مرد روی کاناپه به پهلو چرخید و گونه داغ زن را بوسید.

زن گفت: اول بچه رو ببر بزار سر جاش.

مرد با انگشت اشاره چند بار روی پای زن خط خطی کرد. بلند شد و DVD را خاموش کرد. دستهایش را از زیر پسر کوچک رد کرد و توی بغلش جابجایش کرد و رفت سمت اطاق بچه. زن دکمه قرمز کنترل تلویزیون را فشار داد و چراغهای نشیمن را خاموش کرد. مرد با آرنج در اطاق را باز کرد و بچه را روی تخت گذاشت و لحاف آبی پر رنگ که پر از ستاره های زرد کوچک و بزرگ بود را رویش کشید. آرام روی سر بچه دست کشید و پاورچین پاورچین از اطاق بیرون رفت. صدای خواب آلود  بچه را شنید که صدایش می زد. در اطاق که تا نیمه بسته بود را دوباره باز کرد و توی نور کم داخل شکم خرس پاندای کنار تخت که روی صورت بچه افتاده بود نگاهش کرد.

بچه گفت: مامانی برام قصه نمی گه؟

مرد سرش را برگرداند طرف اطاق خودشان. زن پشت به او پیراهنش را در آورده بود و دکمه دامن مشکی بلند را باز می کرد. مرد کنار تخت نشست و آرام گفت: مامان کار داره، من خودم برای آقا شیر قصه می گم به شرطی که قول بده زود بخوابه.

بچه چشمهایش را بست و مرد قصه را شروع کرد: یکی بود یکی نبود...

همانطور که قصه را تعریف می کرد داخل اطاق خواب روبرو سرک کشید. زن جلوی میز توالت نشسته بود و سنجاق های ریز سیاه را از داخل موهایش بیرون می آورد. با بیرون آمدن هر کدام از سنجاقها تکه ای موی سیاه بر روی شانه های لخت بلوری می ریخت. مرد کمی خودش را جابجا کرد و به حرکت چشمهای پسر زیر پلکهای بسته نگاه کرد: اگر بخوای بازیگوشی کنی قصه نمی گم آ.

پسر بدون اینکه چشمهایش را باز کند گفت: قول می دم بخوابم.

مرد قصه را ادامه داد. زن آمد و توی چهارچوب در ایستاد. کناره های لباس خواب صورتی با نوری که از پشت می تابید هاله ای دورش ساخته بود. مرد داستان را تمام کرد ولی انگار خواب از سر بچه پریده بود، چشمهایش را باز کرده بود و به مادرش نگاه می کرد. مرد مستاصل از کنار بچه بلند شد و روی صندلی کنار تخت نشست.

 

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳۸٥


 

