گره کراوات را محکم می کنم و چند تار مو را که روی پیشانی ام ریخته را بالا می زنم. آخرین نگاه را توی آینه می اندازم و از اتاق بیرون می روم. آن پایین، بعضی رسیده اند و از بالای پله ها می بینمشان که لیوان اول را به هم می زنند و به سلامتی بالا می روند. روی پله آخر ناهید جلو می آید و دستش را زیر بازویم حلقه می کند . گل صورتی روی موهایش همرنگ لباس شبی است که پوشیده. چیزی توی گوشم می گوید که متوجه نمی شوم. خودش را کمی به عقب خم می کند وتوی صورتم نگاه می کند و لبخند می زند. ردیف دندانهایش درست مثل سایه پشت پلکهایش می درخشد. نمی دانم چه احساسی بهش دارم، خشم، نفرت یا... فقط مطمئنم می خواهم توی صورتش بالا بیاورم. با آهنگ می چرخم و هر لحظه مثل آدم کوکی حالتی می گیرم. ناهید شانه ام را می کشد و روی دستم که حائل پشتش است خم می شود. بالا که می آید چیزی ته چشمهایش می درخشد. دوستش دارم. چند قطره عرق روی پیشانی اش نشسته ولی می خواهد باز هم برقصد. کاش سیاووش آن حرفها را نزده بود، کاش همه حرفهایش دروغ باشد تا با همین دستهایی که ناهید توی دستهایش گرفته خفه اش کنم.. قاشق پر از ژله را که ناهید جلوی دهانم گرفته می خورم، شیرین است. ناهید من دزدمونا است و آن سیاووش آشغال ایاگوست. آخرین مهمان هم بیرون می رود. ناهید در را پشت سرش می بندد و روی کاناپه ولو می شود. کفش پاشنه بلند صورتی را از پایش بیرون می آورد و پشت پایش را می مالد. از پله ها بالا می روم و در اتاق خواب را از داخل قفل می کنم. از داخل کیفم عکسهایی را که سیاووش آورده نگاه می کنم. نه، خیلی دور است... اصلا غیر ممکن است که این ناهید باشد. از پشت هم نمی توانم قطعا بگویم که این ناهید است. اصلا ناهید چنین لباس شب سفیدی ندارد... ولی این گل سفید که درست جای آن گل صورتی است چی؟     

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٥


 

سلام. مطمئنم که این مطلب رو می خونی، هر چند هیچوقت هیچ نظری نمی دی ولی خب یه چیزی توی حرفات هست که مطمئنم می کنه. تو رو خدا ناراحت نشو که اینجا برات می نویسم، یعنی چاره دیگه ای ندارم، جواب تلفنهام رو که نمی دی امروزم که سر قرار نیومدی. می دونم تقصیر من بود، ببخشید ولی دست خودم نیست. من از این حرکتهای کوروش خوشم نمی آد. چیکار کنم؟ اون از مشروب خوردنش که انقدر می خوره که باید همش سوار من باشه اونم از کافی شاپ اومدنش که تا با چند نفر دعوا نکنه خیالش راحت نمی شه. ببین من نمی دونم چه اشکالی داره که ما با کوروش ونازنین بیرون نریم. من امروز خودم با نازنین صحبت کردم اونهم حرفم رو قبول داره. خودش گفت که رابطه ما به خواهر بودن شما دو تا هیچ ربطی نداره. اون شبم وقتی برگشتم خونه خودم خیلی ناراحت بودم ولی خداییش حقش بود که یه کتک درست و حسابی از اون یارو بخوره. آخه یکی نیست بهش بگه تو که داری با دوست دخترت راه می ری دیگه کرم ریختنت به یه دختر دیگه چه صیغه ایه؟ خلاصه دیگه نمی دونم چی بگم. بازم معذرت. منتظرتم. هر چند می دونم که قبل از تو کلی بچه های دیگه از خجالتم در می آن ولی بازم خیالی نیست.      قربانت مهرشاد

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٥


 

بعضی وقتها که می نشینم گوشه اتاق و خیره می شوم به عکس بالای تاقچه انگار که تمام سنگینی کوههای عالم می افتد روی دلم. از بین آن همه آدم فقط من زنده ام. چیزی از مر گشان و چه جوری رفتنشان یادم نیست، فقط می دانم رفتن. آنجا کنار پای مادر ایستاده ام. از همه کوچکترم، کچل و لاغر مردنی ام. نسرین هر وقت به این عکس نگاه می کند می گوید: این رو برای چی نگه داشتی ، این به درد موزه می خوره. نمی داند که تمام دل خوشی ام به این موزه خانوادگی است. اقلا توی این عکس حس می کنم که همه دور هم هستیم نه مثل بچه هایم که هر کدام یک گوشه این خراب شده سر گرم زندگی خوش و خرم خودشان هستند. من این سادگی و صمیمیت را می خواهم نه این دوری نکبتی را. من عاشق عکس سیاه و سفیدم که داخلش پر از شادابی و زندگی است و مثل این عکسهای رنگی خوش رنگ ولعاب خالی از شور زندگی نیست.

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٥


 

تمام سر و صورتم از عرق خیس شده و دیگر نای دادزدن و جیغ کشیدن را ندارم. به جای من بچه ام جیغ می زند، ولی فقط صدایش را می شنوم. صدا از آن بالا می آید. خودم را جابجا می کنم تا ببینمش ولی نمی توانم. تمام عضلاتم از درد فریاد می کشند. یک نفر با دستمال صورتم را خشک می کند. زبانم را روی لبهای خشکم می کشم: بچه ام رو بیارید ببینم.

پرستار از بالای سرم پیدایش می شود. بچه را داخل ملحفه سفید پیچیده. خیلی کوچک است و سبزه. روی سرش یک دانه مو هم نیست،درست مثل ساسان کچل است. لبخند می زنم. دستم را دراز می کنم و دستش را ناز می کنم. چشمهایش را بسته و با تمام قدرت جیغ می زند. پرستار طوری می گیردش تا بتوانم سرش را ببوسم. نیم خیز می شوم و می بوسمش.

پرستار می گوید: خب... من شاخ شمشادتون رو می برم که یکی دیگه هم اون بیرون منتظره ببیندش.

تخت را هل می دهند و از اتاق بیرون می برندم. ساسان انتهای سالن ایستاده و با دسته گل برایم دست تکان می دهد. لبخند می زنم و جوابش را می دهم.   

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳۸٥


 

نمی دانم که شما چقدر به سینما، آنهم از نوع ایرانی اش علاقه دارید. امروز اولین روز اکران آخرین ساخته رسول ملاقلی پور است: میم مثل مادر. ملاقلی پور یکی از کارگردانهایی است که بیشتر موضوعاتش گرد موضوع جنگ می گردد. موضوع میم مثل مادر درباره دختری است که در زمان جنگ شیمیایی شده و هنگام سونوگرافی برای تشخیص جنسیت بچه ای که حامله است متوجه شیمایی بودن جنین می شود... فیلم مانند دیگر آثار ملاقلی پور تلخ است، تلخی که طعمش تا مدتها باقی می ماند. اگر از تمام نقاط قوت و ضعف فیلم بگذریم بعید است بتوانیم از کنار بازی خارق العاده گلشیفته فراهانی بگذریم. گلشیفته فراهانی یک بازیگر درجه یک است. میم مثل مادر گواه این ادعاست.

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸٥