دوستی های ما
* این پست را "هستی" نوشته است.
سلام
راستش( این از تکیه کلام های علی است و نمی دانم چرا دائم بر روی این کلمه تاکید می کند)علی قول داده هر چه که بنویسم بعنوان آخرین پست وبلاگش در سال 87 بگذارد. وقتی ازش خواستم آخرین پست امسال را من بنویسم، لحظه ای مکث کرد شاید دلش می خواست که چیزی بنویسد درباره بهار یا آن گلهای بنفشه ای که دیروز خریده بود و با چه شور و اشتیاقی توی گلدان مستطیل شکل توی بالکن کاشتشان که تمام زمستان را خالی مانده بود و حتما دلش تنگ شده بود برای گیاهی که بتواند ازش مواظبت کند. راستش(!) وقتی قبول کرد، شیطنتم گل کرد و خواستم هر چه می نویسم را بدون اینکه دستی در آن ببرد بگذارد روی وبلاگ. برخلاف تصورم بدون معطلی قبول کرد. حالا هم روی کناپه لم داده و سریال بی گناهان احمد امینی را نگاه می کند. اگر من بودم تا حالا چند بار به بهانه های مختلف آمده بودم و سرک کشیده بودم تا ببینم چه می نویسد ولی علی انگار نه انگار، همه حواسش پیش شخصیت های سریال است. حالا دارید پیش خودتان فکر می کنید کاش این پست آخر سال را هم علی نوشته بود و من اینقدر با زیاده گویی هام حوصله تان را سر نمی بردم. حق دارید، می خواهم بروم سر اصل مطلب. تا حالا هم می خواستم همین کار را بکنم ولی نمی دانستم چطوری. یک روز علی برایم تعریف کرد که دوستی وبلاگی را بعد از چند سال دیده و آن دوست بعد از یکی دو ساعتی که با هم بوده اند گفته که از اخلاقش تعجب کرده و به نظرش علی برخلاف شخصیت خشنِ غرغروی وبلاگیش است. همیشه وقتی کامنت هایش را برای دیگران می خواندم فکر می کردم چرا اینقدر جدی است و اینقدر همه چیز را با دید انتقادی نگاه می کند. وقتی پرسیدم گفت که تمام شما همین رویه را دارید و او نمی خواهد برخلاف قانون نانوشته تان عمل کند. گفت که همه شما وبلاگ را فقط برای تفریح و وقت گذرانی انتخاب نکرده اید و اینجا هم مثل محیط واقعی محلی است برای ابراز عقیده های محکم که بتوان پشت شان ایستاد و ازشان دفاع کرد. وقتی چیز جدیدی می نویسد منتظر کامنت های شماست. گاهی با خواندن کامنت ها لبخند می زند و گاهی آنقدر به مانیتور نزدیک می شود انگار می خواهد مطمئن شود تمام منظورهای پنهانی آن کامنت را فهمیده. کامنت هایتان برایش مهم است. گاهی به شما حسودیم می شود، به نظرهای جالبتان، به نوع نگاهتان، به دوستی های محکم عجیب و غریب تان که وقتی یکی تان مدتی نمی نویسد نگرانش می شوید و سراغش را می گیرید. بعضی وقت ها فکر می کنم که دوست هایی مثل شما حتی در محیط واقعی هم پیدا نمی شود. بارها خواسته ام برای خودم وبلاگی درست کنم و نظرات خودِ واقعی ام را با شما قسمت کنم، نه آنچه علی اینجا از من می نویسد. ولی هر بار به علتی منصرف شده ام. حالا که دارم برایتان می نویسم فکر می کنم فرقی نمی کند و همه شما دوست من هم هستید. چون من همه تان را دوست دارم همان طور که مطمئنم علی همه تان را قلبا دوست دارد. ممنونم که مرا هم خواندید. امیدوارم سال خوبی پیش رو داشته باشید و خوشحال و سرحال و خوب باشید.
علی: امیدوارم سال جدید را با انرژی فوق العاده شروع کنید و سال خوبی داشته باشید.
مثلا، برادرم *
چند بار خواسته ام تا درباره ی برادرم بنویسم، اما هر بار در حدِ همان خواست. نامه هایی که از سربازخانه و جبهه فرستاده بود، دفتر خاطراتی که بعد از اعزام به روسیه نوشته بود را می خوانم. دفترچه ای کوچک با جلدی قهوه ایِ کم رنگ با عنوان یادداشت ها.
