یادداشتهای گم شده پیدا شده
اون که رفته...
.....................................................................................................................
.....................................................................................................................
.....................................................................................................................
.....................................................................................................................
.....................................................................................................................
برق چشمها
مدتی پیش رضیه، فیلم چقدر دره من سبز بود- فیلم استاد مسلم سینما جان فورد بزرگ- را داد تا ببینم. فیلم برنده اسکار سال 1941 است. خیلی وقت بود که فیلم کلاسیک ندیده بودم. در کامنتی برای احمد نوشته بودم که عاشق فیلم های کلاسیکم. ولی وقتی فیلم را توی دستگاه گذاشتم و تیتراژ شروع شد، حس کردم که نمی توانم فیلم را ببینم. تصاویر سیاه و سفید فصل افتتاحییه اذیتم می کرد. از قبل می دانستم که هیچ کدام از بازیگران را نمی شناسم ولی اسم کارگردان حس ناخوشایند را عقب می زد. اولین صحنه فیلم با پیاده روی پسر کوچک که راوی فیلم است و پدرش آغاز می شود. پسر درباره محل زندگی اش صحبت می کند و از معدنی که تقریبا تمام مردهای محل در آن کار می کنند و ناگهان مارین اوهارا، خواهر راوی، وارد فیلم می شود. برق چشم هایش جادو می کند. فیلم را تا آخر می بینم و از بازیها و فیلم برداری سیاه و سفید و نورپردازی عالی فیلم لذت می برم، ولی چشم ها مرا گرفته. برق چشمها یادم رفته بود. واقعا چرا این برق ها دیگر امروز وجود ندارد؟ در این فیلم های پرزرق و برق و مجلل با رنگهای شاد و بازیگرهایی که واقعا بازیگرهای بزرگی هستند. مگر می شود به بازی کیت بلانشت یا پنه لوپه کروز یا ژولیت بینوش گفت بد؟ یا مگر می شود به نیکول کیدمن، شارلیز ترون، مونیکا بلوچی یا کریستین دانست نگفت زیبا؟ ولی هیچ کدام از اینها آن برق چشمها را ندارند؟
- یادتان بیاید چشمهای اینگرید برگمن در کازابلانکا در صحنه خداحافظی با همفری بوگارت، در بدنام وقتی در آن نمای رویایی کلید را توی مشتش فشار می دهد، در طلسم شده وقتی کنار تخت گریگوری پک نشسته یا وقتی اولین بار در زنگها برای که به صدا در می آیند برای گری کوپر غذا می آورد.
- یادتان بیاید چشمهای آدری هیپبورن در تعطیلات رُمی وقتی پشت گریگوری پک روی موتور نشسته، وقتی در سابرینا داخل پارکینگ با همفری بوگارت صحبت می کند یا وقتی در صبحانه در تیفانی پشت میز قهوه می خورد.
- یادتان بیاید چشمهای ویوین لی دربربادرفته وقتی با حسرت به اشلی که ملانی نوازشش می کند نگاه می کند یا در اتوبوسی به نام هوس وقتی ماموران آسایشگاه او را از خانه خواهرش می برند.
- یادتان بیاید چشمهای مریلین مونرو در خارش هفت ساله وقتی در آن نمای معروف دامنش را باد بالا می زند یا در آبشار نیاگارا وقتی از کنار پنجره به داخل اتاق سرک می کشد.
- یادتان بیاید چشمهای الیزابت تیلور در گربه روی شیروانی داغ وقتی از پشت به پل نیومن که روی تخت نشسته نگاه می کند.
- یادتان بیاید چشمهای تیپی هدرن در پرندگان وقتی اولین بار وسط دریاچه، مرغ دریایی به او حمله می کند.
- یادتان بیاید چشمهای جون فونتین در ربکا وقتی به خانه بزرگ نگاه می کند که در آتش می سوزد.
