سال تحويل دو نفره
روی رختخواب دراز کشیده ایم. هستی پتو را تا زیر بینی اش بالا کشیده و زل زده به صفحه تلویزیون. تلویزیون و رسیور را آورده و گذاشته پایین تخت روی میز گرد تلفن. تمام اتاق را با روبانها و کاغذهای رنگی تزئین کرده. دو شب بیرون از اتاق و به انتظار این سورپریز روی کاناپه خوابیده ام و خودش در حال جابجا کردن وسایل بوده. فکر که می کنم می بینمش که هر کدام از وسایل را که گذاشته، کمی عقب رفته و با چشم خریدارنگاه کرده و از دو راه پایین افتادن گوشه لب و جابجا کردن وسیله یا جمع کردن لبها و بالا آوردن ابروها یکی را انتخاب کرده و رفته سر وقت وسیله بعدی. تعجب می کنم که با آن همه ترسی که از ارتفاع داشته چطور کاغذهای رنگی را به سقف چسبانده ، شاید هم دست به دامان زن همسایه شده ولی نه، می دانم که دوست ندارد کسی وارد اتاق خوابمان شود. چشمهایش را بسته و آرام نفس می کشد. صدای تلویزیون را کم می کنم. زیر لب غر می زند. دوست دارد که وقتی چرت می زند صدای تلویزیون را بشنود مخصوصا صدای این مرتیکه امیر قاسمی را. چشمها را باز می کند و خودش را روی تخت بالا می کشد. عکس آقاجون و مادر جون و مامان و بابا و بقیه را دور تا دور تخت گذاشته و جلوی هر کدام یکی از سین های هفت سین را چیده. عکس بزرگ شب عروسی خودمان را بالاتر از همه گذاشته و سبزه ای که از فروشگاه ایرانی ها خریده جلویش گذاشته. پتو را کنار می زند و به ساعت کنار تخت نگاه می کند. تلویزیون کلیپ قدیمی دسته جمعی خواننده ها را پخش می کند. هستی انگشتهایش را بهم گره زده و جلوی صورتش گرفته. لباس خواب صورتی که تازه خریده پوشیده و موهایش را بالای سرش جمع کرده و با کلیپس بزرگی نگاهشان داشته است. توپ عید را شلیک می کنند و تمام میهمانهای امیر قاسمی بالا و پایین می پرند. دست می گذارم روی شانه هستی. برمی گردد. خط اشک تا گوشه لبش پایین آمده. گونه اش را می بوسم و بغلش می کنم. دلش برای تحویل سال دسته جمعی و عیدی گرفتن و بغل کردن آقاجون و مادرجون تنگ شده. دستم را داخل موهایش فرو می کنم و سرش را روی سینه ام فشار می دهم. به صورتهای خندان داخل قاب عکس ها نگاه می کنم و ته دلم می گویم: عید همه تان مبارک.
سين های دوست داشتنی
هفت سین کتاب
سه قطره خون – صادق هدایت
سووشون – سیمین دانشور – انتشارات خوارزمی
سپیده دم ایرانی – امیر حسن چهلتن – انتشارات نگاه
سالهای ابری – علی اشرف درویشیان – انتشارات چشمه
سر هیدرا – کارلوس فوئنتس – کاوه میرعباسی – انتشارات آگه
سوربز – ماریو بارگاس یوسا – عبدالله کوثری – انتشارات علم
سال مرگ ریکاردوریش – ژوزه ساراماگو – عباس پژمان – انتشارات هاشمی
هفت سین فیلمهای کلاسیک
سی ونه پله – آلفرد هیچکاک – 1935
سفر طولانی به خانه – جان فورد – 1940
سانست بلوار – بیلی وایلدر – 1950
سر گیجه – آلفرد هیچکاک – 1957
سلطانی در نیویورک – چارلی چاپلین – 1957
سریر خون – آکیرا کورو ساوا – 1957
سامورایی – ژان پیر ملویل – 1967
هفت سین فیلم
سازشکار – برناردو برتولوچی - 1970
سر آلفردو گارسیا را برایم بیاورید – سام پکین پا – 1974
سرپیکو – سیدنی لومت – 1974
سلطان کمدی – مارتین اسکورسیزی – 1982
سینما پارادیزو – جوزپه تورناتوره – 1988
سکوت بره ها – جاناتان دمی – 1991
سگ های سگدانی – کوئنتین تارانتینو – 1992
هاشورهای سفید روی زمینه سیاه
معصومه تو آینه به خطای سفید رو صورتم نگاه می کنه. آب توی چاله دستشو می پاشه رو صورتم و با دست محکم صورتم رو می شوره. دستم رو می کشه می بره تو اتاق و درو از پشت کلید می کنه. شونه رو که چند تا از دندونه هاش شکسته رو ورمی داره و موهامو شونه می کنه. شونه تو موهام که از صبح تا شب زیر کلاه قرمز با کش بسته بوده گیر می کنه ولی چیزی نمی گم. دوست دارم موهامو شونه کنه. از وقتیکه زن آقا محمود شده هفته ای یه بار اونم وقتی آقامحمود سر کاره می آد. موهای کنده شده داخل شونه رو می کشه بیرون و کف دستش می تابه شون. چشمش به کبودی دور مچ پام که می افته سئوال پیچم می کنه. بهش می گم که غروب وقتی هوا تاریک شده بود پام توی میله های پل سر چهارراه گیر کرده و مجید به زور درش آورده. صورتم رو ماچ می کنه و مچ پام رو می ماله. نمی گم که تا خونه گریه کردم ولی حتما از خطای سفید اشکام رو صورت سیاه حاجی فیروزیم فهمیده. بلند می شه از اتاق می ره بیرون. حتما می خواد مث همیشه چیزی رو که از خونه اش آورده بیاره بخورم. ولو می شم رو زمین. کف پاهام از بس از صبح با صدای تمپوی مجید رقصیدم ذوق ذوق می کنه. چشمامو می بندم. خیلی خوابم می آد.
