امان از اين لکه ها

دختر نشسته بود روی مبل و دستهایش را حلقه کرده بود دور زانوهای جمع شده جلوی سینه اش. صدای گروپ گروپ کفشهای سنگین از راهروی ساختمان می آمد. زن دستکشهای کفی را زیر شیر آب گرفت و چند بار چرخاند. شیر آب را بست و دستکشها را انداخت روی سنگ اپن. از آشپزخانه بیرون آمد و در ساختمان را باز کرد و به بالای پله ها نگاه کرد.

دختر گفت: مامان درو ببند.

صدای بلند برخورد چیزی به آسفالت خیابان آمد. زن در را بست و دوید و کنار دختر که از پنجره بیرون را نگاه می کرد، ایستاد. دیش های بزرگ و کوچک ماهواره از بالای پشت بام پرت می شدند توی خیابان و چند سرباز تکه های له شده را برمی داشتند و می انداختند عقب کامیون بزرگی که تقریبا پر شده بود. چند نفر رهگذر کناری ایستاده بودند و به بالا نگاه می کردند. چند ضربه روی در آپارتمان زده شد. دختر و زن برگشتند و به در نگاه کردند. زن روسری کوچک را از روی جالباسی برداشت و روی سرش انداخت. در را باز کرد و به سرباز که گونه هایش به قرمزی می زد نگاه کرد.

سرباز گفت: چند تا از این دیش ها مال شما بود؟

زن به سرباز دیگری که روی پاگرد پایین ایستاده بود و چند برگه توی دستش بود نگاه کرد و گفت: چهار تا.

سرباز که از کنار سر زن به داخل خانه نگاه می کرد رو به طرف دیگری کرد: شنیدی؟ چارتاش مال اینا بوده... تو برو پایین پیش گروهبان تا من بیام.     

سرباز دیگر چیزی توی برگه ها نوشت و پایین رفت. سرباز پاکت نامه ای که توی دستش بود را به زن داد: برای هر دیش یه ریسیور بیارید یا هر دیش صد و هفتاد و پنج تومن... توی نامه هم نوشته.

زن کمی در را پیش کرد. سرباز کیسه پلاستیکی کنار پایش را بلند کرد و چند تا المبی از داخلش بیرون آورد: اگر بخواهید دونه ای سه تومن بهتون می دم...

زن چند لحظه به صورت سرباز نگاه کرد. داخل آمد و در را محکم بهم زد و دختر را که پشت در ایستاده بود بغل کرد.

سرباز بلند گفت: برای خودتون گفتم.

دختر بیشتر توی بغل زن فرو رفت و زیر لب گفت: کثافتا.

زن صورتش را گذاشت روی سر دختر و بازویش را فشار داد. کامیون توی خیابان چند بار بوق زد. صدای پای سرباز که به سرعت از پله ها پایین می رفت توی سکوت خانه پیچید. زن آرام در را باز کرد و توی راه پله سرک کشید. هیچ کس نبود. فقط جای پوتین های گلی روی سنگهای سفید پله ها مانده بود.

 

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٦


الفی ادکينز

اکبر نشست جلوی تلویزیون چهارده اینچ سیاه و سفید و به سیب زرد کوچک گاز زد. پدر الفی دست کشید روی سر الفی و پتو را تا زیر چانه الفی بالا کشید. الفی گفت: پدر می تونم امشب بیام پیش شما بخوابم ؟ پدر الفی از کنار تخت بلند شد: برای چی پسرم؟ اکبر باقیمانده سیب را روی پیش دستی گل سرخی گذاشت. الفی گفت: آخه من می ترسم. پدرش خندید: از چی؟ الفی به اطراف اتاق خواب کوچکش نگاه کرد: از تاریکی. پدرش بلندتر خندید: تاریکی که ترس نداره، هر وقت از چیزی ترسیدی بلند بلند به خودت بگو که، من از چیزی نمی ترسم، من از چیزی نمی ترسم. اونوقت دیگه نمی ترسی. حالا چشمات رو ببند. اکبر به سر بدون موی پدر الفی خندید و فکر کرد که چقدر شبیه سر عمو مجید است. پدر الفی برق را خاموش کرد و در را بست. الفی چشمهایش را باز کرد و با ترس به اتاق تاریک که فقط روشنایی بیرون، از داخل پنجره کنار اتاق، کمی روشنش می کرد نگاه کرد. یک حیوان که بالای سرش دو تا شاخ باریک داشت بالای کمد دیواری نشسته بود. الفی پتو را روی چشمهایش کشید. اکبر کف دستهایش را روی چشمها گذاشت و یواشکی از میان انگشتهایش به تلویزیون نگاه کرد. الفی که زیر پتو می لرزید آرام و با ترس زیر لب گفت: من از چیزی نمی ترسم، من از چیزی نمی ترسم. اکبر فاصله بین انگشتهایش را بیشتر کرد. حیوان شاخدار از بالای کمد پایین پرید. الفی بلند جیغ کشید . اکبر بلند شد و فرار کرد طرف در اتاق. در را باز کرد  و از همان کنار در سرک کشید. پدر الفی دوید داخل اتاق و چراغ را روشن کرد. الفی زیر پتو به شدت می لرزید. پدرش پتو را کنار زد. الفی پرید توی بغل پدرش و گفت: یه حیوون...  یه حیوون شاخدارتوی اتاقه. پدرش به اطراف نگاه کرد: اینجا که چیزی نیست. الفی کمد را نشان داد: از بالای کمد پرید پایین. پدرش بلند شد و کنار کمد رفت. چند لحظه ایستاد و بعد بلند بلند خندید. چراغ را خاموش کرد و گفت: ببین از چی ترسیدی. حیوان را از روی زمین بلند کرد و بالای کمد گذاشت: همین بود. اکبر دستگیره در را چنگ زد و سر تکان داد. پدر الفی چراغ را روشن کرد. گوله بزرگ کاموا که دو تا میل بافتنی داخلش فرو رفته بود بالای کمد بود. پدر الفی خندید: بافتنی مامانت. اکبر خندید و دوباره جلوی تلویزیون نشست.

