مصائب مرد بد شانس

رضیه در یادداشتهای روزانه اش نوشته که دوستی فیلم سنتوری را خریده. اعتراف می کنم که من هم فیلم سنتوری را خریده ام. زمان جشنواره پارسال بعد از کلی صف ایستادن و مصائب دیگر، دو سری بلیط جشنواره خریدم. یعنی بلیط تمام فیلم ها را داشتم بجز دو فیلم. آن هم به این دلیل که تعداد فیلم های بخش مسابقه سینمای ایران بیست و چهار فیلم بود و تعداد دو سری بلیط من بیست و دو. همان موقع یاد قسمتی از رمان پاپیون نوشته هانری شاریر افتادم که در آن مردی هر شب به کافه ای می رفت و بلیطی می خرید برای تصاحب دختری که در آنجا می رقصید و هر شب دست از پا درازتر برمی گشت تا یک روز تمام بلیط ها را خرید بجز یک بلیط که آن را هم کشاورزی مفلوک، زودتر از او خریده بود. مرد مطمئن از برنده شدن در تمام طول شب به دلش صابون می زد، غافل از اینکه بلیط برنده توی دستهای کشاورز است. هنگامی که ورق قرعه کشی را از جعبه بیرون آوردند و شماره برنده را خواندند، مرد تازه متوجه شد که صابونها را نباید به دلش می زده بلکه باید برای روز مبادا نگه شان می داشته. مرد عصبانی ششلولش را از غلاف بیرون می کشد و کشاورز ناکام را به همراه دختر می کشد. فکر نمی کردم که من هم به بدشانسی آن مرد باشم ولی وقتی برنامه جشنواره رسید و توی لیست فیلم ها نگاه کردم متوجه شدم که کار عقلانی کرده ام که به دلم صابون نزده ام. وقتی خبردار شدم که فیلم قاچاق سنتوری را توی بازار پخش کرده اند بلافاصله رفتم میدان ولی عصر و فیلم را خریدم. البته می دانم که مهرجویی گفته که مال دزدی است و نخرید و نبینید، ولی این را هم می دانم که شماره حسابی داده و با شرط واریز وجه بلیط، دیدن فیلم را حلال کرده. پس بشتابید و رقص تصاویر را در تلویزیون خانه تان ببینید.     

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦


ديباچه

داستان هاید پارک، زیر باران در دیباچه

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٦


از کيک خبری نيست

سرم گیج می رود. گیج. گیج. هستی میان هاله دود گم شده. آهنگ عوض می شود. هستی دستم را می کشد. لیوان را روی دسته مبل می گذارم و بلند می شوم. انگشتهایمان توی هم قفل شده. دستم را زیر کمرش می گذارم و کمی به جلو خم می شوم تا بتواند از پشت خم شود. یک چرخ سریع می زنیم، موهای نرمش روی صورتم کشیده میشود. سرم گیج می رود. محکم به کسی که کنارمان می رقصد تنه می زنم. بر می گردم و عذرخواهی می کنم. سر تکان می دهد. دست هستی را می کشم و روی مبل ولو می شوم. هستی لیوان را از روی دسته مبل برمی دارد و می نشیند. لیوان را می گیرم و یک جرعه می خورم. لپهاش همرنگ رژملایم اش شده. با نوک انگشتها لپ اش را می کنم و می بوسم. آرام روی زانویم می کوبد و به یکی از دخترها که نگاهمان می کند، لبخند می زند. کسی جیغ می کشد.

- بچه ها پلیس.

آهنگ خفه میشود. همه اینطرف و آنطرف می دودند. دخترها می خواهند همزمان توی اتاق بروند و لباسهاشان را بپوشند. یک جرعه دیگر می خورم. هستی از چشمی در به بیرون نگاه می کند. بلند می شوم. زانوی چپم درد می کند. یک قدم به راست می روم و ستون وسط پذیرایی را بغل می کنم. چند بار زنگ می زنند. هستی به دخترها علامت می دهد که بروند توی اتاق خواب. می روم طرف در.

- تو رو خدا تو هم برو تو اتاق.

دستش را پس می زنم. آرام دستش را روی صورتش می زند و چشم راستش را تنگ می کند.

- بخاطر من.

دستگیره را می چرخانم و در را عقب می کشم. نور سقفی راهرو چشمم را می زند. دستم را بالای چشمهام می گیرم. ماموری که کلاهش را تا روی چشمهاش پایین کشیده یک قدم جلو می آید. دستم را روی سینه اش می گذارم.