یادتان آمد؟ حالا قضاوت کنید: می شود فیلم های کلاسیک را دوست نداشت؟( لطفا ته دلتان نگویید که اینها دلیل ارزش فیلم نمی شود، یادتان نرود که این یک ادای احترام به چشم هاست)
اعترافات ژان ژاک روسو*
برای احمد فاضلی
... به تدریج از شهر دور شده بودم، هوا گرم تر می شد، و من در درّه کوچکی، در امتداد نهری، زیر سایه درختان گردش می کردم. در پشت سر خود، صدای قدم اسب و صدای دخترانی را شنیدم که به نظر می رسید با مشکلی روبرو شده اند، اما ناراحتی شان مانع از آن نبود که از ته دل بخندند. سرم را برمی گردانم، مرا به نام صدا می زنند، نزدیک می شوم به دو دختر جوان برمی خورم که از آشنایانم هستند: دوشیزه گرافنرید و دوشیزه گالی که چون سوارکار ماهری نبودند، نمی دانستند چگونه اسب هایشان را وادار به عبور از نهر کنند... به من گفتند که به تَن، قصری قدیمی متعلق به بانو گالی، می روند. التماس کنان از من خواستند که برای عبور اسب هایشان از نهر به آنان کمک کنم چون خود از عهده این کار برنمی آمدند. خواستم اسب ها را شلاق بزنم، اما دخترها ترسیدند که اسب ها به من جفتک بزنند و آنها را هم با تکانی ناگهانی از جا بپرانند. ناچار به ترفندی دیگر متوسل شدم. لگام اسب دوشیزه گالی را به دست گرفتم، و آن را به دنبال خود کشیدم و در حالی که تا زانو در آب بودم، از نهر عبور کردم و اسب دیگر هم بی هیچ دردسری از پی مان آمد. پس از آن، خواستم با آنان خداحافظی کنم و مثل هالوی ابلهی پی کار خودم بروم. آن دو آهسته چیزی به هم گفتند، سپس دوشیزه گرافنرید رو به من کرد و گفت:" نه، نه، نمی توانید این طور از دستمان فرار کنید. برای اینکه به ما کمک کنید خیس شده اید. ما وجدانا وظیفه داریم مراقبت کنیم تا لباسهایتان خشک شود. ازتان خواهش می کنم، باید با ما بیایید، شما زندانی ما هستید." قلبم می زد... " اما آخر، دختر خانم، من ابدا افتخار آشنایی با مادرتان را ندارم. اگر مرا ببیند که همرا شما آمده ام چه خواهد گفت؟" دوشیزه گرافنرید دوباره گفت:" مادرش در تَن نیست، ما تنها هستیم. امشب برمی گردیم و شما هم با ما برخواهید گشت."
... پس از صرف نهار... برای اینکه از اشتها نیفتیم، به باغ میوه رفتیم و دسر را با خوردن گیلاس تکمیل کردیم. به بالای درخت رفتم، و برایشان دسته هایی از گیلاس می انداختم و آنها نیز هسته هایش را از لابلای شاخه ها برایم پس می فرستادند. یک بار دوشیزه گالی با جلو آوردن پیش بندش و به عقب بردن سرش، چنان خود را به خوبی پیش چشمم قرار داد، و من چنان به درستی نشانه گرفتم که دسته ای از گیلاس ها را در میان سینه اش ریختم؛ و خنده سر دادیم. پیش خود گفتم:" کاش به جای لب گیلاس داشتم! با چه رضایت خاطری آنها را به سویش پرتاب می کردم!"
بدین ترتیب آن روز را با آزادی کامل، و نیز در کمال نزاکت، به بازی و شوخی گذراندیم... خلاصه کنم، حیا و حجبم، دیگران خواهند گفت حماقتم، به حدی بود که پس از خودمانی شدن با آنها مهم ترین کاری که از دستم به در رفت این بود که تنها یک بار دست دوشیزه گالی را بوسیدم...
دخترها را تقریبا در همان جایی که مرا دیده و با خود برده بودند، ترک کردم. با چه حسرتی از هم جدا شدیم!
* اعترافات. ژان ژاک روسو. ترجمه مهستی بحرینی. انتشارات نیلوفر. چاپ دوم. تابستان 1385
پ.ن:
1. در پست نخوانده ها نوشته بودم که اعترافات را نخوانده ام. احمد در کامنتش گفته بود که حتما بخوانش. توصیه عالی را باید گوش کرد. اعترافات کتاب لذت بخشی است.
