موضوعاتی که می خواستم بر اساسشان داستان بنویسم آنقدر خوب نبود که قلقلکم بدهد و دائما صدایم کند برای نوشتن. ولی راستش را بگویم چند روزی هم حوصله تمرکز نداشتم و این تعطیلی پرشین بلاگ هم مزید بر علت شد. موضوع دندانپزشکی رفتن یکی از دوستان و اتفاقات جالبش را در چند روز آینده می نویسم و البته فکرهایی دارم که با نگاهی امروزی به داستانهای شاهنامه، داستانهایی بنویسم که خودم امیدوارم تجربه های خوبی باشند.

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٦


تقديم به محمد عزيز

پرده را کنار می زنم و به خانومی که روی صندلی حصیری بیرنگ و رو کنار استخر نشسته نگاه می کنم. سرش را روی کتاب خم کرده. همان کتاب جلد سیاه قطور که دیروز از میان کتابها پیدا کردیم. صدای پایش را را شنیدم که آرام و با احتیاط از پله های بلند زیرزمین پایین می آمد. پارچه قلمکار را از روی صندوق کنار زدم و در صندوق را بلند کردم. کتابهای به ردیف چیده شده کنار هم را یک لایه نازک غبار پوشانده بود. دستش را گذاشت روی شانه ام. سر چرخاندم و نگاهش کردم. گفت که تمام کتاب ها به فرانسه است و بدردم نمی خورد.تمام تابستان پیش خانومی هستم. تنها نوه ای هستم که با آمدنم سر بچه هایش غر نمی زند و نمی گوید که اذیتش می کنم. رنگ رژ نارنجی کمرنگش را که همیشه می زند خیلی دوست دارم، با آن پوست سفید پر از چین همخوانی خوبی دارد. یکی از کتابها را برمی دارم و باز می کنم. چیزی متوجه نمی شوم. کتاب را به خانومی که روی طاقچه کوتاه دیوار نشسته می دهم. رد انگشتهایم روی جلد کتاب مانده. اسم کتاب را زیر لب زمزمه می کند: مادام بوواری. موهای ریخته توی صورتم را عقب می زنم و شانه را روی سرم محکم می کنم. چند تا از کتابها را بیرون می آورم. کتاب جلد سیاه را برمی دارم. لبه کاغذهای نازک کاهی جابجا خرد شده و کتاب مثل بچه کلاس اولی شده که دندانهایش چند تا در میان ریخته باشد. روی اولین صفحه چیزی نوشته شده. بلند می خوانم: تقدیم به محمد عزیز. خانومی کتاب را از دستم می قاپد. دست می کشد روی نوشته که زیرش امضاء شده. صدایش می لرزد: خط آقاجونته. کتاب رو از فرانسه آورده بودیم. نمی دونم چرا هیچ وقت کتاب رو به دکتر نداد. چینهای دور لبش بیشتر شد، چند بار سرفه کرد و به زحمت آب دهانش را پایین داد: هیچوقت نفهمیدم چرا وقتی که مردم توی خیابانها زنده باد و مرده باد فریاد می زدند، توی خانه ماند. کتاب را بست و بلند شد. پشت دامن مشکی اش را تکاند و رفت سمت پله ها. کاغذی از لای کتاب پایین افتاد. آرام خم شد و کاغذ را برداشت. کاغذ را که از میان تا شده بود باز کرد و خواند. کاغذ را لای کتاب گذاشت و از پله ها بالا رفت. پرده را رها می کنم و از ساختمان بیرون می روم. آفتاب حرکت کرده و خانومی از زیر سایه چتر بزرگ بیرون مانده. چشمها را بسته و سرش که روی سینه خم کرده با هر دم و بازدمی آرام حرکت می کند. دست دراز می کنم تا بیدارش کنم. کاغذ تا شده را می بینم که کنار پایه صندلی افتاده. روی پاها می نشینم و کاغذ را برمی دارم: آذر عزیزم، سلام. خانومی کاغذ را چنگ می زند. با تعجب نگاهش می کنم. می پرسد که چقدر از نامه را خوانده ام؟ لبهای بیرنگش توی چشم می زند. اولین بار است که بدون رژ نارنجی کمرنگ می بینمش. وقتی می گویم که چیزی از کاغذ نخوانده ام، چشمهایش برق می زند. بلند می شود و می رود سمت ساختمان. پشت سرش راه می افتم. فکر می کنم که کسی به اسم آذر می شناسم یا نه.            

