همیشه از آتیش می ترسیدم، از همون روز اولی که اوستا رحیم سیگار اشنو اش را با کبریت روشن کرد تا همین امروز که جلوی شومینه منتظرم. توی انباری آقای نوروزی کنار بقیه منتظر بودم تا معلوم بشه باید کجا برم. رسول شاگرد مغازه هر بار برای بردن یکیمون می آمد و بلند می گفت که باید کجا بریم. چهار پایه قبل از من رو یه نقاش فقیر خرید که رسول می گفت پولش رو هم به زور جور کرده. رسول که اومد من رو ببره خوشحال بود. اسکناس انعامی رو توی دستش می چرخاند و از صدای اسکناس نو کیف می کرد. پایه ام رو گرفت و بیرونم برد. توی صندوق عقب ماشین مشکی که نشستم احساس خوشبختی کردم. آقا ی نوروزی به آقای مظفر می گفت: ارادت بنده رو خدمت خانوم بزرگ ابلاغ بفرمایید جناب مظفر. آقای مظفر حرکت کرد و من آقای نوروزی رو دیدم که کنار جوی آب دستش را بالا برده بود و منتظر بود ماشین توی خم کوچه بپیچد تا برگردد و برود داخل مغازه. قدم بلند بود و در صندوق بسته نمی شد. به خیابانها نگاه می کردم. قوی و محکم و سر حال بودم. وقتی رسیدیم خانه ممد آقا من رو برد داخل اتاق خودش. ممد آقا رو خیلی دوست داشتم، مهربون بود. همیشه شبها می شست کنار زنش سبزه خانوم و براش دردل می کرد. پیر شده بود و دست و پایش درد می کرد. نصرت نوه شان می نشست روی من و پاهای آویزان شده اش را تکان می داد. روزها ممد آقا بیرونم می برد و شیشه ها را پاک می کرد یا توی باغ شاخه درختها رو می برید یا پیچه های درخت مو را دور میله های بالای در حیاط می بست. تا آن شب که برق خانه رفت. آقا مظفر داد زد: ممد کجایی؟ فیوز پرید. ممدآقا بلندم کرد وبردم پای فیوز و بالا رفت. کبریت کشید و به کنتور برق نگاه کرد و دست برد داخل کنتور. یه دفعه ممدآقا لرزید و داد زد و از رویم پرت شد پایین. همه جمع شدن و سبزه خانوم بالای سر ممدآقا جیغ می کشید. بعد از ممد آقا تا چند سال کنار حیاط بودم چون آقای مظفر یه نردبان آهنی سفید خریده بود و من دیگر کاری برای انجام دادن نداشتم. فقط بعضی شبها نوید برادر بزرگ نصرت بیرونم می برد و روی دیوارهای خانه ورقه می چسباند. آقای مظفرکه متوجه شد چسباندن ورقها کار نوید است، سبزه خانوم و نوید ونصرت را از خانه بیرون کرد و دوباره بیکار شدم. از آقای مظفر بدم می آمد. آن روز که داخل کوچه صدای داد و فریاد می آمد و یه عده به آقای مظفر فحش می دادن، چند وقتی بود که خانوم جان و خانوم بزرگ رفته بودن خارج. آقا مظفر بردم داخل اتاق خواب و نردبان آهنی را گذاشت پشت در. بالا رفت و طناب کلفت را به قلاب سقف انداخت و سر دایره ای دیگر را دور گردنش انداخت. پاهایش می لرزید و می لرزیدم. صدای داد و فریاد نزدیکتر شده بود و معلوم بود که دیگر از پشت در حیاط نمی آد. آقای مظفر هلم داد و خودش آویزان شد. مدتی خرخر کرد و انگار پشیمان شد. پایش را دراز کرد تا جلو بکشدم ولی فایده ای نداشت، خیلی دور افتاده بودم. بعد ها که بردنم مسجد محل یکی از پایه هایم لق شده بود و تکان می خوردم. بعضی موقعها می رفتن بالا