دغدغه های نویسنده ی ما
هر چقدر سعی می کنم چیز زیادی از فیلم بخاطر نمی آورم. تنها چیزهایی که از آن بخاطرم مانده، ماسک روی صورت شخصیت های فیلم است و تصویر محوی از آدمهایی که آنقدر سرفه می کردند تا دیگر نفس شان بالا نمی آمد. تازه آتش بدن دود* را خوانده بودم. اسم نادر ابراهیمی را که توی مجله فیلم، بعنوان نویسنده و کارگردان فیلم روزی که هوا ایستاد**، دیدم؛ دائما توی برنامۀ سینماهای جشنواره می گشتم تا زمان پخش فیلم را پیدا کنم. فکر می کردم که حتما برای فیلم نادر ابراهیمی باید کلی توی صف ایستاد. ولی سالن خالی سینمای بهمن در آن شب سرد برفی بیشتر از فیلم بخاطرم مانده. از سالن که بیرون آمدم تقریبا هیچی از فیلم نفهمیده بودم. یک ماه که از جشنواره گذشت، توی نقدهای مجله فیلم دنبال اسم فیلم می گشتم تا نظر منتقدان را بدانم. نغمه ثمینی نوشته بود***: " برای نگارنده که برخی روایتها و داستانهای شاعرانۀ ابراهیمی، مثل بار دیگر شهری که دوست می داشتم را دوست دارد، روزی که هوا ایستاد مثل پتکی بر سر، مبهوت کننده است. فیلم از پایه و اساس فاقد داستان، فاقد شخصیت پردازی، فاقد زبان، فاقد ساختار و خلاصه فاقد همه چیز است... واقعا غریب است که چطور یک داستان نویس کارکشته، این همه به فضا، قصه و روابط آدم ها و حتی نثر دیالوگ ها بی اعتنا بوده است." و ناصر صفاریان نوشته بود***: " روزی که هوا ایستاد فیلم ضعیفی بود... الان هم اگر بخش هایی از فیلم قابل قبول است، به دلیل بافت نوشتاری آن است، نه ساختار سینمایی اش. ابراهیمی دختر و پسر جوانی را برگزیده تا خط داستانی کمرنگ فیلمش را شکل دهند. در لحظاتی که مردم شهر در مقابل آلودگی هوا به زانو درآمده اند و یکی یکی از پای درآیند، لحظه های عاشقانۀ زیبایی در دل مرگ جان می گیرد. دختر می گوید:" با یاد نمی توانم زندگی کنم. مثلا نمی توانم قبول کنم که با یاد گذشته بشود زندگی کرد." اما پسر می گوید که چنین نیست. و درست می گوید؛ با یاد می توان زندگی کرد."خیالم راحت شده بود. خیلی ها فیلم نادر ابراهیمی را دوست نداشتند.
حالا فکر می کنم که فیلم، داستان امروز و فردای ماست. مایی که راحت نمی توانیم نفس بکشیم. مایی که عادت کرده ایم به هوای تیره و خاکستری تهران. نگاه نادر ابراهیمی به این موضوع نگاهی دقیق و آینده نگر بود، یک پیشگویی تمام و کمال. هر چقدر فکر می کنم یادم نمی آید فیلمی ایرانی درباره محیط زیست و مشکلاتش دیده باشم. ممکن است که فیلم نادر ابراهیمی فیلم خوبی نباشد اما حساسیتش به موضوع بسیار ارزشمند است.
* آتش بدون دود. نادر ابراهیمی. انتشارات روزبهان. دوره هفت جلدی. چاپ دوم. دی ماه ١٣٧۶
** مجله فیلم. ویژه نامه شانزدهمین جشنواره فیلم فجر.شماره ٢١۵. ١٢ بهمن ١٣٧۶. ص ۴٠
*** مجله فیلم. شماره ٢١۶،٢١٧.فروردین ١٣٧٧. ص٨٣
**** مجله فیلم. شماره ٢١۶،٢١٧.فروردین ١٣٧٧. ص٩۶
پ.ن: این مطلب را برای ادای احترام به پروانه و رضیه نوشتم. بعد فکر کردم که شاید در حق فیلم بی انصافی کرده باشم. هر چقدر دنبال نسخه ای از فیلم گشتم تا ببینم و دوباره بعد از یازده سال درباره اش قضاوت کنم، موفق نشدم. ممکن است که روزی که هوا ایستاد فیلم خوبی نباشد ولی داستانها و شخصیت ابراهیمی فراموش نشدنی است. و به قول شخصیت پسر فیلم" می شود با یادش زندگی کرد".