- شما دعوت نداری.

- پس مهمونیه که تمام محل رو گذاشتین رو سرتون؟

هستی که دکمه مانتواش را جابجا انداخته از بالای شانه ام سرک می کشد.

- شما ببخشید سرکار. دیگه صدامون در نمی آد.

- چی رو ببخشم؟ خوردین و کشیدین و توی هم لولیدین و کل همسایه ها رو کلافه کردین، حالا می گید ببخشید.

- اینطوریام نیست سرکار.

- پس کدوم طوریاست. همین آقا که اینجا وایساده رو پاش بند نیست. انقدر خورده که داره از تو چشماش می زنه بیرون.

انگار که سرم آتش گرفته. چشمهام می سوزد و اشک داخلشان پر شده.

- چرا نَخورم. جشنه. جشن ِ ورود. نه ورود اونی که تو فکر می کنی. جشن ورود خودم. جشن تولدمه.

هستی آستینم را می کشد.

- سرکار ببخشید، حالش خوب نیست.

- خوب بودم. قبل از اینکه این آشغال گه بزنه به جشنم حالم خوب بود.

مامور به سربازی که کنار راه پله ایستاده بود اشاره کرد.

- بیا ببرش، زده بالا.

- آره زده بالا.

محکم توی صورت مامور کوبیدم. مامور دستم را پیچاند و با نوک پوتین پشت زانوی چپم کوبید. صدای ترق وحشتناک زانوم را شنیدم و روی چارچوب در افتادم.

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ بهمن ۱۳۸٦


نريشن

نمی دانستم، یعنی تا وقتی زنگ نزده بودی هیچوقت بهش فکر نکرده بودم که می توانم از روی نفس هایت هم بشناسمت. همه چیز یک دفعه پیش آمده بود، رفتنت را می گویم. راستش آنقدر پیش خودم و دیگران گفته ام که یک دفعه بوده، حالا که برایت صحبت می کنم همین را می گویم. ولی ... . ولی این چیزی که خواستی، می خواستم بلافاصله بگویم که نمی توانم. می خواستم بگویم که دیگر نمی خواهم جاهایی را که با هم رفته بودیم ببینم. بگویم که وقتی سربازان هخامنشی را می بینم که همه جا روی دیوارها و سر در مغازه ها سرگردانند رویم را برمی گردانم تا یادم نیاید چند بار با هم تخت جمشید رفته بودیم. ولی نتوانستم. این نتوانستن همیشه نیست. فقط وقتی پیدایش می شود که تو هستی. حالا هم که از بین این شاخه ها و نوری که از بینشان توی صورتمان می افتد به آرامگاه نگاه می کنم، احساس می کنم که منتظرت هستم. منتظر که بیایی و از بالای پله ها دست تکان بدهی. دوباره این حالت رمانتیک احمقانه به سرم زده. می خواهم داستانش را بنویسم. فکر کنم که دوباره از نو دیده امت و مثل داستان شرق بنفشه زیر کلمات برایت نقطه گذاشته ام و تو، توی عاشق، تک تک کلمات را پیدا می کنی و همزمان فکر می کنی که تو باید برایم چه بنویسی. ولی می دانم که هیچوقت کتاب نمی خوانی، حتی همین شرق بنفشه را که روی اولین صفحه اش نوشتم برای دختری که همیشه به طراوت غنچه های بهارنارنج است. این تصویرها به چه دردی می خورند. چه چیزی را می خواهی زنده کنی. این کتیبه حافظیه و این سنگ ها و پله ها و این آدمهایی که دور تا دور آرامگاه حلقه زده اند به چه دردی می خورند. حداقل ما که می دانیم این فالهایی که می گیرند و احساس می کنند هر چقدر به خواجه نزدیکتر باشند فالشان درست تر است، همه اش دروغ است. چند بار برایمان شعرهای شیرین آمد؟ همان موقع که صدای نفس هایت را شنیدم، باید تلفن را قطع می کردم. نباید می گذاشتم با گفتن سلام، سدی را که روی خاطراتت بسته بودم خراب کنی یا حداقل بعدش نباید قبول می کردم همراه این سیل خاطرات با دوربین روانه ام کنی تا برایت از آبادانی هایی که خرابم کرد فیلم بگیرم.

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