و پارچه مشکی وصل می کردن و بعضی وقتها هم ریسمان رنگی. از همه هم بیشتر وحید پسر اصغر آقا سرایدار مسجد اینکارها رو می کرد. سنگین بود و صدایم را در می آورد. چند سالی رفت و پیدایش نشد و من را زیر کولر بزرگ اتاق سرایداری گذاشتند. آب کولر از کف زنگ زده اش نشت می کرد و از کنار یکی از پایه ها پایین می آمد. آن پایه ام خیس شده بود و ذره ذره خورد می شد و می ریخت، تا دیگر نتوانستم وزن کولر را تحمل کنم و پایه خیسم شکست، ولو شدم روی زمین و کولر روی کف موزائیکی حیاط تیکه تیکه شد. اصغر آقا در حالیکه فحش میداد بردم توی انبار و پرتم کرد روی بقیه اساس های کهنه. چند وقتی تنها ناراحتیم پای شکستم بود که چند متر آنطرفتر از خودم روی زمین افتاده بود، تا دیشب که دوباره وحید برگشت و من و چند تا صندلی چوبی دیگر را برداشت و گذاشت پشت ماشین لوکسش. دوباره با ماشین می رفتم ولی اینبار افتاده بودم و هیچ چیز نمی دیدم. وحید من و بقیه را خورد کرد و حالا ما رو ریخته کنار شومینه و خودش کنار دختر مو بور خوابیده و من منتظرم بیدار شود و من را از این زندگی نکبتی راحت کند.
گوشواره چیز قشنگیه. عاشق گوشواره ام. مخصو صا اگر پیچ پیچ باشه. اولین گوشواره ای که داشتم رو یادم نمی آد کی برام خریده بود، از وقتی که فهمیدم گوشواره چیه توی گوشم بود. دو تا دایره تو در توی طلایی که وسطش یه پاپییون ریز نقره ای داشت. توی خاله بازیها که مامان می شدم همیشه برای بچه هام گوشواره می خریدم. کلاس دوم دبستان بابام برای تولدم یه گوشواره مثل صدف خرید، خیلی کوچیک بود ولی راههای ریز خیلی قشنگی داشت. گوشواره بعدی رو وقتی دیپلم گرفتم عمو سعید که با ما زندگی می کرد برام خرید. از این گوشواره های بلند که تا روی گردن آدم می رسه. اولش ازشون بدم می آمد، فکر می کردم مثل این زنهای آفریقایی شدم که توی فیلمهای مستند تلویزیون نشون می ده ولی وقتی بچه ها ازشون تعریف کردن کم کم خوشم آمد.ولی فکر کنم بهترین گوشواره ای که داشتم گوشواره های گیلاس بود. اون شب اول که شاخه باریک گیلاسها رو انداخته بودم دور گوشم و گیلاسهای قرمز از دو طرف گوشم آمده بودن پایین. توی آینه که به گیلاسها نگاه می کردم محمود کنارم نشسته بود. دهنش رو آورد جلو و گیلاسها رو کند. نفسش می خورد به گردنم. گوشواره ها رو خورد ولی خیلی بهم خوش گذشت. دوست داشتم هزار تا گو شواره گیلاس داشتم. سلیقه نازنین و نسترن از زمین تا آسمون با من فرق می کنه، اونها اصلا از گوشواره خوششون نمی آد. نمی دونم توی خاله بازیها وقتی مامان می شن برای بچه هاشون به جای گوشواره چی می خرن.
تنها چیزی که ازش برام باقی مانده یک عکس از خودمه. جلوی یک درخت بید مجنون ایستاده بودم. پیراهن آبی آسمانی با یک کروات سورمه ای که راههای محو سفید داشت تنم بود و عینک دودی به چشمم بود. دوربین را گرفته بود دستش و یک زاویه خوب پیدا می کرد. مانتو کوتاه صورتی تنش بود. کلافه شده بودم. از صبح یک حالتی داشت. هرچی می پرسیدم فقط می گفت خیالاتی شدی.
