ناظم از بالای عینک بزرگش نگاهشان کرد. جای یک زخم کوچک روی سر پسر چاق که موهایش را با نمره چهار اصلاح کرده بود کاملا مشخص بود.

- اندفعه دیگه چرا دعوا کردی؟ تو رو باید هر روز هر روز برای دعوا بیارن اینجا؟ آخه مادر بیچاره ات چه گناهی کرده که هروز باید بیاد مدرسه؟

پسر سرش را بالا آورد. صورت گوشتالودش گل انداخته بود: آقا بخدا تقصیر ما نبود.

- می دونم هر روز یکی تو رو اذیت می کنه. اصلا هم تقصیر تو نیست. امروزم که نوبت شفیعی شده. آره؟

پسر دیگر سرش را بلندکرد. رد انگشتها هنوز روی صورتش بود: آقا ما داشتیم بازی خودمون رو می کردیم . این برامون جفت پا گرفت.

- آقا دروغ می گه. این اول به ما فحش داد.

- دروغ گو.

ناظم پادرمیانی کرد: آهای، آدم که با دوستش اینجوری صحبت نمی کنه.

- تازه آقا ببینید دستمون رو چیکار کرده.

پسر چاق آرنجش را برگرداند و به ناظم نشان داد. ناظم به اسخوان آرنج پسر که زیر گوشتهای سفید پر مثل یک نقطه کوچک پیدا بود نگاه کرد. خنده اش را خورد: چی بهت گفته؟

- آقا بهمون می گه قلنبه.

پسر دیگر زیرلب خندید. ناظم از پشت میز بلند شد. گوش هر دوشان را گرفت. هر دو روی پنجه پا بلند شدند.

- دفعه دیگه دعوا کنید اخراجتون می کنم. حالا بدوید برید.

پسرها از دفتر بیرون دویدند. 

- گامبو اگر اخراجمون می کرد چیکار می کردیم؟ اگر می گفت مادرتون رو بیارید؟

پسر دیگر هلش داد: ترسو.ممکنه تو رو اخراج کنه ولی من رو نمی تونه. خان دائیم رئیس اداره است.

به طرف حیاط دوید: بچه ننه، بچه ننه.   

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٥


 

بلند شدم و روی دشک نشستم. با انگشت گوشه چشمها رو پاک کردم و شمد رو انداختم کنار. رضا صورتش رو گذاشته بود نزدیک سماور و لپهاش گل انداخته بود. سماور رو بلند کردم و گذاشتم روی چهارپایه چوبی. بخار شیشه پنجره رو با دست پاک کردم. مرجان توی حیاط لباسهای رضا رو روی بند پهن می کرد. به ساعت نگاه کرده:۶.۲۰ . از کی بلند شده بود که حالا داشت لباسها رو پهن می کرد؟ حتما هنوز از دستم عصبانی بود.

- تو آخر یه کاری می کنی این بچه رو چشم کنن بیچاره شیم.

مگه چیکار کرده بودم؟ سر شام خونه خان جون یه کم لیمو ترش داده بودم به رضا. چشمهاش رو که بسته بود و صورتش رو تکون داده بود، همه زده بودن زیر خنده. راحله بلند شده بود و رضا رو از بغلم گرفته بود و صورتش رو ماچ کرده بود.

- من نمی خواهم این فک و فامیلت اینقدر بچه ام رو ماچ کن. چپ می رن راست می آن تپ و تپ بچه رو ماچ می کنن. اوندفعه یادت نیست آبجی خانوم ات رضا رو انقدر بالا و پایین انداخته بود بچه ام شیردون شده بود. اندفعه توی روی خودشون می گم.

درو باز کرد و با لباسهای خشک شده که توی سرما مثل چوب شده بودن برگشت.

- سلام

جواب نداد. رفت و در سماور و برداشت. هنوز جوش نیامده بود. از پشت بغلش کردم و گردنش رو ماچ کردم. برگشت. چشماش آبی تر شده بود.  

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ امرداد ۱۳۸٥


 

جلوی ماشین خشکم زده بود. پریناز توی ماشین جیغ می کشید. تا چند لحظه پیش دست و پا می زد اما حالا بی حرکت مانده بود. جلوی چراغهای روشن ماشین نشستم. چادر سیاه روی صورتش را پوشانده بود. چادر را کنار زدم. سهیلا بود. باریکه خونی که از گوشش آمده بود با خون کنار لبش مخلوط شده بود و از کنار یقه باز پراهنش پایین رفته بود. کمی آنطرفتر گربه ای با چشمهایی که مثل دو لامپ هزار روشن بود ایستاده بود و نگاه می کرد. پریناز پیاده شده بود اما جرات جلو آمدن را نداشت.

- شاهرخ، زنده است

ایندفعه واقعا مرده بود. دفعه قبل قرص خورده بود و بعد به موبایلم زنگ زده بود. تا وقتی برسونمش بیمارستان هزار بار به جد و آباد خودم و خودش فحش داده بودم. همینم مونده بود عذاب وجدان مرگ یه نفر بمونه روی دوشم، ولی این بار ممکن بود علاوه بر وجدان پام هم به جاهای دیگه باز بشه. برگشتم و نشستم توی ماشین. پریناز خم شده بود و نگاهم می کرد: پس مرده.