2. اعترافات را خریده بودم، نه بخاطر روسو بلکه بخاطر ورقهای کاهی و قطع جیبی اش. کتاب را که دیدم یاد پانزده سال قبل افتادم که ده جلد سه تفنگدار دوما را از کتابخانه پدربزرگ هم کلاسی ام قرض گرفتم و در مدت کوتاهی خواندم. کتابها آنقدر قدیمی بودند که ورق های تَردشان با کوچکترین فشاری خَرد می شدند و می ریختند. کتابها را که باز می کردم بوی کاغذ کاهی سرمستم می کرد. درست است که ورقهای کتاب اعترافات روسو خرد نمی شدند اما همان بوی آشنا را داشتند؛ بوی دارتان یان، آرامیس، پروتوس و آرامیس.
جنگیدن با روزمرگی
چند وقتی هست که شبها دیر می رسم خانه. نه اینکه از دستش فراری باشم، نه. کارم زیاد شده. از وقتی که آقای همکار لندهور گلویش گیر کرد پیش آن دختر شیرازی ِ سبزه ی لاغر با آن چشمهای رنگی درشت که نمی دانم دقیقا چه رنگی است و خودش را منتقل کرد شهر فرهنگ و هنر، وقت سرخاراندن هم ندارم. کلید را که توی قفل می اندازم، می دانم که روی کاناپه نشسته و پاهاش را جمع کرده جلوی سینه اش و دستهاش را قلاب کرده روی سفیدی ساق ها و خیره شده به در ورودی و منتظر است. می دانم که حق با اوست. دیشب می گفت از آخرین داستان کوتاهی که نوشته ام دقیقا پنجاه و دو روز می گذرد و از آخرین مطلبی که توی وبلاگ گذاشته ام هفت روز می گذرد که آن هم عاریتی بوده و از جایی برش داشته بودم. می دانم، اما فرصت نیست. فرصت اینکه بنشینم گوشه ای و فکر کنم به موضوع های مختلف و طرح های نیمه کاره و ایده هایی که توی دفتر یادداشت کوچک جلد سبزم نوشته ام. حتی فرصت نمی کنم که چند خط بخوانم یا چند دقیقه فیلم ببینم و از همه مهمتر با خودش چند کلمه صحبت کنم. می دانم که می داند این حرفهایی را که هر شب تحویل هم می دهیم حرف نمی دانم. اینها همه روزمرگی است، روزمرگی سیاه کثیف. خوشحالم که نمی داند دیگر اتفاقاتی که در طول روز برایم می افتد یا چیزهایی را که می شنوم بصورت داستان در نمی آورم، اصلا زحمت اینکه کمی پیچ و تابشان بدهم یا سبک و سنگینشان کنم به خودم نمی دهم.
کلید را می چرخانم و در را باز می کنم. هال تاریک است. در را آرام می بندم و نوک پا می روم تا اتاق باران. در را باز می کنم. توی نور آبی چراغ خواب، از میان حفاظ کنار تخت می بینمش که خوابیده و دست کپل اش را انداخته روی خرس قهوه ای اش. لبهایم را جمع می کنم و برایش بوسه می فرستم. در را می بندم و دکمه های پیراهنم را باز می کنم. در اتاق خواب را باز می کنم. هستی جلوی کامپیوتر نشسته و پیشانی اش را تکیه داده به مانیتور.
- چکار می کنی؟
صورتش را برمی گرداند.
- سلام، چیز می نویسم.
جلو می روم و دستم را می گذارم روی شانه اش. خم می شوم و بازویش را می بوسم.
- چیز یعنی چی؟
- یعنی داستان. می خواهم داستان بنویسم. بالاخره توی این خونه یکی باید یه کاری بکنه.
روی تختخواب می نشینم. خوشحالم که دوباره می خواهد بنویسد. نمی دانم که اصلا چرا نوشتن را کنار گذاشته بود. ولی می دانم که آنقدر که او تشویقم می کرد برای نوشتن، من زیاد چیزی نمی گفتم.
- می خوای برات بخونم؟
پشت سرش می ایستم و دستهایم را پشت صندلی چرخان می گذارم.
- منتظرم.
- ...