بندی از داستان کوتاه "تمام زندگیم برای یک اسب"
پدر ایستاده بود روی دایو چوبی قدیمی و به خانه نگاه می کرد. شیشه مشروب را به دهان برد و تا آخر سر کشید. شیشه را دور انداخت. چند بار خودش را بالا و پایین کرد و شیرجه زد.
جیغ کشیدم و از اتاق بیرون دویدم. مادر از اتاقش بیرون آمد. موها و لباسهاش بهم ریخته بود. از ساختمان بیرون آمدم و از کنار درختها رفتم تا رسیدم به استخر. استخر را دور زدم و کنار پایه دایو خم شدم و لبه پهن استخر را چنگ زدم و پشت سر هم جیغ کشیدم. مادر رسید و کنارم زانو زد و پایین را نگاه کرد. شانه هام را کشید و سرم را بغل کرد. اشکهام سرازیر شده بود. خودم را از توی دستهاش بیرون کشیدم. کوروش طرف دیگر استخر ایستاده بود و نگاهمان می کرد. خم شدم. چشمهای پدر باز بود، انگار که جایی دور را نگاه می کرد. خط باریک خون از کنار سرش شره کرده بود و روی کف سیمانی تازه تمیز شده استخر پایین رفته بود.
از توتو تا ایرنا
دوست داشتن تورناتوره با سینما پارادیزو شروع شد. قبل از اینکه فیلم را ببینم فیلمنامه* را خواندم، آن هم با یک علاقه فراوان. چون مترجم کتاب، سردبیر مجله محبوبم، فیلم، بود. هوشنگ گلمکانی، در نقدی در انتهای کتاب، نوشته بود:" سینما پارادیزو درباره سینماست. یعنی از جنس سینماست. یعنی که انگار یک سینماست که از سوراخ آپارات خانه اش نور می تابد و در پرتو آن نور، آن حادثه های شیرین و دریغ انگیز و پرشور را تماشا می کنیم؛ آن نور لرزان و جادویی که کم تر کسی از سحرش در امان می ماند. یعنی که سینما دفتر خاطرات ماست و ما در آن جاودانه می شویم." و وقتی فیلم را در تلویزیون بیست و یک اینچ خانه دیدم واقعا جادو شدم. جادوی قدرت داستان گویی کارگردان و عاشق آلفردو و توتو ی کوچک. بعدها وقتی برق چشمهای فرهاد توحیدی را هنگامی که از مالنا تعریف می کرد، دیدم مطمئن شدم که تورناتوره همه را جادو می کند و فرقی نمی کند که تو یک علاقه مند تازه کار عاشق سینما باشی یا مدرس کلاس فیلمنامه نویسی یا داور جشنواره کن.
تورناتوره راوی شخصیتهایی با گذشته های استثنایی است. راوی ِ سالواتوره با گذشته ای پر از خاطرات سینمای کوچک شهرشان، راوی ِ نوازنده تنهایی که یاد دوستش در آن کشتی رویایی افتاده، راوی ِ گذشته های دردناک ایرنا که سعی می کند روزنه امیدی برای خودش پیدا کند.
زن ناشناس**، آخرین فیلم تورناتوره برخلاف دیگر فیلم هایش مخالفان زیادی دارد. منتقدانی که فکر می کنند تورناتوره نتوانسته فضای وحشتناکی که ایرنا با آن دست و پنجه نرم می کند را بخوبی نشان بدهد و در خیلی از مواقع به دام سطحی نگری افتاده. ولی همان منتقدین سختگیر هم نمی توانند از تحسین تورناتوره در پرداخت جزئیات زیبای منحصربفرد که در تمام فیلم جاری است خودداری کنند. زن ناشناس را دوست دارم، مثل تمام فیلمهای دیگر تورناتوره. پیشنهاد می کنم حتما فیلم را ببینید.
* سینما پارادیزو. جوزپه تورناتوره. هوشنگ گلمکانی. نشر نی. چاپ اول ۱۳۷۶. از مجموعه ۱۰۰ سال سینما- ۱۰۰ فیلمنامه
** La Sconosciuta (The unknowm woman