ترس از روایت زنده یک نویسنده بزرگ
برق رفته بود. کورمال کورمال دست کشیدم روی در ساختمان و کلید را توی قفل کردم و در را باز کردم. هیچ چیز توی خانه معلوم نبود. در را پشت سرم بستم.
- هستی، هستی... کجایی؟
صدای جیغ هستی را از اتاق خواب شنیدم. دویدم طرف اتاق خواب. پایم به چیزی گیر کرد و روی زمین افتادم و صورتم به دیوار خورد. درد توی سرم پیچید و حس کردم پیشانی ام خیس شد. هستی بلندتر جیغ کشید.
- چی شده؟ هستی؟
چهاردست و پا توی اتاق رفتم. چشمم به تاریکی عادت کرده بود و سایه محو تخت را می دیدم.
- کجایی پس؟
هیکل سیاهش را دیدم که با سرعت از پشت تخت بیرون آمد و دوید طرفم. خودش را پرت کرد توی بغلم و بغضش ترکید. خودم را بالا کشیدم و به دیوار تکیه داد. زیر بازویش را گرفتم و توی بغلم جابجایش کرد و دست کشیدم روی گونه اش. ساعدم را روی سینه اش گرفت و خودش را بیشتر توی بغلم فشار داد.
- حسنی...
گریه امانش نداد. دهانم را کنار گوشش بردم.
- حسنی کیه؟ چی شده؟
دستم را توی جیبم کردم و گوشی موبایل را بیرون آوردم. در کشویی موبایل را بطرف بالا فشار دادم. نور صفحه موبایل کمی فضا را روشن کرد. هستی جیغ کشید و خودش را از توی بغلم بیرون کشید.
- چی شده؟ چرا نمی گی؟ چیکار کردی؟
- خون، خون.
خودش را روی دستهایش عقب می کشید.
- خون؟
- صورتت پر ِخونه.
دست کشیدم روی صورتم و به انگشتهایم نگاه کردم. نور صفحه موبایل خاموش شد. یکی از کلیدها را فشاردادم و به دست خونی ام نگاه کردم.
- چیزی نیست. نترس. الان که توی هال خوردم زمین، پیشونی ام خورد به دیوار.
صدایی از آشپزخانه آمد. دوباره خودش را توی بغلم انداخت و بازویم را چنگ زد.
- صدای چیه؟
بازوهایش را گرفتم و با کمی فاصله نگاهش داشتم. توی تاریکی فقط گردی ِ صورتش را می دیدم.
- دیوونه شدی؟ این کارا چیه؟
صدا دوباره از داخل آشپزخانه آمد. نیم خیز شدم.
- برم ببینم صدای چیه؟
شانه ام را پایین کشید.
- نه تورو خدا، دارم از ترس می میرم.
برق آمد و فن ِ خنک کننده یخچال جیغ کشید. هستی گوشهایش را گرفت. قطره اشکی که تا چانه اش پایین آمده بود روی تاپ بنفشش چکید. سرش را بغل کردم و روی موهایش را بوسیدم.
- از چی ترسیدی؟ از تاریکی؟ چرا چراغ گردسوز قدیمی عزیز رو روشن نکردی؟
بلند شدم. زیر بازویش را گرفتم و کمکش کردم. روی تخت نشستیم. دستم را دور کمرش حلقه کردم. سرش را روی شانه ام گذاشت.
- داشتم کتاب می خوندم. معصوم اول گلشیری.
خنده ام گرفته بود ولی خودم را کنترل کردم.
- یکدفعه برق رفت. ترس بَرم داشت. یه صدایی هم از توی آشپزخانه می آمد.
دیگر نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم.
- فکر کردی حسنی ِ... آره؟ اون صدایی هم که می آد حتما صدای کنده درخته که روی سرامیک کف آشپزخونه صدا می کنه؟
سرش را از روی شانه ام برداشت.
- خنده داره؟ خب ترسیدم. تو نشده از چیزی بترسی؟
خنده ام را خوردم. صورتم را جلو بردم تا گونه اش را ببوسم. صورتم را با دست کنار زد.