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ تیر ۱۳۸٦


شخصيت های واقعي، شخصيت های خيالی

دقیقا گوش نمی کردم که چه می گوید، مصاحبه رضا براهنی را توی روزنامه هم میهن می خواندم. طبق معمول نشسته بود روی مبل روبروی تلویزیون و کوسن ها را دورش جمع کرده بود. اسم مرجان را که شنیدم، سرم را از روی روزنامه بلند کردم و نگاه کردم به لیوان چای بزرگ که دستهایش را دورش حلقه کرده بود.

- نمی دونم کیه.

- خوبم می دونی. همون دختری که توی نمایشگاه دیدیش.

روزنامه را گذاشتم روی میز وسط مبلها و پاهایم را گذاشتم رویشان.

- برای منم چایی می آوردی.

کانال را عوض کرد و صدای تلویزیون را قطع کرد.

- از نمایشگاه تا حالا باهاش دوستی؟

دوباره روزنامه را برداشتم. خم شد و روزنامه را چنگ زد.

پاها را از روی میز برداشتم و کنارش روی دسته مبل نشستم و دستم را انداختم دور گردنش. خودش را جابجا کرد و کنارم زد. جلوی پاهایش روی زمین نشستم.

- اصلا یه همچین کسی وجود نداره. می تونی از محسن بپرسی.

چند جرعه از چایی اش خورد. لیوان را که دراز کرده بود روی میز گذاشتم.

- امروز که رفته بودم انقلاب ...رفتم خیابون دوازده فروردین، انتشارات نگاه.

دستهایش را رها کردم و بلند شدم: زده به سرت، دوره افتادی توی خیابونا. اون یه شخصیته... مثل تمام شخصیت های دیگه. اونروز می خواستم یک داستانی بنویسم برای وبلاگ. گفتم ببینم از هیچی، از یک اسم می شه یک شخصیت، یک داستان نوشت یا نه. اونوقت تو رفتی انتشارات نگاه.

پاکت آب پرتقال را از توی یخچال درآوردم و لیوانی را که از توی کابینت برداشته بودم پر کردم. ایستاده بود کنار سنگ اپن و نگاهم می کرد.

- من تا حالا چند تا داستان نوشتم؟ چند تا زن و دختر مختلف توی داستانهامه؟ یعنی من با تمامشان دوست بودم؟ یعنی من انقدر خرم که توی یک داستان بیام از عشق واقعیم بنویسم؟

- نه تو خر نیستی. من خرم که حرفات رو باور می کنم. به دختره گفتی یه داستان ازت می زارم توی وبلاگم تا بدونی چقدر دوست دارم. پیش خودتم فکر کردی هستی فکر می کنه داستان، شخصیت...

لیوان را گذاشتم توی ظرفشویی و شیر آب را رویش باز کردم.

- نیست که من یک داستان نویس مشهورم و دخترها برام سر و دست می شکنند و اگر درباره یکیشون توی وبلاگ بنویسم برام غش می کنه.

صورتش را برگرداند.

- نه. اقلا تو خوب می دونی که داستانهام دوزارم نمی ارزن و این همه دست و پایی که تا حالا زدم هیچ فایده ای نداشته.

- سر من داد نزن. من می فهمم که داستان چیه؟ ولی تو هیچی حالیت نیست. هیچی.

یک قطره بزرگ از چشمش سر خورد و پایین آمد. ته لیوان توی راه آب گیر کرده بود و آب از کناره های ظرفشویی بالا می آمد. خیره نگاهش کردم. کف دستهایش را گذاشته بود روی سنگ اپن و قطره ها همینطور از چشمش سرازیر بودند.

- بخدا...

- دیدمش. توی کتاب فروشی. درست همانطوری بود که نوشته بودی. همانطوری که من رو با دقت می نویسی... صورت سفید، لکه های قهوه ای...

مژه های خیسش انگار که بیشتر تاب برداشته بودند.

- اقلا اسم من رو توی داستانت نمی آوردی. انقدر مهم بود که بخاطرش مجبور بودی بنویسی که جواب تلفن من رو نمی دی.

آب سرازیر شد و از کابینت زیر ظرفشویی شره کرد.

- بخدا من یه همچین کسی رو نمی شناسم. مگه می شه یه نفر، همان آدمی که نوشتم توی واقعیت هم باشه؟ اون چیزایی که نوشتم همه اینجاست، توی سرم. همه اش تخیله...

رفت نشست روی مبل و صدای تلویزیون را باز کرد.

 

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ تیر ۱۳۸٦