مرگان
امیر حسن چهلتن: آقای دولت آبادی، می خواستم بدانم که آیا مرگان- شخصیت رمان جای خالی سلوچ- واقعا در واقعیت بوده، در فامیلی شما، در همسایگی شما، در زندگی تان به طور کلی، یک همچین زنی بوده؟ یا مطلقا ساخته ذهن شما است؟
محمود دولت آبادی: حقیقت این است که من از دوران بچگی، از مادرم و گه گاه از پدرم و جا به جا- خیلی کمتر- از دیگران می شنیدم که زنی بوده است به نام مرگان. پدرم- که روانش شاد باد- معتقد بود مرگان به زَبر میم، یعنی کُشندۀ شکار؛ و در آغاز این نام خاص که آمیخته با شخصیت آن زن بود، در ذهن من، اثری خاص به جا گذاشته بود. به خصوص که هر وقت مناسبتی در گفت و گوها پیش می آمد، در مورد امکانات و توانایی زن، مرگان جامع ترین مثال بود. زنی که قهرمانانه زندگی را اداره کرده و از پس تمام دشواری ها، به بهای رنج و فرسودگی برآمده و زندگی را به سامان رسانیده بود. این که ذهن کودکی من چگونه جذب چنان شخصیتی شده بود که بتواند آن را بیش از سی سال در خود نگه دارد و بپروراند، موضوعی است که در تخصص روان شناسان و مردم شناسان است. اما حقیقت این است که مرگان- به روایتی ساده- ذهن مرا تسخیر کرده و چه بسا بخشی از منش من شده بود در مواجهه با دشواری ها. و سرانجام تخیل من درباره او برانگیخته شد، در ضمن کارهایی که انجام می دادم و طرح هایی که داشتم؛ و البته بدون یک سطر یادداشت. چون از آغاز ذهنم را طوری تربیت کرده ام که پرورش و پرداخت قهرمان و موضوع و قوائد لازم را خود ذهن به طور آمیخته انجام بدهد تا برسد به نقطه زایش؛ و مرگان از جهت شخصیت خیلی یاری می داد که ذهنم دچار گسیختگی نشود و یا تمرکز روی او و موضوعات مربوط به آن، به سوی انسجامی برود. نکته دیگری که دور از شنیده ها و بیشتر مشاهدات من بود، مهاجرت ناگهانی مردهای ناچار و لاعلاج بود که زن و فرزندان خود را به امان خدا گذاشته و رفته بودند بی آن که پشت سر خود را نگاه کنند، یا مجال نگریستن بیابند- چه بسا که مرده یا تباه شده بودند. پس در اطراف زندگی ما کم نبودند بیوه ها و فرزندانی که بی پدر و بی سرپرست روزگار می گذراندند و خانمان با مدیریت مادر، صد البته با جور و تحقیر، اداره می شد. از جمله ایشان یکی هم خانواده بی پدر شده ای بود که روبه روی خانه ما زندگی می کرد و من و برادرهایم با فرزندان آن خانواده دوستی داشتیم و مادر خانواده زنی بود تسمه و چغر و چابک که هر از یکی- دو هفته ای برای کمک به مادرم در پختن نان به خانه ما می آمد و او دومین نان پزی بود که طعم نان هایی که می پخت، همواره در یادم مانده است؛ که اولینش زن دیگری از خویشاوندان دور ما بود که من عمه صدایش می زدم و طعم نان را اولین بار از دست های او چشیدم. دست هایی که چه زیبا و خوشقواره بودند با آن انگشتهای کشیده و رگ های برجسته. به این ترتیب، من صرف نظر از نطفه ای که از مرگان در روحم داشتم، پاره ای دیگر از مواد کارم، از جمله عباس، ابراو؛ و علی و مولا امان را از خانواده ای دارم که سال ها با یکدیگر زندگی کرده بودیم؛ و علی گناو، مسلم و سالم و کربلایی دوشنبه را نیز از محیط و مشاهداتم گرفته ام؛ و جالب این که وقتی مادرم جای خالی سلوچ را خواند، در اشاره به همان خانواده همسایه، گفت:" ایباو" ها را نوشته بود.*
* ما نیز مردمی هستیم. گفت و گو با محمود دولت آبادی. امیر حسن چهلتن- فریدون فریاد. نشر چشمه و نشر پارسی. چاپ دوم. بهار ۱۳۸۳. ص ۱۴۲