اندر حکايت کباب شدن آن بی گناه که برای ثواب آمده بود۲
شک افتاده بود به جانم. یعنی محسن از قصد آن کار را کرده بود؟ نه، غیر ممکن بود. محسن را سالها بود که می شناختم. از همان روز اول مدرسه. 21 سال پیش. ولی آخر برای چی باید آن کار را می کرد؟ همیشه آدم معقولی بود و کار خلاف عرفی انجام نداده بود. به جز آن بار که... . دلم برای دختر پیرمرد می سوخت. اول که آن موتوری با لگد توی شکم پدرش زده بود و بعد هم که محسن آن شاهکار را کرده بود. باز کردن در ماشین برای اینکه کسی که کنار ماشین حرکت می کند متوقف شود، ایده جالبی بود برایش. همان باری که فیلم عروس را دیده بودیم، وقت بیرون آمدن از سینما گفته بود و همین اذیتم می کرد.یعنی برای پول اینکار را کرده بود؟ مطمئن بودم که خنگ نیست. چرا باید پیرمرد را می زد وقتی موتور سوار با پولها فرار کرده بود؟ دختر پیرمرد شانه هایش را بالا انداخته بود وقتی برایش این دلیل را آورده بودم. البته از دست دختر هم دلخور بودم که پای مرا به ماجرا باز کرده بود. وقتی بلیط و پاسپورتم را نشان افسر نگهبان داده بودم و گفته بودم ، دو ساعت هم نیست که از مسافرت برگشته ام، افسر نگهبان به دختر اخم کرده بود و نصیحتش کرده بود که نباید پای همه را به ماجرا باز کند. دختر زار زده بود و صورتش را پشت بازوی پدرش پنهان کرده بود. نگین هم شده بود دردسر. آمده بود جلوی در کلانتری و دیده بود که محسن را برده بودند اوین. اول هر چه از دهانش در آمده بود به دختر و پیرمرد گفته بود و وقتی به زحمت آرامش کرده بودم و افسر نگهبان نسبتش با محسن را پرسیده بود و او من و من کرده بود و بعد گفته بود که نامزد محسن است و افسر نگهبان، مشکوک، چپ چپ نگاهش کرده بود، لب و لوچه اش آویزان شده بود و بیرون در، ساکت، روی صندلی ها نشسته بود و وقتی سرباز جلوی در گفته بود که روکش صندلی را پاره نکند، زیر لب عذرخواهی کرده بود و بلند شده و بیرون رفته بود. توی ماشین منتظر نشسته بود و وقتی دست از پا درازتر از کلانتری بیرون آمدم برایم چراغ داد. سوار شدم. آنقدر گریه کرده بود که چیزی از آرایشش باقی نمانده بود و در عوض صورتش شده بود مثل تابلوهای سبک کوبیسم. گفت که باید برای محسن کاری کنیم و دوباره شروع کرد به گریه کردن. گفتم که باید تا فردا صبر کنیم. سرش را از روی فرمان برداشت و جیغ کشید که اصلا نمی فهمم محسن چه بلایی به سرش می آید اگر تا فردا توی زندان بماند. چیزی نگفتم. می شناختمش، اگر جواب می دادم روزگارم را سیاه می کرد. آنقدر غر می زد و جیغ می کشید و نق می زد که من دوست محسن نیستم و ... و یادش می رفت که همان روز عصر با محسن دعوای سختی کرده بوده. گفت که اصلا نمی فهمد چرا محسن آن کار کرده. محسن، پسر آرام و سر به زیر و آقای او. یادش نبود که محسن یکبار دیگر هم شاهکار کرده بود. آن روز که چهارنفره رفته بودیم دربند. او و محسن، من و هستی. و و قتی داشتیم برمی گشتیم. محسن ناگهان برای شوخی هلش داده بود و نتوانسته بود به موقع دستش را بگیرد و اگر او پای هستی را چنگ نزده بود حتما پایین افتاده بود. تا چند ساعت کنار جاده نشسته بودیم تا از شوک بیرون بیاید و محسن چقدر التماس کرده بود و چند هفته منت کشیده بود و پیغام و پسغام داده بود تا او ببخشدش. ولی این بار گندی که بالا آورده بود با این چیزها پاک شدنی نبود. شب را که آنجا ماندنی بود و معلوم نبود بشود براحتی همدست نبودنش با موتور سوار را ثابت کرد.