- یه کم سرت رو بگیر بالا. کجا رو نگاه می کنی؟
نگاهش کردم. عینکم را برداشتم.
- بزار اونو. دماغ تابلوت رو کوچیک نشون می ده.
قهقه زد. عاشق دندانهای صاف یک دستش بودم. عینک را گذاشتم و سرم را گرفتم بالا.یکی از شاخه های بید مجنون نشسته بود روی شانه ام. عکس را گرفت. رفتم طرفش. دوربین را داد دستم.
گفت:شرط می بندم عالی شده. بهترین عکسی که تا حالا کسی ازت گرفته.
عکس خوبی شده. بالا می گیرمش . جوری که انگار من اونم و دارم از داخل دوربین به خودم نگاه می کنم. عکس را به چپ و راست می برم تا زاویه اش را درست کنم.
بلند می گویم: بزار اونو. دماغ تابلوت رو کوچیک نشون میده.
نمی توانم قهقه بزنم.عکس را جلوتر می آورم. انگار جلوی شیشه بخار گرفته ایستاده باشم، عکس را تار می بینم.
روز ملی سینما مبارک. سینمای بی رمق، بسته، پر از باند بازی و ... ، ولی نمی خواهم غر بزنم که هیچ فایده ای ندارد. می خواهم به مجله محبوبم تبریک بگم. به تمام دست اندرکاران و خوانندگانش چون قرار است در جشن خانه سینمای امسال از آن تقدیر شود. مجله ای که دید سینمایی ام را شکل داد. مجله ای که امکان خواندن درباره تمام فیلمهایی که نمی توانستیم ببینیم را به ما داد. مجله ای که اگر چه دیگر آن رنگ و بوی سابق را ندارد ولی هنوز هم اول ماهها بی صبرانه منتظر چاپ شدنش هستم. مجله ای که اولین بار برای خریدش با یکی از دوستانم شریک شدم تا بتوانم قیمت ۲۵۰ تومانی اش را پرداخت کنم چون پول تو جیبی ام کفاف خریدش را نمی داد، ولی امروز دیگر قیمت اش مهم نیست بلکه حضورش مهم است. این تقدیر واقعا حقش است. خوشا بحالش و خوشا بحال ما.
مجله نازنین فیلم، مبارکت باشه.
پاریس، جشن بیکران* نام یادداشتهای همینگوی درباره پاریس دهه ۲۰است. زمانی که همینگوی جوان در حال تمرین نویسندگی است. زندگی اش سخت می گذرد و بعضی وقتها حتی نمی تواند غذای درست و حسابی بخورد. تمام کتاب پر از شخصیتهای زنده است با تمام ویژگیهایشان. آدمهایی با پوست و استخوان و خون. اسکات فیتز جرالد بزرگ هم یکی از همین آدمهاست. حیفم آمد لذت خواندن کتاب را با شما در میان نگذارم. امیدوارم شما هم بخونیدش و بیشتر از من ازش لذت ببرید.
* پاریس جشن بیکران. ارنست همینگوی. ترجمه: فرهاد غبرایی.انتشارات:کتاب خورشید.
چراغ پارکینگ رو روشن کردم. نور چشمهام رو زد. یه چشمم رو تنگ کردم و در رو باز کردم. گربه سیاهی که کیسه زباله رو پاره می کرد، فرار کرد. ماشین رو بیرون آوردم. خدا رو شکر کردم که با یه استارت روشن شد والا این موقع شبی گرفتاری داشتم. سر کوچه، سوپر آقا اسماعیل بسته بود. گاز دادم تا سوپر سر چهارراه، اونهم بسته بود. خدا رو شکر سوپر شمایل باز بود. زری گفته بود که حتما بازه. پیاده شدم و درو محکم زدم بهم. در سوپر رو که باز کردم باد خنک خورد توی صورتم و زنگوله کوچک بالای در صدا کرد . پسر جوونی از پشت دیوار انتهای سوپر سرک کشید: چیزی می خواین؟
- لواشک... لواشک آلو باشه که بهتر.
