهاد جعفری»، کتاب اولی به شمار می رود. با اینحال ماجرا به همین جا ختم نشد و امیرخانی بنا به اصرار یکی از دوستان چند جمله ای در جواب به نوشته های « فرهاد جعفری» گفت که روی سایت قرار گرفت و از این قرار بود:« دوست عزیزمان گویا نمی دانندکه ادبیات جای رقابت اینگونه نیست. اگر هم رقابتی باشد، داورش زمان است، نه مردم. متاسفانه عمده قضاوت های شخصی شان هم نادرست است. نه وزیر به این کار مجوز داده است، که تسریع کرده است و رئیس وقت اداره کتاب به کار مجوز داده است، نه کسی بنده را به سفر آمریکا فرستاده است... اما اگر باز هم می پندارند که شانی هست در هم چه رقابتی، کل رقابت را به ایشان واگذار می کنم»!
موخره: بالاخره اینجا هم رقابتی جدی در فروش کتاب بوجود آمد و البته در پی آن حرف و حدیث های زیادی به راه افتاد. وقتی مطلب بالا را خواندم این سئوالها برایم مطرح شد:
- لحن مطلب شهروند امروز جانبدارانه نیست؟
- می شود حرف های امیرخانی را درباره چگونگی دریافت مجوز باور کرد یا ادعاهای جعفری درست است؟
- علت فروش خوب «بی وتن» دست های پشت پرده است؟
- لحن مظلوم امیرخانی در جوابیه اش واقعی است یا می خواهد توپ را دوباره توی زمین جعفری بی اندازد؟
- جای مردم در این رقابت کجاست؟ اصلا مردم داور خوبی هستند؟
- درخواست جعفری برای دریافت سیصد هزار تومان درست است؟
و سئوالهای بی شمار دیگر. نظر شما درباره این سئوالها چیست؟
* هفته نامه شهروند امروز. شماره 62. 17 شهریور 1387. ص 137
دلم را به چه چیزهایی خوش کرده ام
- دلخوشم به خواندن داستان وقتی از واقعیات زندگی دلزده ام
- به خواندن داستان وقتی موضوعی برای نوشتن ندارم
- به فیلم دیدن وقتی حس می کنم فیلم دیدن راهی است برای توجه و لذت بردن از جزئیات زندگی
- به گشتن میان کوچه باغ های شیراز وقتی دلتنگ هستی هستم
- به خواندن مطالب دوستان وبلاگی ام وقتی می دانم به موضوعات، جدی فکر می کنند
- به کامنت های دوستان وقتی مطلب جدیدی می نویسم
- به نوشتن وقتی مطمئنم کاملترین لذتی است که تابحال تجربه کرده ام
- به دایره کوچک دوستانم وقتی می دانم دوستان زیاد چه بلایی سر آدم می آورند
- به دراز کشیدن جلوی ردیف ایستاده کتابهای کتابخانه وقتی بی خوابی به سرم زده
دلخوشم به بخشش رضیه وقتی اینقدر دیر هم بازی اش شدم
و ممنونم از افرا که می خواست دلخوشیهام را بداند
و راستش کنجکاوم درباره دلخوشیهای محسن و پروانه و زانیار بدانم
آغاز داستان کوتاه" بازی اوتواستاپ*"
فرهاد دستش را گذاشته بود روی بوق و از بین ماشین ها ویراژ می داد. پشت آزرای سفید که رسید چند بار چراغ داد و از روی خط سفید رد شد و ماشین را چسباند به آزرا. راننده آزرا سرعت ماشین را کم کرد و عقب افتاد. فرهاد از توی آینه نگاهش کرد و پایش را از روی گاز برداشت و دوباره از طرف دیگر نزدیکش شد. شیشه را پایین کشید و سرش را از ماشین بیرون برد و بلند بلند داد زد . نیم ساعت پیش، زودتر از مریم از مرکز خرید بیرون آمده بود و کمی جلوتر برای اینکه مامور راهنمایی و رانندگی جریمه اش نکند ماشین را پارک کرده بود و کنار ماشین ایستاده بود. مریم که از مرکز خرید بیرون آمده بود، چند لحظه کنار خیابان ایستاد بود و بدون اینکه به دست تکان دادن های اش توجه کند سوار آزرا شده و رفته بود. فرهاد بیشتر گاز داد. راننده آزرا شیشه را پایین کشید.
- زنجیر پاره کردی؟
- پیاده اش کن، پیاده اش کن.
- گم شو بابا.
شیشه را بالا داد و سرعتش را بیشتر کرد و از اولین خروجی پیچید. فرهاد پشت سرش رفت و بدون اینکه سرعتش را کم کند، مورب تا خط سرعت رفت. چند ماشین برایش بوق کشیدند. کمی که از آزرا جلو افتاد به راست پیچید و آرام کرد تا آزرا برسد. ماشین را جلوی آزرا کشید و چند بار ترمز کرد. آزرا راهنما زد و کنار اتوبان ایستاد. فرهاد ایستاد و از ماشین پیاده شد. رفت طرف ماشین و دستگیره ماشین را کشید. در قفل بود.
- باز کن آشغال، باز کن.
چند بار با مشت توی شیشه کوبید.
- مریم پیاده شو.
راننده آزرا خندید و پایش را روی گاز فشار داد. لاستیک ها روی آسفالت بزرگراه جیغ کشیدند و آزرا از جا کنده شد.
- می کشمت، به خدا می کشمت.
دوید و سوار ماشین شد و تا وقتی که به آزرا نرسید به دستورهای پلیس بزرگراه که دنبالش افتاده بود و دائم دستور توقف می داد گوش نکرد. به آزرا که رسید محکم از عقب به آزرا کوبید. آزرا کمی به جلو پرت شد و دور خودش چرخید. ماشین پلیس بزرگراه که کنار فرهاد می آمد توی در آزرا خورد و چپ شد و چند متر روی زمین کشیده شد. فرهاد ترمز دستی را کشید و از ماشین پایین پرید و دوید طرف آزرا. در آزرا را باز کرد. مریم کف دستش را روی یکی از گوشهایش گذاشته بود و پشت سر هم جیغ می کشید. راننده با چشمهای بیرون زده نگاهش می کرد و با کف دست روی زخم چانه اش که خونریزی می کرد فشار می داد. فرهاد یقه راننده را گرفت و از ماشین بیرونش کشید و با مشت توی شکمش زد. راننده بدون اینکه حرفی بزند خم شد و روی زانوهایش نشست. مریم پیاده شد و ماشین را دور زد.
- چرا سوارش کردی؟
راننده سرش را بلند کرد. چشمهایش را تنگ کرد تا بتواند صورت فرهاد را توی نور شدید آفتاب ببیند.
- چرا سوارش کردی؟
مریم بازویش را کشید. فرهاد دستش را تکان داد و از توی دست مریم بیرون کشید و با زانو توی بینی راننده آزرا کوبید. سر راننده به عقب پرت شد و از پشت به ماشین خورد. مریم خودش را جلوی راننده آزرا انداخت و جیغ کشید.
- خودم خواستم سوارشم.
فرهاد بازویش را چنگ زد و کنارش زد.
- وایسا کنار.
[...]
* نام داستان برداشته شده از: داستان بازی اتواستاپ از مجموعه عشقهای خنده دار اثر میلان کوندرا