                                                                ***

اکبر خودش را چسباند به مادر. از داخل پذیرایی صدا می آمد. سرش را چرخاند و به پدر که بلند خرناس می کشید نگاه کرد. یکبار دیگر صدا را از داخل پذیرایی شنید. زیر لب گفت: من از چیزی نمی ترسم... من از چیزی نمی ترسم. از توی رختخواب بلند شد و پاورچین از اتاق بیرون رفت. داخل پذیرایی سرک کشید. روی مبل ها و دراور و میز را نگاه کرد، هیچ حیوانی نبود. روی دیوار دست کشید تا کلید را پیدا کند. کلید را زد و پذیرایی مثل روز روشن شد. مردی که کیسه بزرگ پلاستیکی روی شانه اش بود چرخید و نگاهش کرد. اکبر بلند جیغ کشید.

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٦


آخر قصه

اوستا جعفر لنگ را دولا کرد و دور کمر احمد پیچید و در را باز کرد. تمام فضای حمام را بخار گرفته بود. احمد پشت سر پدرش وارد حمام شد و به افرادی که روی سکوهای سیمانی دور تادور حمام نشسته بودند و خودشان را می شستند نگاه کرد. کارگر حمام جلو آمد: سلام اوسا جعفر... بفرما اون گوشه که خلوته.

اوستا جعفر با کارگر حمام دست داد: چطوری ممدحسن، کیفوری؟

محمدحسن لنگ دور کمرش را سفت کرد: خدا رو شکر اوسا، بدک نیسیم... پسرته اوسا؟

احمد کنار پدرش روی سکو نشست. اوستا جعفر با کاسه مسی لب کنگره دار چند بار روی سرش آب ریخت و دست کشید روی صورتش: آره... یه جوری بشورش که وقتی رفتیم، ننه و آبجی هاش نشناسنش.

محمدحسن خندید و یکی از دندانهای طلایش درخشید: ای بچشم اوسا.

روشور را روی کیسه مالید و روی بازوی احمد کشید. احمد به روشورها که پوسته پوسته روی بدنش لوله می شدند نگاه کرد و احساس کرد که در حال گر گرفتن است. محمدحسن چند بار محکم با کیسه پشت احمد کوبید و صدای قولنجش را درآورد: اسمت چیه؟ تا حالا کجا می رفتی حموم؟

احمد زیر دست محمدحسن جابجا شد: اسمم احمده... تا حالا با ننه ام می رفتم حموم.

محمدحسن بلند بلند خندید: چه جوری بود؟... زنا رو خوب نگا می کردی یا نه؟

اوستا جعفر با انگشت کف روی چشمهایش را پاک کرد: ممدحسن شرم کن.

محمدحسن خنده اش را خورد. احمد به پیرمرد سکوی کناری که پوست بدنش شل شده بود و روی سینه اش تک و توک موهای سفید بود نگاه کرد که پایش را سنگ پا می کشید. پیرمرد پایی که سنگ پا می کشید را از روی پای دیگر پایین گذاشت و لنگ را روی پایش کشید: چی رو نگا می کنی بچه؟

محمدحسن صورت احمد را برگرداند: نترس... وسایلت رو چشم نمی زنه.

اوستا جعفر زیر لب استغفار گفت. محمدحسن صابون برگردون را داخل لیف انداخت و چند بار گرداند و داخل لیف فوت کرد و لیف را روی سر احمد چلاند. احمد زیر کف پنهان شد. چند بار احمد را لیف زد و با کاسه مسی روی سرش آب ریخت: اوسا تمومه، خودت کیسه نمی کشی؟

اوستا جعفر از روی سکو بلند شد و به احمد اشاره کرد: نه... باشه جمعه صبح.