اینجا بهترین جای دنیاست. این کاناپه بزرگ چرمی که داخلش غرق می شوم و می توانم سرم را روی پای نازنین بگذارم و به تلویزیون 29 اینچ سونی نگاه کنم. مریم و مجید جلویمان روی زمین دراز می کشند و مشق می نویسند و هر چند دقیقه از نازنین سئوالی می پرسند. نازنین تلویزیون را روی کانال یک گذاشته تا اخبار ساعت 9 را تماشا کند. پاهای لاغرش را زیرش جمع کرده و انگشتهای شصت کوپلش پیدا نیست. تلفن را برداشته و حتما می خواهد به شراره زنگ برند. انگشتم را توی موهای های لایت شده اش فرو می کنم و چند تارش را دور انگشتم می پیچم. این مدل کوتاه را دوست ندارم چون نمی توانم با آنها بازی کنم. صدای توپ و برق انفجار، چشمهایم را به طرف تلویزیون برمی گرداند. مرد کوتاه که چیزی از صورتش را زیر ریش پرپشتش نمی شود تشخیص داد صحبت می کند. زیرنویس را می خوانم: سردار مرتضی پاینده. چشمهایم را تنگ می کنم و با دقت بیشتری نگاهش می کنم. موج انفجار پرتابم می کند و محکم با صورت توی خاکها می افتم و بعد قل می خورم و از بالای خاک ریز پایین می افتم. پایم آش و لاش شده و سر سفید استخوان را میان گوشتها تشخیص می دهم. دستم را زیرم ستون می کنم و نیم خیز می شوم. پایم را چنگ می زنم و جیغ می کشم. مرتضی روی خاکها لیز می خورد و پایین می آید. رویش را از پایم برمی گرداند و سریع برمی گردد سر جایش. درد کم کم بالا می آید. سرم را روی خاکها می گذارم. مرتضی بالای سرم می ایستد و چیزی می گوید. درست نمی شنوم. برمی گردد و سریع توی راهروی خاکریزها دور می شود. بلند می شوم و جیغ می زنم ولی رویش را برنمی گرداند. چند لحظه چشمهایم را می بندم. صدای هله هله شان نزدیک می شود. چشمهایم را که باز می کنم بالای سرم ایستاده اند و بلند بلند کردی حرف می زنند. یکی شان خم می شود و چند تا از انگشتهای دستم را می برد. صدای فریادم فقط خوشحال ترشان می کند. حرکت خون توی رگها را به سمت قسمتهای بریده شده احساس می کنم. تیغه فولادی توی هوا می درخشد و پای سرباز قوی هیکل روی سینه ام جا می گیرد. چاقو را توی گلویم فرو می کند. نفسم با خون قاطی می شود و قل قل می کند. دور تا دور پوست گردنم را می برد و انگشتها را عمود توی پوست برگشته گردنم فرو می کند. بلند می شود و دستش را به کمرش می زند و به اثر هنری اش نگاه می کند. همه ایستاده اند و لبخند می زنند. خودم هم بالا می آیم و نگاه می کنم، درد کمتر شده. از خاکریز بالا می آیم و آن دور ها مرتضی را می بینم که روی موتور خم شده و گاز می دهد. خبرنگار از سردار تشکر می کند و میکروفون را کنار می کشد. در خانه باز می شود و بابای مجید با دستهای پر ازکیسه های میوه وارد می شود. نازنین گوشی را می گذارد و می دود طرفش و کیسه های میوه را می گیرد. از روی کاناپه بلند می شوم. وقت رفتن است.  

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳۸٥


 

پشت وانت مزدای آبی نشسته بودند و بلند بلند به حرفهای مجید می خندیدند. شهروز ماشین را جلوی سوپر مارکت نگاه داشت و رضا از پشت ماشین پایین پرید.

- مرتضی بشمار ببین چند تائیم.

شهروز سرش را از داخل شیشه بیرون آورد: بی خیال، دنگی پول می دیم.

رضا که با چشم بچه های پشت ماشین را می شمرد گفت: نه دیگه، ما باختیم شرط رو هم می دیم.

مرتضی گفت: آره بابا، باختن باید بدن، تا اینا باشن ادعاشون نشه.

رضا برایش شیشکی بست: تو دیگه حرف ادعا نزن که سوسکی.

- اگه من سوسکم تو پشه هم نیستی.

- تک به تک بزنیم.

مرتضی گفت: حالا تو اینی که زاییدی رو بزرگ کن تا بعد.

شهروز از ماشین پیاده شد و دست گذاشت پشت رضا: تو برو نوشابه ها رو بخر. بی خیال این شو.

نوشابه ها دست به دست چرخید تا به همه رسید. مرتضی یکی از شیشه نوشابه ها را زیر در نوشابه دیگر گذاشت و با دست محکم زیر شیشه نوشابه زد. در نوشابه با صدای بلندی باز شد و چند متر آنطرفتر به دختری که از کنار دیوار رد می شد خورد.

دختر برگشت و با عصبانیت به مرتضی چشم غره رفت.