از پشت دیوار اومد بیرون و از توی یکی از قفسه ها یه بسته لواشک بهم داد.
- از اینها نمی خواهم. خونه گیش رو ندارین.
- اینها بهتره. بهداشتیه. فروش اونها ممنوعه.
- می دونم ولی من از اون مدلش می خواهم.
بسته رو گرفتم طرفش. با دلخوری بسته رو از دستم کشید بیرون. از در اومدم بیرون. استارت زدم، فقط جیغ کشید ولی خبری نشد. دومی رو زدم و ماشین روشن شد. پس هنوز کاملا درست نشده بود. راه افتادم توی خیابونها دنبال لواشک ولی همه جا بسته بود و اونهایی هم که باز بودن بسته بندی شده اش رو داشتن. برگشتم . پیچیدم جلوی پارکینگ. زری در رو باز کرد. انگار که پشت در منتظر بود. پیراهن سفید گشاد، برآمدگی شکمش رو پنهون می کرد. اومد کنار پنجره و خم شد. شیشه رو دادم پایین: پیدا نکردم خانوم گل. همه جا بسته بندی شده اش رو دارن.
- از اونا نمی خواهم. بوی کارخونه می دن.
- پس چیکار کنیم؟
- برو از خونه فروغ بگیر.
- باشه. ولی تو هم باید بیای. این وقت شب حوصله اخم و تخم محسن رو ندارم.
- محسن نیست، رفته چابهار ماموریت. ولی یه دیقه صبر کن بپوشم با هم بریم.
دستش رو گذاشت پشتش و آروم رفت توی خونه.
داستان نیمه کاره دقیقا مثل تیغ ماهی میمونه. اگر توی گلو گیر کنه، کار آدم تمومه. خدا نصیب گرگ بیابون هم نکنه.(دعای خیر به این می گن؟) چند هفته ای هست که یه داستان مونده روی دستم. یعنی دقیقا گیر کرده توی گلوم، نه بیرون می آد و نه می ره پایین. شب ها خواب رو می گیره ،روزها آسایش رو. ولی حالا که این رو نوشتم می رم سراغش. شما هم اگر آبی دم دستتون هست لطف کنید شاید زودتر رفت پایین.
جلوی مغازه جعفر آقا ایستاده بودم و بستنی آلاسکای نارنجی را لیس می زدم. عاشق مغازه ساعت سازی جعفر آقا بودم. هر روز بعد از مدرسه با اینکه راهم دور می شد از کوچه درختی برمی گشتم و چند دقیقه جلوی ویترین مغازه به ساعتها نگاه می کردم. جعفر آقا همیشه روی میزی که آخر مغازه بود خم می شد و با لوله کوچک سیاهرنگی که به چشم چپش می گذاشت به ساعتهای کوچک و بزرگ ور می رفت. هوا ابری بود و ساعت پاندولی قهوه ای که بین تمام ساعتهای پشت ویترین از همه قشنگ تر بود، خوب معلوم نبود. دستم را گذاشتم بالای پیشانی ام و صورتم را چسباندم به شیشه. همان جا سر جایش بود و پاندول سفید بزرگش به چپ و راست می رفت. آقا بزرگ قول داده بود اگر آخر سال یک ضرب قبول شوم، ساعت را برایم می خرد تا توی اتاق مهمان خانه آویزانش کنم. از جلوی شیشه آمدم کنار و لب جوی آب ایستادم و چند گاز بزرگ به بستنی زدم. تمام که شد چند بار چوب نارنجی شده اش را لیس زدم و بعد چوب را از وسط شکستم. یک تکه اش را گذاشتم سر انگشتم و با دست دیگر پراندمش. درست مثل ملخ هواپیما روی هوا چرخید و چرخید تا افتاد وسط آبی که با سرعت از توی جوی آب رد می شد. تکه دیگر را گذاشتم سر انگشتم که صدای داد و فریاد از ته کوچه بلند شد. چند نفر کلاه مخملی که کت ها ی مشکی شان را انداخته بودند روی شانه هایشان و چوب بلند گل میخ دار دستشان بود، جلوی یک عالمه آدم دیگر ریختند توی کوچه. دائم هم به یک نفر فحش می دادند که بابا خیلی دوستش داشت. دایی ناصرهم میان شان بود. مامان همیشه قربان صدقه هیکل چهار شانه اش می رفت، ولی بابا بهش می گفت مرتیکه قلچماق.