- قهر نکن باهام... به تو نمی خندیدم که. یه روز رفته بودم پیش محسن. هیچکسم خونه شون نبود. من نشسته بودم روی صندلی جلوی کامپیوتر و محسن روی مبل راحتی لم داده بود و میوه می خورد. همین داستان معصوم اول رو شروع کردم به خوندن. صدامم با موبایل ضبط می کردم. هر چی داستان جلوتر می رفت انگار یه صداهایی می آمد. اول محسن روی مبل صاف نشست و کم کم بلند شد و چند بار از اتاق بیرون رفت و برگشت. یه چیزی توی چشماش بود. داستان داشت تموم می شد که بلند شد رفت بیرون و بعد از چند لحظه صدای در اومد و بعدش صدای جیغ محسن. کتاب رو انداختم زمین و دویدم بیرون. برادر محسن توی چهارچوب در خشکش زده بود و به محسن که روی زمین افتاده بود نگاه می کرد. حالا که تو اینجوری شدی یاد محسن افتادم.
بلند شد و دستمال کاغذی ای از جعبه روی میز بیرون کشید و روی پیشانی ام کشید. کمرش را بغل کردم و صورتم را روی شکمش گذاشتم. دستهایش را پشت گردنم گذاشت و سرم را به خودش فشار داد.
دود همه جا را پر کرده است، هیچ جا را نمی توانم ببینم. دهانم تلخ شده. خم می شوم روی سطل کنار تخت و تف می کنم. آب دهانم کش می آید و روی همبرگر نیم خورده توی سطل می افتد. پک محکمی می زنم و به نور نارنجی نوک سیگار که پر رنگ می شود نگاه می کنم. صدای گریه قطع نمی شود. نمی دانم امشب چه مرگش است. هر شب زودتر از اینها خوابیده بود و فقط صدای ناله های آرام مادرش را می شنیدم و در آن آخرها صدای پدرش را که از ته حلق نفس می کشید. ولی از سر شب که شروع کرده به گریه هیچکس نیست که ساکتش کند. اینبار حتما پدرش نتوانسته تا آخر شب طاقت بیاورد و از در که وارد شده، قبل از اینکه مادرش بتواند بخواباندش، کارش را شروع کرده. بلند می شوم و از داخل یخچال پارچ آب را برمی دارم و سر می کشم. آب از کنار لبها شره می کند و پیراهن سفید را خیس می کند. پارچ را روی یخچال می کوبم. پایین پیراهن را می گیرم و از بالای سرم بیرون می کشم و پرت می کنم طرف دیوار اتاق شان. گریه اش به جیغ های بریده بریده تبدیل شده. حس می کنم که چیزی نمانده حنجره اش پاره شود. جلوی دیوار زانو می زنم و گوشم را به دیوار می چسبانم. صدای خنده های ریز پدرش را که چیزی را زمزمه می کند می شنوم. مادرش قهقهه می زند. چند بار با کف دست روی دیوار می کوبم ولی فایده ای ندارد. داد می کشم: خفه اش کنید، خفه اش کنید، خفه... . بغضم می ترکد. پشت سر هم به دیوار مشت می کوبم: تو رو خدا ساکتش کنید، دلش ترکید، گناه دارد، بخاطر خدا رحم کنید. انگار که صدایم را شنیده باشد، بلندتر گریه می کند. حالا صدای ناله های مادرش بلند تر شده - و صدای جیر جیر تخت- که زیر فشار های پدرش انگار در حال خرد شدن است. گوش هایم را چنگ می زنم و کف اتاق به پشت دراز می کشم. صورتم داغ شده. بلند می شوم و توی آینه نگاه می کنم. با انگشت به پوست پف کرده زیر چشمهای سرخ شده دست می کشم. فرو می رود و انگشتم را که برمی دارم دوباره برمی گردد سر جایش. صدای نفس نفس پدرش تمام اتاق را پر کرده. از اتاق بیرون می دوم و با مشت روی در اتاقشان می کوبم. جوابی نمی دهند. سرم گر گرفته. دستگیره را تکان می دهم. در باز می شود. صداها قطع می شود. همه جا تاریک است. چراغ را روشن می کنم و به اتاق خالی نگاه می کنم. روی تخت دو نفره دراز می کشم. خنکی بالش نرم حالم را بهتر می کند. روی پهلو می چرخم و به قاب عکس روی میز کنار تخت نگاه می کنم. پدر بالای سر مادر ایستاده و دستهایش را روی شانه مادر گذاشته. فقط قسمتی از پیشانی ام که از قنداق بیرون مانده توی آغوش مادر مشخص است. دوباره صدای نفس های پدر را می شنوم و بوی عرق می پیچد توی اتاق. قاب عکس را روی میز می خوابانم. دوباره اتاق توی سکوت فرو می رود.
کسی که عاشق آدمهای پولدار است
نقد محسن بر کتاب «من عاشق آدم های پولدارم» نوشته سیامک گلشیری در روزنامه اعتماد ملی