با احمد زیر دوش رفتند. احمد زودتر بیرون آمد و کنار در ایستاد. محمد حسن جلوی یکی از اتاقک های دوش که از زیر درش خونابه بیرون می زد خشکش زده بود. احمد با ترس جلو رفت و از کنار پای محمد حسن نگاه کرد. مردی با چشمهای باز روی زمین افتاده بود و خونی که از بدنش بیرون می زد با آب دوش مخلوط می شد. احمد جیغ کشید و خودش را چسباند به محمد حسن. اوستا جعفر از زیر دوش بیرون پرید و کنار محمد حسن ایستاد. چند لحظه ساکت نگاه کرد و بعد زیر لب گفت: کریم آق منگول.

محمد حسن انگار که از خواب بیدار شده باشد داد کشید: کشتن... کریم آق منگول رو کشتن.

اوستا جعفر دست احمد را گرفت و دوید طرف بیرون. پایش را گذاشت داخل آب کر سرد و رفت سمت لباس کنی.     

 

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٦


اين که تو نوشته ای من نيستم

از ساختمان که بیرون می آیی سرک می کشی تا مطمئن شوی ماشین پراید سفید همانجا پشت درخت پیر چنار منتظر است. قفل فرمان را باز می کنی و روی فرمان خم می شوی تا پنجره طبقه دوم را ببینی و مطمئن شوی تکه ای از کرکره خم شده و امیر منتظر است که حرکت کنی و تا انتهای خیابان نگاهت کند. توی آینه نگاه می کنی و لبهایت را روی هم حرکت می دهی تا رژ قرمز به لبهای بی رنگ لعابی بدهد.

- نمی خواهم مرا بنویسی... وقتی کاری می کنم فکر می کنم که بعدا به چه شکلی روی این ورقهای سفید، سیاه می شود.

حرکت می کنی. به خرسهای کوچک روی طاقچه عقب نگاه می کنی که چطور همدیگر را بغل کرده اند. از آن پنجره طبقه دوم می شود خرسها را دید؟

زیر لب می گویی سه و می دانی که اگر بگویی یازده، چراغهای قرمز با آن شماره های معکوس کذایی تمام می شوند و بعد از دو کوچه کوتاه جلوی خانه می ایستی.

- تمام این کارها را من کرده ام؟ تلو تلو خوردن و به هادی فحش دادن و ... تو مریضی. اینها را می نویسی تا دیگر مهمانی نیایی... کور خوانده ای، با هم می رویم مهمانی و هر چقدر که بخواهم می خورم و هر کاری دلم بخواهد می کنم. این هستی که نوشته ای من نیستم.

پایین مقنعه را می گیری و می کشی و پرتش می کنی زیر پا و چند بار از رویش رد می شوی، درست مثل پرچم آمریکا که جلوی در دبیرستان کشیده بودند تا دائما لگدمال شود. روی مبل ولو می شوی و سرت را روی پشتی مبل می گذاری. تکه ای از سقف به اندازه کف دست زرد شده. مال باران شدید دیشب است.

- این رنگهای بهم ریخته سیاه و سفید و قرمز از کجا آمده روی این صورت زیبای رویایی؟ این باران رحمت است یا بلا؟ خطهای سیاه بلند و کوتاه کشیده شده از چشمها تا گردن و قرمزی بهم ریخته لبها و سفیدی تکه تکه شده پودر روی صورت فقط یک چیز را به یادم می آورد... چی رو به یادت میاره؟ دلقک سیرک رو؟ با توام امیر... به جای اینکه این اراجیف رو بنویسی یه چیز بنویس که دو زار بهت پول بدن بدیم یه گاری بخریم تا توی بارون مثل دلقکها نشیم.

شیر آب داغ را باز می کنی. این موقع شب همسایه ها خوابیده اند و می توانی زیر فشار شدید آب احساس کرختی کنی. دست می کشی روی موهای چسبیده کنار گوشها و پایین می آیی. چیزی بالا می آید و مثل فواره از کنار چشمها بیرون می زند. پشتت را روی دیوار سرد سر می دهی و چمباتمه می زنی کنار چاه که آب با فشار در اعماقش ناپدید می شود. دستها را دور بازو ها می پیچی و محکم خودت را بغل می کنی.

- من هستی داستانهای تو نیستم... من خودمم، من برای خودم نفس می کشم... تو مرا توی زندان داستانهایت اسیر کرده ای ... می خواهم برای خودم زندگی کنم... تو هم با هستی داستانهایت زندگی کن... تو من را از خودم گرفته ای... می دانم که دیگر هستی نداری، ولی تمام این اسمهایی که می گذاری تقلبی است. می فهمم که وقتی این اسمها را رویم می گذاری ته دلت به ریشم می خندی... خسته شده ام، خسته...

صبحها که جلوی آینه می نشینی و به ارتش پاجفت کرده لوازم آرایش نگاه می کنی توی مغزت می گردی که امروز کدام رنگ از رنگهای آن هستی های زیبا را استفاده کنی. توی اداره، قبل از بررسی اولین پرونده چشم می چرخانی تا امیر را پشت یکی از درها یا دیوارها ببینی و توی آن چشمها که سریع طرف دیگری را نگاه می کنند بخوانی که آیا هستی امروز لایق نوشته شدن هست یا که نه. 

 

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٦