مرتضی نیشش را تا بناگوش باز کرد: جووووون... دردت اومد خوشگله.

دختر گفت: بی شعور... و برگشت و رفت. مرتضی شیشه نوشابه را دست یکی از بچه ها داد و توپ قرمز دو لایه را از پشت ماشین برداشت و بطرف دختر شوت کرد. توپ با سرعت از کنار صورت دختر رد شد و به تنه درختی خورد و توی جوی پر از لجن افتاد. پسر ها بلند بلند خندیدند. دختر چند قدم آنطرفتر کلید انداخت و وارد یکی از خانه ها شد.

رضا گفت: خیلی خری، خونه شون اینجاست. برو توپ رو بیار بریم.

مرتضی دوید و توپ را از توی جوی بیرون آورد. در خانه باز شد و مرد جوانی با دختر بیرون آمد. دختر با انگشت مرتضی را نشان داد. مرتضی توپ را زیر بغل زد و با سرعت بطرف ماشین دوید: شهروز روشن کن... صاحابش اومد.

مرد پشت سر مرتضی می دوید. شهروز ماشین را روشن کرد و بلافاصله بعد از سوار شدن مرتضی حرکت کرد. مرد چند قدم دنبال ماشن دوید و چند فحش آبدار به مرتضی داد. مرتضی پشت ماشین ایستاد و شصتش را به مرد نشان داد. شهروز توی کوچه دیگری پیچید.

مجید به مرتضی گفت: سیبیلای یارو رو دیدی، گرفته بودت چهارپایه ات کرده بود.

یکی دیگر گفت: هنوزم دیر نشده، و با انگشت به موتور هندایی که با سرعت دنبالشان می آمد اشاره کرد. مرد جوان ترک موتور نشسته بود. مرتضی بلند شد و با دست روی سقف وانت زد: شهروز جون مادرت گاز بده، یارو دنبال مونه.

شهروز هر چه سعی می کرد و با سرعت داخل کوچه های باریک و پهن می پیچید نمی توانست از دست موتور خلاص شود تا سر یکی از خیابانها فرمان از دستش در رفت و لاستیک عقب مزدا داخل جوی افتاد و ماشین با صدای بلندی ایستاد. شهروز سریع از ماشین پیاده شد و کنار جوی زانو زد و دو دستی توی سرش زد: ببین چه گندی زدم... جواب بابام رو چی بدم.

مرتضی که از پشت ماشین پایین پریده بود، وسط خیابان می دوید. مرد از روی موتور پشت گردنش را گرفت و خودش از موتور پایین پرید. مرتضی روی زمین افتاد و صورتش روی آسفالت کشیده شد. مرد یقه اش را گرفت و بلندش کرد و چند سیلی پشت سر هم به صورتش زد. مرتضی به ماشین سر کوچه نگاه کرد، بچه ها به صف ایستاده بودند و بی حرکت و ساکت نگاه می کردند.  راننده موتور جک را پایین زد و دستهای مرد را گرفت: آقا مصطفی ولش کن، بستشه... جوونی کرده.

مرد که قرمزی صورتش کمتر شده بود یقه مرتضی را رها کرد و گفت: بچه مزلف وایمیسته سر راه ناموس مردم چرت وپرت می گه... آشغال.

چند لحظه ساکت شد و آب دهانش را قورت داد. انگار ناگهان چیزی یادش آمده باشد دوباره یقه مرتضی را که چند قدم عقب رفته بود را چنگ زد: به من بیلاخ نشون می دی بچه قرتی. و با مشت محکم توی صورت مرتضی زد. یقه مرتضی را که رها کرد، مرتضی روی زمین وا رفت. راننده موتور کشان کشان بردش و سوار موتور شدند و رفتند. بچه ها که از رفتن مرد مطمئن شدند دویدند و دور مرتضی حلقه زدند.  

