مرده ام. جنازه ام را آن پشت خوابانده اند و خودم نشسته ام بغل راننده. لباس سیاهی پوشیده و یقه اش را مثل بازیگران فیلمهای هندی تا نزدیکی های نافش باز گذاشته. البته آن موقع که کنار ماشین ایستاده بود و منتظر بود خانواده و دوستان و آشنایان دست از سرم بردارند و بیاندازدم پشت ماشین و گاز بدهد تا بهشت زهرا، خیلی آدم متشخص و سر به زیری به نظر می رسید. خداییش پسر بدی هم نیست. فقط کمی سر و گوشش می جنبد. بعضی مواقع جوری گاز می دهد و از بین ماشینها ویراژ می دهد که اگر زنده هم بودم حتما از ترس می مردم. پشت چراغ قرمز ایستاده و روی فرمان رنگ گرفته و به دخترهای پرایدی که کنارمان ایستاده نگاه می کند. چند بار برای دخترها دست تکان می دهد ولی دخترها اعتنا نمی کنند. چراغ که سبز می شود می پیچد جلوشان و صدای بوق بلند پراید را که می شنود فرار می کند. کنار دختری که منتظر تاکسی است می ایستد و چرب زبانی می کند و می خواهد دختر را سوار کند. کمی خودم را روی صندلی جابجا می کنم. دختر چند قدم جلوتر می رود. جلوتر می رود و به دختر می گوید حیف بنز به این قشنگی نیست که سوار نمی شود. دختر چیزی زیر لب می گوید و چند قدم برمی گردد. دنده عقب می گیرد. پژو 206 نقره ای جلوی پای دختر می ایستد. دختر سوار می شود. دنبال 206 می افتد و توی اتوبان کورس می گذارد. هر دفعه جلو می افتد پایش را از روی گاز برمی دارد و کنار می کشد تا 206 رد شود و دوباره تعقیبش می کند. صدای بلندگوی مزدای سفید بلند می شود که می گوید بنز کنار جاده بایستد. سریع سرعتش را کم می کند و کنار جاده می ایستد. دکمه هاش را سریع می بندد و از ماشین پایین می پرد. کنار شیشه مزدا خم می شود و چانه می زند. با قبض جریمه برمی گردد و چند فحش آبدار به مامور و دختر و پسر می دهد. چند دقیقه بعد، انگار که همه چیز را فراموش کرده باشد با سرعت توی اتوبان گاز می دهد و بین ماشینها لایی می کشد. جلوی در بهشت زهرا چند دقیقه می ایستد و بعد آرام وارد می شود. ناراحتم که اینقدر زود رسیده ایم. کاش دختر را سوار کرده بود.
طلوع
باران تاتی تاتی کنان تا پشت در رفت. علی از پشت بغلش کرد و در را باز کرد. محسن داخل آمد. با علی دست داد و صورت باران را بوسید. دستهایش را باز کرد تا باران را بغل کند. باران صورتش را برگرداند و روی شانه علی گذاشت.
- بغل عمو نمی یای؟ این کادو قشنگ رو می برم می دم به یکی دیگه ها.
باران صورتش را برنگرداند.
- فکر کردی دخترم مثل تو ندید بدیده.
چند بار پشت محسن زد.
- خوش اومدی.
علی رفت سمت مهمانها. محسن پشت سرش رفت و بسته کادو پیچ شده توی دستش را روی بقیه کادو های کنار اتاق گذاشت. تمام اتاق را با ریسه های رنگی و بادکنک تزئین کرده بودند. محسن به یکی از بادکنکها زد. بادکنک چند بار چرخید و ردیف بادکنکهای کنارش تکان خوردند. علی کنار حامد نشست. افرا باران را گرفت و روی پایش نشاند. صورتش را چسباند به صورت باران و توی گوشش چیزی گفت. آلما ظرف میوه ها را از داخل آشپزخانه آورد و روی میز گذاشت. روی میوه ها سیب بزرگ قرمزی گذاشته بود که توی نور لوستر برق می زد.
علی گفت: خیلی زحمت کشیدی. ممنون.
- کاری نکردم. جوجو میوه ها را چیده بود، من فقط آوردمشون.
اقلیما خندید: از اون سیب قرمزی که از همه گذاشتی بالاتر معلومه.
همه خندیدند. محسن کنار سارا نشست.
- چه خبرا؟ فکر کردم نشستی خونه داستان می نویسی.
- اتفاقا می خواستم بنویسم. ولی دیدم حوصله ام نمی شه، گفتم بیام تولد باران بهتره.
شیما ظرف شکلات را گرفت جلویش: خوب کردی. داستان رو می شه بعدا هم تعریف کرد.
حامد گفت: بعضی وقتها هم اگر همون موقع تعریفش نکنی دیگه نمی تونی.
افرا باران را روی زمین گذاشت.
- می خواد بیاد پیش خودت.
باران دستش را گرفت به میز و آرام رفت سمت علی. کف کفشهاش سوت می زد. علی خودش را جلو کشید و روی زمین زانو زد. دستهاش را باز کرد. باران قدمهاش را تندتر کرد و خودش را توی بغل علی انداخت. علی کنار گردنش را بوسید. باران از خنده ریسه رفت.
- قربونت برم. جونم، جونم.
سنجاب آرام کنار گوش پری گفت: ببین چقدر دوسش داره، اونوقت اون هستی...
- ولش کن، حرفشو نزن. می شنوه ناراحت می شه.
- به نظر من که دیوونه بود. خانواه به این خوبی اونوقت...
علی صدایشان کرد.
- چی می گید اونجا. بیاید پیش ما. اینجا هم پچ پچ و حرفهای در گوشی.
پری گفت: نگفتم می شنوه.
- عمرا اگر شنیده باشه.
حامد یک جرعه از لیوانش خورد.
- کس دیگه ای هم قراره بیاد.
- فکر نکنم. پاپتی نیومده که سربازیه، پونه که تولد خودش بود و آدم برفی رم که می دونی این وقت سال زیاد از خونه بیرون نمی یاد.حاجی رم که پیدا نکردم.
- امروز با زانیار صحبت می کردم. سلام رسوند و تبریک گفت.
- ممنون. حالا زنگ می زنم باهاش صحبت می کنم. پروانه و نگاهی نو هم پیغام گذاشته بودن.
- رفتنت چی شد؟
علی باران را توی بغلش جابجا کرد.
- نشد. فقط مونده بود خونه که تا پای قولنامه هم رفتم ولی دلم نیومد. بخاطر باران، بخاطر...
ساکت شد و به تابلوی کنار در آشپزخانه خیره شد.
محسن گفت: پس این کیک چی شد؟
خانم ثابتی از آشپزخانه بیرون آمد و کیک بزرگ شکلاتی را روی میز گذاشت.
- این هم کیک.
محسن شمع صورتی روی کیک را روشن کرد.علی باران را جلو کیک روی زمین گذاشت.
- بچه ها از همتون ممنونم. ممنون برای اینکه اومدین. برای اینکه همیشه...
محسن گفت: سخنرانی باشه برای بعد. فعلا باران باید شمع رو فوت کنه.
علی کنار باران نشست. بازوهاش را گرفت.
- فوت کن عزیزم.
باران لپهاش را باد کرد و محکم شمع را فوت کرد. علی بغلش کرد. همه دست زدند و هم صدا خوانند.
تولدت مبارک، تولدت مبارک، تولد...