سنگ سرد راه پله
پیرمرد نشسته بود روی بالاترین پله و دستهایش را قلاب کرده بود روی عصای کهنه کنده کاری شده. ساق های لاغرش توی پاچه های گشاد پیژامای نازک دیده می شد. توی پاگرد ایستادم و کیسه های سنگین خرید را توی دستهایم جابجا کردم. سرش را بلند کرد و نگاه کرد. چشمهای ریزش زیر ابروهای پرپشت سفید بسختی دیده می شد.
گفتم: سلام آقای لطفی، چرا تو راه پله نشستین؟
چیزی زیر لب گفت. پشت در خانه ایستادم و چند بار با انگشت روی در زدم. کیسه ها را توی دست مهشید که در را باز کرد گذاشتم و به پیرمرد اشاره کردم. شانه هایش را بالا انداخت.
بالای سر پیرمرد خم شدم و گفتم: دخترتون خونه است؟ یا پشت در ماندید؟
چیزی نگفت. زیر بازویش را گرفتم و بلندش کردم: بیاید پیش ما تا دخترتون برگرده.
نمی خواست قبول کند. چند بار دستش را کشید و تعارف کرد ولی نتوانست جلوی اصرارم مقاومت کند. روی مبل راحتی بزرگ نشست و عصایش را تکیه داد به لبه میز. مهشید روی سنگ اپن خم شده بود و نگاه می کرد. رفتم داخل آشپزخانه و دست گذاشتم روی شانه اش: یه چایی بهش بده.
مهشید گفت: برا چی آوردیش؟
گفتم: تا دخترش برگرده خونه... روی پله ها سرده، گناه داره پیرمرد.
و فکر کردم به موهای بلند سیاه دخترش که روی شانه های لاغر سفید تاب می خورد. مهشید استکان چای را جلوی پیر مرد گذاشت و روبرویش نشست. پیرمرد دستش را گرفت روی بخاری که از لبه استکان کمر باریک بلند می شد.
مهشید گفت: رویا جون جایی رفته؟
پیرمرد استکان را برداشت و یک جرعه خورد. چای داغ دهانش را سوزاند. چشمهایش پر از اشک شد. کنار مهشید روی دسته مبل نشستم و به چهره پیرمرد دقیق شدم. صورتش چقدر شبیه رویا بود. اشکهای پیرمرد قطع نمی شد. مهشید بلند شد و برای پیرمرد دستمال کاغذی آورد. پیرمرد اشکهایش را پاک کرد و از میان دندانها چیزی گفت. مهشید سرش را چرخاند سمت در آپارتمان و گفت: مثل اینکه صدای در خانه شما بود، مثل اینکه دخترتون اومد.
بلند شد و رفت سمت در. پیرمرد روی مبل نیم خیز شد و گفت: لطفا در رو باز نکنید... نمی خوام بفهمه که پیش شما بودم.
پاهایش که به لبه میز می خورد استکان را روی میز شیشه ای می لرزاند. مهشید ایستاده بود وسط هال و به پیرمرد نگاه می کرد. پیرمرد که زل زده بود توی چشمهام گفت: مهمون داشت... طاقت نیاوردم بمونم تو خونه.
یاد سینه های سفت که کف دستهایم را بخوبی پر می کرد افتادم و لبخند زدم. پیرمرد عصایش را برداشت و جلوی در از مهشید که در را برایش باز کرده بود تشکر کرد.
مهشید گفت: حالا بهش می گید که کجا بودید؟
پیرمرد گفت: مثل همیشه... روی پشت بوم.