دویدم جلو. با کف دست زد تخت سینه ام و گفت: اینجا چه غلطی می کنی؟ بدو برو خونه. به مغازه آقاجعفر که رسیدند چند نفرشان رفتند توی مغازه و بقیه افتادند به جان شیشه ها. با چوب دستها محکم می زدند وسط شیشه ها و بعد ساعتها را از داخل ویترین در می آوردند و پرت می کردند طرف دیوار روبروی مغازه. آقا جعفر را از مغازه پرت کردند بیرون و یکی از کلاه مخملی ها از مغازه بیرون دوید و با چوب محکم زد وسط سر آقا جعفر. سر کچل آقا جعفر از وسط شکافت و خون فواره زد. جمعیت دور تا دور ایستاده بودند ولی هیچکس جلو نمی رفت. دایی ناصر که ساعت پاندولی قهوه ای را زده بود زیر بغلش از مغازه آمد بیرون. ساعت را سر دست بلند کرد. دویدم طرفش: نشکنش،نشکنش. ساعت را محکم کوبید زمین. ساعت خورد روی زمین و تکه تکه شد و پاندول سفیدش هم افتاد توی جوی آب. گریه ام گرفته بود. صورتم را گذاشتم روی شکم گرد دایی و با مشت کوبیدم روی شکمش و بلند بلند داد زدم: چرا شکستیش مرتیکه قلچماق؟ چرا شکستیش.
کوچه تاریک بود . فقط جلوی یکی از خانه ها مهتابی کم نوری محوطه کوچکی را روشن کرده بود. به ساعتم نگاه کردم . ۹.۲۸ . امشب از هر شب زودتر برمی گشتم. صدای گاز موتور را از پشت سر شنیدم . برگشتم. نور چراغش توی صورتم افتاد. کنارم ایستاد و پسر جوانی که ترک موتور نشسته بود پیاده شد. حتما آدرس جایی را می خواست. چاقو را گذاشت زیر گلوم. پول می خواست. دست و پایم خشک شده بود. خودش دست کرد توی جیبهام. هر چی داشتم را برداشت. گوشی موبایل را جلوی چراغ موتور گرفت. خوشش آمد. موبایل را توی جیب شلوارش گذاشت. با لبه پهن چاقو چند بار روی صورتم زد. حتما می خواست بگه خدا را شکر کنم که کاری بهم نداشته. سوار شد و موتور به سرعت دور شد. قیافه اش چه شکلی بود؟ چیزی یادم نیست.
وارد سالن انتظار سینما که شدم یه حس خوبی بهم دست داد. مدتها بود که این همه آدم رو توی سالن ندیده بودم. شلوغی صف سینما و سالن فقط برای جشنواره فیلم فجر بود و بس. در سالن که باز شد و تماشاگرها گروه گروه اومدن و صندلی های لخت کم کم پر شد، دعا کردم فیلم هم فیلم خوبی باشه که ضیافت کامل بشه ولی هنوز تبلیغات تموم نشده بود و تاریکی کامل نشده بود که سمفونی عذاب آور پاکت چیپس و پفک و بچه ای که می خواست بره دستشویی و بچه دیگری که برای بستنی گریه می کرد و صدای آدمهای معترض به اونها شروع به نواختن کرد. این یعنی دو ساعت کامل فیلم دیدن با اعمال شاقه. ولی مزه والس زیر باران کافه ستاره شیرین بود. خدا نبخشدشون که زهرش کردن.