  

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳۸٥


بازی دو اپيزودی

اپیزود اول: شاید سیاه

همه دور تا دور نشسته بودند و محکم دست می زدند. محمد قمپز میانشان می رقصید و علی چاخان عربده می کشید:

اگه یادش بره که با من وعده داره وای وای وای

وای را همه دم می گرفتند و بلند تکرار می کردند. محسن کف رو مغز پسته را بالا انداخت و دهانش را باز کرد. مغز پسته توی گلویش نشست و راه نفسش را گرفت. خم شد و عق زد. علی چاخان همانطور که می خواند چند بار با مشت پشتش زد. محسن بلند شد و بلند نفس کشید. اشک توی چشمهایش حلقه زده بود. محمد قمپز با قر و اطوار جلو آمد تا برای رقص بلندش کند. ستوان حامد دستی به سبیلهای سر بالایش کشید و کنار میله ها ایستاد. علی چاخان صدایش را برید و بلند گفت: بفرمایید سرکار... ، و قاچ هندوانه را بلند کرد. همه دست و پایشان را جمع کردند.

ستوان حامد سگرمه هایش را توی هم کرد و گفت: چتونه باز بند رو گذاشتید رو سرتون؟

محسن دندانهای یکی درمیانش را نمایش داد: شب چله اس دیگه سرکار.

علی زد تخت سینه اش: تو خفه...

ستوان گفت: ساکت شید تا اون روی سگم رو بالا نیاوردید.

علی بلند شد و دست گذاشت روی سینه اش: چشم سرکار... شما بفرمایید.

ستوان روی پاشنه ها چرخید و رفت. محمد قمپز چند قدم دنبالش رفت و قر داد. همه زیر لبی خندیدند.

محسن گفت: ولش کنید گند دماغ رو... علی آقا یه کم برامون تعریف کن.

صدای تائید و تشویق بقیه بلند شد. علی چاخان یک گاز بزرگ به هندوانه زد و با دست سبیلهای تیغ تیغ اش را پاک کرد: چی بگم آخه؟... همه رو شنیدید.

محسن کف رو گفت: هر چی خودت حال می کنی تعریف کن.

علی چنگ زد توی سینی آجیل و مشتش را به دهان برد. همانطور که آجیل ها را می جوید به صورتهای منتظر نگاه کرد.

محسن گفت: یالا دیگه... از بلند کردن کیف معلم دبیرستان سلیمانیه بگو... از پاره کردن پلک بیژن فضله... از آبلمبو کردن زری زردنبو...

علی چاخان آجیلها را قورت داد و با انگشت پشت دندان آسیایش را پاک کرد: تو خفه... خودم می دونم چی بگم... سینه اش را صاف کرد: جوونیا با اوس حبیب بار می بردیم ترکیه. یه ولو قرمز ملوس داشتیم که هر کی می دید آب از لب و لوچه اش راه می افتاد. یه بار که بار بردیم اسلامبول بخاطر برف مجبور شدیم یه شب بمونیم. چه برفی بود توی تمام عمرم مثل اون ندیدم. تا نزدیک سینه مون می رسید. ساعت ده که شد اوس حبیب گفت پاشو برو یه دوری بزن. منم از خدا خواسه، رفتم زیر پل آکسارای. آی جاتون خالی... - آب دهانش را قورت داد-

رفتم توی یه دیسکو، چه دخترایی،یکی از یکی دیگه خوشگل تر... عین هلوی پوست کنده بودن لامروتا... خلاصه ما با یکیشون که روس بود ریختیم رو هم. چه هیکلی داشت، باید بودید می دیدید... چه شاسی ی ، قد دوتای من... سینه هاش اندازه همین هندونه ها...

یکی گفت: بی خیال علی آقا، توی این چاردیواری هوایی مون نکن جان مولا.

همه بلند خندیدند.

علی گفت: خلاصه کنم، هی ما آبجو سفارش دادیم هی اون سفارش داد. مست مست که شدم بلند شدم دست انداختم دور کمرش و بردمش اتاق پشت بار...