30/9/1943
بابای عزیزم
متاسفانه نوزدهم ماه به شدت زخمی شدم ترکش توپ از هر دو پایم رد شد که حالا قطع شان کرده اند. راستی از زیر زانو قطع کردند و چپی را از ران قطع کرده اند دردِ خیلی زیاد دیگر ندارم مامان را دلداری بده همه چی تمام می شود چند هفته دیگر برمی گردم آلمان آن وقت می توانی مرا ببینی کله خری نکردم به همه تان به تو به مامان، به اووه و همه سلام دارد. کودل
در 16/10/1943 ساعت 20 برادرم در بیمارستان صحرایی 623 مُرد.
نبود، اما بودنش تمام دوران کودکی ام را همراهی کرده است، در سوگواری مادر، در سرگردانی پدر، در اشاره های بین پدر و مادر. همیشه از او حرف می زدند، اتفاق های خرد و ریز و همه شبیه به هم را تعریف می کردند، حاکی از دل و جرئت و صداقت او. صحبتش هم که نبود، خودش حضور داشت، حضوری بیش تر از همه مردگان، با تعریف های پدر، با عکس ها و در مقایسه هایی که پدر می کرد و به من، به ته تغاری مربوط می شدند.
* مثلا، برادرم. اووِه تیم. محمود حسینی زاد. نشر افق. چاپ اول 1387
حکایت آن شاهزادۀ سوار بر اسب سفید که بالاخره به مقصد رسید
هستی دراز کشیده روی تخت و پاهاش را گذاشته لبۀ پایینِ تخت.
- مُچ پاهام سِر شده. اصلا انگار از مُچ به پایین ندارم.
- معلومه خُب. چقدر رقصیدی تو دختر؟ اونم با اون پاشنه ها. من همه اش منتظر بودم یه بلایی سر خودت بیاری.
لبخند می زند.
- خیلی خوشم می آد وقتی اینطوری دختر صدام می کنی.
چیزی را که می نوشتم، ذخیره می کنم.
- تموم شد، بخونم برات.
خودش را بالا می کشد . پشت می دهد به تاجِ تخت.
هستی ایستاده کنار در اتاق، می دانم که عصبانی است.
- الان تموم می شه.
- دوستِ من که نیست. هر چه قدر می خوای طولش بده.
- اینا رو که می نویسی دوستای وبلاگی ات چی فکر می کنن دربارۀ من؟
- چه فکری می خوان بکنن؟
- فکر می کنن که من بجز غرغر کردن و اذیت کردن تو، کار دیگه ای بلد نیستم. حالا بخون بقیه شو.
زیر چشمی نگاهش می کنم. چقدر توی مرکز خریدها گشتیم تا این لباس را خرید. ولی واقعا لباس خوبی انتخاب کرده، به قول مادر، هستی هر لباسی که می خرد بهش می آید.
- چه عجب!
صفحۀ مدیریت پرشین بلاگ هم بازی درآورده.
- اگر شب که برگشتیم برای دوستای عزیزت بنویسی، آسمون به زمین میاد؟
- بیا، یه جوری برام دیالوگ می نویسی که همه از دستم شاکی بشن. آخه من به دوستای وبلاگی تو چیکار دارم؟
سر می چرخانم. مچ پاهاش را می مالد.
- نگو که نداری!
- آخه قول دادم قبل از اینکه راه بیافتیم این رو بزارم روی وبلاگم.
دستهاش را می زند به کمرش.
- حالا به کی قول دادی؟
- به خودم. تو که می دونی عروسی محسن چقدر برام مهمه.
- پس زودتر بنویس بریم. می ترسم وقتی برسیم که مهمونی تموم شده باشه.
دکمۀ ذخیره را فشار می دهم.
- بریم. درست شد.
- این که تو نوشتی بیشتر داستانِ یکی به دوی ما دوتاست تا داستان عروسی محسن.
از پشت میز بلند می شوم و کتم را از توی کمد برمی دارم. نگاهی توی آینه می اندازم و آرام روی خواب موهای کنار گوشم دست می کشم.
- کارت عروسی رو برداشتی؟
- آره، تو کیفمه.
دست می گذارد روی شانه ام و کفش پاشنه هفت سانتی اش را پا می کند. هر چقدر فکر می کنم نمی توانم بفهمم که چطوری روی این پاشنه ها راه می رود.
- بالاخره محسن هم شد عین خودمون. چه کِیفی می ده.
دکمه آسانسور را فشار می دهد.
- آخ خدا، چقدر تو خونسردی! ببند درو بیا.
- خوب شده؟
از تخت پایین می آید.
- خوبه، ولی کاش از عروسی می نوشتی.
بیشتر لم می دهم روی صندلی. صدای قیژ قیژِ فنرش بلند می شود.
- اونا دیگه کار خودشه. می دونی چند وقته پُست جدید ننوشته؟
- جشنشون خیلی خوب بود. چقدرم به هم می آمدن. مگه نه؟
- آره، خیلی. اصلا ما دوستا کلا صلیقه مون خوبه.