سوار شد. دنده عقب گرفتم و بعد با سرعت تا سر خیابان رفتم. پیچیدم توی خیابان بعدی و گوشه خیابان پارک کردم. پریناز نگاهم می کرد. شوکه شده بود. بعد از اون همه جیغ ، رفتارش غیر عادی بود. پیاده شدم و راه افتادم سمت سهیلا. چهار چشمی به اطراف نگاه می کردم ببینم کسی از تصادف با خبر شده یا نه، ولی هیچ خبری نبود. تاریکی و ساکتی خیابان هم مثل رفتار پریناز مشکوک بود. نور ماه مثل نور گرد صحنه تئاتر افتاده بود روی صورت پریناز. گربه شاهد تصادف داشت خونهای روی گردن سهیلا رو می لیسید. چشمهای سهیلا به من خیره شده بود و  فقط سفیدی چشمها معلوم بود. مثل بید می لرزیدم. گربه سرش رو بالا آورد و گفت:کشتیش.

زبونم بند آمده بود. دوباره گفت: می دونم کار خودته.

گفتم: نمی خواستم ، خودش پرید جلوی ماشین. 

گفت: می دونم، حقش بود.

بعد با زبونش دور دهانش رو لیس زد و برگشت و رفت. دویدم بسمت ماشین . خیابان کش می آمد. وقتی بالاخره رسیدم . در ماشین باز بود و پریناز وسط خیابان افتاده بود وگربه بالای سرش ایستاده بود. داد زدم. برگشت: می دونم تو نکشتیش ولی منم پیش تو بودم ندیدم که پرید جلوی ماشین کی.

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٥


 

غر زدن کار خوبی نیست ولی بعضی وقتها واجبه. هفته قبل می خواستم برم شیراز. یه کار خیلی خیلی مهم داشتم. ساعت پرواز از تهران ۱۴.۳۰ بود. درست سر ساعت سوار هواپیما شدیم و منتظر تشریفات ابتدای پرواز بودیم که موتور هواپیما خاموش شد. نیم ساعت منتظر شدیم تا بالاخره خلبان بعد از کلی حرفهای متفرقه گفت که یکی از قطعات هواپیما خراب شده و اون هم به خاطر وظیفه اش که سلامتی جان مسافران عزیزه پرواز نکرده.گفت که رفتن قطعه خراب شده رو از انبار بیارن و این موضوع زیاد وقت نمی گیره. ۴۵ دقیقه دیگه گذشت تا خلبان گفت که قطعه خراب شده تعویض شده ولی بازهم اشکال برطرف نشده. و خلاصه درد سرتون ندم پرواز ما بعد از تعویض هواپیما در نهایت با ۳ ساعت تاخیر انجام شد و کار مهم من هم به خوبی انجام نشد. به نظر شما ما تا کی باید چوب اهمال کاری و نداشتن امکانات اولیه رو بخوریم؟ تا کی باید سوار این هواپیما های نمی دونم دست چندم روسی بشیم که از اول پرواز  دائما دعا کنیم که اگر خدا کمک کنه شاید سالم به مقصد برسیم؟( سئوال رو با این فرض جواب بدید که ۳ ساعت تمام توی هواپیمای خاموش توی گرمترین ساعت روز گیر افتاده باشید و تازه بعد از پرواز تا چند روز صدای گوشخراش موتور هواپیما توی گوشتون زنگ بزنه)

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٥


 

برای خرید بلیط های پیش فروش جشنواره فیلم فجر پارسال ساعت ۴ صبح رفته بودم سینما فلسطین، چه سرمایی، اولین جای بدنم که از سرما یخ زد نوک انگشتهای پام بود.انگشتهایی که بعد از یخ زدن سر شد و دیگه بالا پایین پریدن و کنار آتیش وایسادن هم دردی ازش درمون نکرد. تا چند ساعت که از برنامه فیلمها خبر نداشتیم بعد هم که لیست فیلمها اومد، دودلی ها و کلنجار رفتن شروع شد. از یک طرف با خودم و از طرف دیگه با بقیه بچه هایی که توی صف وایساده بودن. بالاخره هم وسوسه دیدن چهارشنبه سوری اصغر فرهادی بر به نام پدر حاتمی کیا پیروز شد. اصلا هم نمی دونم چرا. حاتمی کیا رو خیلی دوست داشتم. اولین فیلمی هم که براش ۱۰ ساعت توی صف جشنواره ایستادم فیلم برج مینو بود ولی امروز که به نام پدر رو دیدم از انتخاب جشنواره ای ام خیلی خوشحال شدم . این حاتمی کیا آن حاتمی کیایی که من دوست داشتم نبود. سکته های ناگهانی فیلمنامه و به پیروی از آن فیلم و خیلی چیز های دیگه. اصلا نمی دونم چرا جایزه اول بازیگری رو به پرستویی داده بودن. شاید هم توقع من خیلی بالاست . پیشنهاد می کنم شما هم فیلم رو ببینید و قضاوت کنید که این حاتمی کیا همان حاتمی کیای آژانس شیشه ای و روبان قرمز است یا نه.

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٥


 

این وبلاگ متعلق به librak می باشد

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٥