مهشید در را بست و گفت: یعنی چی که دخترش مهمون داشت؟
بوسه بر روی قاب عکس
نسیم صورتش را به آینه نزدیک کرد و چند لحظه با دقت به تمام صورتش نگاه کرد. مداد را از روی میز برداشت و کمی کنار ابرویش را پر کرد. سرش را آرام چرخاند و موها را پشت گوشش داد و به خودش لبخند زد. بلند شد و از داخل کمد تاپ قرمز پررنگش که حمید خیلی دوست داشت را برداشت و پوشید. داخل هال رفت و در حالیکه دامنش را زیر پایش صاف می کرد روی مبل نشست و تلویزیون را روشن کرد. به ساعت روی دیوار که پاندول طلایی کوچکش به چپ و راست می رفت نگاه کرد، چیزی به آمدن حمید نمانده بود. تلویزیون را خاموش کرد و بلند شد. دکمه ضبط سونی را فشار داد. صدای منصور داخل خانه پیچید. دستهایش را باز کرد و چند بار میان مبل ها چرخید. از بچگی عاشق این بود که صدای حرکت سریع دستهایش که انگار هوا را از وسط می شکافت را گوش کند. جلوی عکس حمید که شب عروسیشان گرفته بود ایستاد و لبهایش را غنچه کرد. حمید توی آن کت و شلوار سرمه ای با آن کروات کج راه سفید و آبی آسمانی چقدر خواستنی شده بود. صدای در راشنید. دوید طرف در ورودی آپارتمان و دستش را دور ستون بین هال و راهرو ورودی حلقه کرد و روی هوا تاب خورد تا حمید را غافلگیر کند.
- سلام.
از دیدن حمید با چشمهای پف کرده اشک آلود خشکش زد. حمید کیفش را روی زمین گذاشت و جلو آمد. چشمهایش دو کاسه پر از خون شده بود.
نسیم بازویش را چنگ زد: چی شده؟
- نترس... کارگرا امروز جوش کاری می کردن، یه لحظه نگاهم افتاد به برقش اینجوری شدم.
نسیم پنجه های حمید را توی دستش گرفت. داخل اتاق خواب کت حمید را درآورد و داخل کمد آویزان کرد. حمید روی تخت دراز کشید. نسیم کنارش نشست و با انگشتهای بلندش قطره های اشک سرازیر شده روی صورت حمید را پاک کرد.
روايت سياه ، روايت سپيد
درخانه ها باز می شد و مردمی که زنگ خانه هایشان را زده بودیم بیرون می آمدند. مهدی دارت را پرت کرد بین مردم. صدای بلند دارت همسایه ها را ترساند. چند تا از زنها جیغ کشیدند و یکی از مردها بلند بلند فحش داد. محسن و مهدی سر کوچه پیچیدند و دیگر ندیدمشان. سرما خورده بودم و سینه گرفته ام خس خس می کرد. مردی که پیژامه راه راه سفید و آبی نازکی پوشیده بود از داخل خانه ای بیرون پرید و وسط خیابان داد کشید. دختر بچه ای از بالکن خانه ای نشانم داد و گفت: آقا منصور بگیرش، اینم باهاشون بود. آقا منصور مچ دستم را روی هوا گرفت و کشید. زمین خوردم و صورتم روی آسفالت خیس از باران کشیده شد. همه دورم جمع شده بودند و ساکت نگاهم می کردند. فقط صدای جیغ زنی از جایی شنیده می شد. یکی از زنها گفت: یه الف بچه ببین یه محله رو ریخته بهم. یکی از پنجره های خانه آقا منصور باز شد و زن جوانی که گوشه پرده را روی سرش کشیده بود جیغ کشید: آقا منصور بدو بیا، ملیحه حالش بهم خورده. آقا منصور با پشت دست محکم توی صورتم زد و دستم را گذاشت توی دست یکی از مردها: نگرش دار تا بیام... جد و آبادتون رو به آتیش می کشم اگر بچه ام چیزیش شده باشه. صدایش می لرزید. دوید و داخل خانه گم شد. پیر زنی گفت: من از توی سبزی فروشی آقا محمود دیدمشون. کار این نبود... کار اون پسر شر بود که کنار نونوایی لواشی می شینن. آقا منصور از خانه بیرون دوید و در حالیکه توی سرش می زد سرگردان چند قدم به راست و چپ دوید: یه ماشین... یه ماشین بیارین که بدبخت شدم. یکی از مردها دوید و چند لحظه بعد با پیکان لکنده ای برگشت. زن آقامنصور را توی ماشین سوار کردند و سریع رفتند. مردی که دستم را محکم گرفته بود چند بار محکم روی دستم زد. دستم از سرما و ضربه ها سرخ شده بود. می خواستم گریه کنم ولی اشکم در نمی آمد. بغض کرده بودم. یکی از زنها گفت: زن پا به ماه حتما هل کرده. مرد گفت: راه بیفت خونه اون دوستت رو نشون بده ببینم. بغضم ترکید. جای گوله های داغ اشک روی لپ های کپلم می سوخت. پیرزن جلو آمد و با گوشه چادر نماز گل گلی اش صورتم را پاک کرد: دستش رو ول کن... بچه دلش ترکید از ترس. مرد اخمهایش را توی هم کشید: باید بیاد خونه اون یکی رو نشون بده، پدر مادراشون باید بفهمن بچه هاشون چه آتیشی می سوزونن. هلم داد طرف کوچه بغلی که نانوایی لواشی داخلش بود و با دست محکم پشت گردنم زد.