محسن خم شد سمت محمد قمپز و گفت: عین سگ دروغ می گه. یه روز که سرش گرم بود خودش گفت وقتی مست کرده ریختن سرش و خفت اش کردن.

- ... بردمش اتاق پشت بارو دیگه دیگه

محمد قمپز بلند شد و قر داد و صدای نازکش را ول کرد توی بند: امشب چه شبی است...

 

اپیزود دوم: شاید سفید

مرجان پایش را روی پله جلوی در حیاط گذاشت و پایین رفت. حیاط  آجرفرش را آب پاشی کرده بودند و بوی خاک تمام حیاط را پر کرده بود. صدای قرآن را از داخل ایوان می شنید. بغض گلویش را گرفته بود. دختر جوانی کنار حوض آبی رنگ نشسته بود و میوه می شست و داخل سبد قرمزی که پسر بچه ای نگاه داشته بود می ریخت. دیگهای بزرگ را کنار دیوار ردیف کرده بودند و روی سینی هایی که رویشان بود ذغال روشن کرده بودند. مرجان چادرش را جابجا کرد و رویش را محکم تر گرفت. وارد ساختمان شد. از داخل یکی از اتاقها صدای ضجه های زنی را شنید که زبان گرفته بود. داخل اتاق کناری نشست. چادرش را روی صورتش کشید و بغضش ترکید. دختری چای تعارف کرد. سرش را بلند کرد. صورت دختر هم خیس بود. به عکس کنار اتاق نگاه کرد. حس کرد روی تمام عکس، شبنم نشسته است. علی لبخند می زد. لپهای بزرگ و گوشتی اش گل انداخته بود و انگار موهای کم پشت اش را رو توش کرده بودند که پرپشت تر به نظر می رسید. صدای زنی که گریه می کرد توی گوشش پیچید: داداشی... داداشی... کجا رفتی قربونت برم. من باید جات می مردم... قربون مظلومیتت برم که هر وقت می آمدی می رفتی یه گوشه ای ساکت می شستی. کجا رفتی آخه؟... خداااااا... دیگه کی هر روز با اون لبهای همیشه خندونش بهم سلام می کنه...

مرجان به برشهای هندوانه و ظرف آجیل بزرگ جلوی تابلو نگاه کرد. انگار علی هم برای شب یلدا می آمد. پس چرا آنهمه پسته روی آجیلها بود، یعنی هیچکدام نمی دانستند که علی از پسته متنفر بود. بلند شد و از اتاق بیرون آمد. دیگر طاقت شنیدن گریه های زن را نداشت. از جلوی یکی از اتاقها که رد می شد ردیف کتابهای کتابخانه را دید. داخل اتاق رفت. روی کتابهای قطور و نازک که تمیز و مرتب کنار هم چیده شده بودند دست کشید. بیشترشان را با هم از انتشارات اختران خریده بودند. یاد روز آشناییشان افتاد که داخل کتابفروشی ایستاده بود و درباره کتاب پوست انداختن کارلوس فوئنتس از فروشنده سئوال پرسیده بود و فروشنده جواب درستی نداده بود و علی که کتابی را ورق می زد نیم ساعت نمام برایش از همه جزئیات حرف زده بود. کتاب سبز کمرنگ را برداشت و توی بغلش گرفت و محکم به سینه فشارش داد و بعد کتاب را بوسید. از خانه بیرون آمد و جلوی در به عکس توی آگهی ترحیم نگاه کرد. حروف درشت را خواند: جوان ناکام. فکر کرد که آنها چگونه به ناکامیش رای داده اند. لبخند زد و دستهای گرم علی را توی دستهایش حس کرد. خط آخر آگهی ترحیم را خواند: از طرف دوستان و آشنایان. حتما اسمی ننوشته بودند تا بعدها بین فامیل نزدیک اختلافی بوجود نیاید. 

 

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ دی ۱۳۸٥