اندر حکايت کباب شدن آن بی گناه که برای ثواب آمده بود
سند برده بودم برای آزادی محسن. به سرباز جلوی در که چانه اش را تکیه داد بود به لبه دریچه کیوسک نگهبانی، گفتم که برای چه آمده ام و داخل رفتم. فکر نمی کردم که اینقدر ساکت باشد. توی راهرو فقط دختر جوانی که گریه می کرد و قیافه چندان خوبی هم نداشت کنار پیرمردی نشسته بود. کنار ابروی پیرمرد شکافته بود و خونهایی که روی صورتش شره کرده بود، خشک شده بود. به سربازی که کنار در اتاق افسر نگهبان نشسته بود گفتم که سند آورده ام و می خواهم افسر نگهبان را ببینم. دختر دستمالی از توی کیفش بیرون آورد و اشکهاش را پاک کرد. چشمهای خیسش برق خاصی داشت. سرش را کنار گوش پیرمرد برد و چیزی گفت. سرباز برگشت و اشاره کرد که داخل بروم. داخل اتاق چند فرم پر کردم و سند را گذاشتم و بیرون آمدم و روی صندلی روبروی دختر و پیرمرد نشستم و منتظر محسن ماندم تا از بازداشتگاه آزادش کنند. دختر آستین پیرمرد را کشید و دوباره کنار گوشش چیزی گفت. پیرمرد چند لحظه نگاهم کرد و لبخند زد. سر تکان دادم و به نوشته بالای سرش نگاه کردم تا فکر نکند دائم نگاهشان می کنم. حفاظت از جان و مال مردم - پیرمرد بلند شد و جلوی نوشته را گرفت - اصلی ترین وظیفه نیروی انتظامی است. پیرمرد داخل اتاق رفت. در انتهای راهرو باز شد و محسن با سربازی بیرون آمد. بلند شدم. دختر نگاهم می کرد. گونه های برجسته اش انگار که از چند دقیقه قبل رنگی تر شده بود. با محسن دست دادم و چند بار پشتش زدم. رفت طرف دختر و کنارش نشست.
- باور کنید قصد بدی نداشتم. بند ساعتم خراب شده بود. دستم رو که گذاشتم لب پنجره، باز شد و پایین افتاد. در رو باز کردم که برش دارم که یه دفعه آقاجون شما رفت تو در.
دختر جوابش را نداد و صورتش را برگرداند. توی تلفن گفته بود که با نگین دعوا کرده و آنقدر عصبانی بوده که می خواسته جوری عصبانیتش را خالی کند و وقتی پیرمرد را توی آینه دیده که بین ماشینها می دویده یاد فیلم عروس افتاده و ناخودآگاه در را باز کرده. چند جمله دیگر برای رضایت دختر گفت. سرباز کنار در چپ چپ نگاهش می کرد. روسری دختر عقب رفته بود و موهای های لایت شده اش بیشتر پیدا بود. بلند شدم و دست محسن را گرفتم. محسن دوباره معذرت خواهی کرد و بیرون آمدیم. توی حیاط چند بار سر و گردنش را پیچ و تاب داد و ادای دختر را درآورد. کسی از عقب داد زد.
- نذار برن بیرون، بگیرشون.
برگشتیم. سرباز اتاق افسر نگهبان بود که از در راهرو بیرون می آمد. افسر داخل کیوسک بیرون آمده بود و جلوی در ایستاده بود. سرباز جلو آمد و مچ دستم را گرفت. هاج و واج نگاهش کردم. افسر نگهبان با دختر و پیرمرد بیرون آمد. افسر نگهبان به دختر گفت.
- مطمئنی؟
دختر سرش را تکان داد و با پشت دست اشکش را پاک کرد.
- آره، خود خودشه. بابا که می خواست سوار ماشین شه به بابا لگد زد و با کیف بابا فرار کرد.