انگشت های شصت و اشاره اش را به هم می چسباند و کمی دستهاش را باز می کند؛ کناره های دامن فرضی اش را بلند می کند و کمی زانوش را خم کند.
- ممنون از تعریفتون.
لب هام را کج می کنم و زبانم را تا نیمه بیرون می آورم. جلوی آینه می نشیند و کمی خودش را نگاه می کند و به خودش لبخند می زند. هر بار که فکری به سرش می زند همین طوری لبخند می زند.
- می گم بیا یه کار جالب بکنیم؟
بلند می شوم و پشتش می ایستم و دستهام را می گذارم روی شانه هاش.
- بیا یه مهمونی براشون بگیریم، تمام دوستای وبلاگیتونم دعوت کنیم. خیلی خوب می شه، نه؟
نامۀ صادق هدایت به م. ف. فرزانه *
20 سپتامبر 50
یاحق
کاغذهای جفت و تاقتان رسید. توضیح آنکه اول جفت و بعد تاق بود، باضافه یک روزنامه که با پست هوائی فرستاده شده بود فلسفه اش را نفهمیدم چون هر چه خواندم چیز فوری توش پیدا نکردم که صد فرانک مخارج پستش شده بود- اینهم یکجور مشدی گری بود مثل بابیگری و روشنفکری گری و گری های دیگر اما اینکه از عدم عریضه نگاری حقیر گله مند هستید خیلی تعجب می کنم: اولندش که نامه نگاری هیچوقت نقطه ضعف( بقول فرنگی مآبها) این جانب نبوده است دومندش از کاغذ و اینجور چیزها و حتی از زبان باستان و خط باستانی و خیلی چیزهای باستانی دیگر که به دم ما بسته است عقم مینشیند حالا دیگر شماها که بچه های قرن اتم هستید چرا باید انقدر کهنه پرست باشید؟ کاغذنویسی در زمان مرحوم مادام دوسوینیه و شادروان قائم مقام و اینجور موجودات پرچانه و پرمدعا و خودنما سوکسه داشته و یکجور اظهار لحیه بشمار میرفته چون هنوز گویا تلگراف و تلفون پا بعرصه وجود نگذاشته بود. از شما چه پنهان که وسایل چاق سلامتی اخیر هم دیگر از مد افتاده حالا دیگر قرن تله ویزیون است باین ترتیب که اول سال به اول سال روی صفحه تله ویزیون موجودات قیافه خودشان را بهم تحمیل میکنند بنجول موسیو به هم میگویند و خنده لوسی هم باز اگر دلشان خواست تو صورت هم میکنند همین. مگر کتاب فتانه ی اصفهانی را نخوانده اید؟ در آنجا نه تنها مکاتبات و مراسلات بتوسط تله ویزیون انجام میگیرد بلکه از اروپا به افریقا تله بنداز هم میشود البته بی آنکه مقاربت جسمانی میان زن و شوهر شده باشد و از شما چه پنهان تله ترکمان هم صورت میگیرد یعنی بچه آنها نمیدانم چرا در استرالیا بدنیا میآید و همه این کارها را باور بکنید در آن کتاب در تله ویزیون انجام میدهد. البته که هنر نزد ایرانیان است و بس. ما که ملت عقب افتاده هستیم و در مدار 48 درجه مسکن داریم همه این چیزها را میدانیم و حدس زده ایم. بر پدر باورنکن لعنت! خوب حالا که رفتی ممالک خاج پرستان دو قورت و نیمت هم باقی است؟ چند صبائی در آنجا معلق میزنی چند تا ادای تازه یاد میگیری خیلی هم همت کنی یک زن رختشور فرنگی هم میگیری و به میهن عزیزت برای خدمات اجتماعی بر میگردی البته با مقادیر زیادی باد و برود اگر زنت خوشگل بود شکی نیست که ترقیات روزافزون خواهی کرد و بعد هم توی یکی از بندهای «الف» و «ب» و «جیم» میافتی و داد و بیدات بلند میشود و بعد هم مثل پدربزرگت با دختر خدمتگار عشقبازی میکنی حالا ما باید سوبلمه بخوریم؟ راستی معلومات اخیری که به اصرار اینجا گذاشتی کمافی السابق سر جای خودش است آیا لازم است آنرا بتوسط کسی بفرستم؟ مگر در گمرک ایران کاغذ و نوشته و اینجور چیزها را وارسی میکنند و باید حساب و کتاب پس داد؟
اینهم کاغذ مفصل دیگر چه می خواهی؟ از قول من به رئیس جمهور خیلی سلام برسان و وشگانش بگیر.
دیدار به قیامت یاهو قربانت
امضاء صادق هدایت
* آشنایی با صادق هدایت. نوشتۀ م. ف. فرزانه. نشر مرکز. چاپ چهارم 1380