غم زنبورک

درست سر وقت می‌آید. معمولا می‌نشیند روی همین نیمکتِ درست روبروی خانه‌مان توی پارک. اگر هم کسی جاش را گرفته باشد،می‌نشیند روی آن نیمکت کمی دورتر. می‌نشیند و زنبورک می‌زند. حالا نمی‌دانم چند وقت است که این ساعت می‌آید. ولی می‌دانم هوا سرد باشد یا گرم و یا مثل حالا سرد و بارانی، می‌آید. بچه که بودم فکر می‌کردم با زنبورک فقط می‌شود آهنگ‌های شاد زد، آهنگ‌های سرخوش. ولی حالا می‌دانم می‌شود با زنبورک آهنگ‌هایی زد که غم داشته باشد. آهنگ‌هایی که ساعت ده  شب را نشان بدهند.

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠


حال خوش

حالم خوب است؛ خوش است. چرای آن را که البته نمی‌دانم. گفتم بگویم به شما. این روزها ندیده‌ام کسی از خوشی‌هاش بگوید. خوشی‌هاش را با ما قسمت کند.
حالم خوب است؛ خوش است. این را به شما می‌گویم. حتی اگر بگویید الکی‌خوش است. بگویید، هر کسی هر جور که می‌خواهد می‌تواند بیندیشد.
دیدید، لحظه‌ای طول نکشید که شک افتاد به جانم که شاید شما بگویید الکی خوش است. عمر خوشی‌ها همین‌ اندازه است؟
ولی:
من حالم خوب است.

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠


شروعِ خوش

دلخورم. خسته‌ام از نوشتن فیلمنامه. باید آنقدر بالا و پایین و چپ و راست‌اش کنی تا باب دندان آقای تهیه‌کننده شود. آن‌وقت شده یک شیر بی‌یال و دم که حتی خودت روی خواندنش را نداری، چه برسد به آن‌که اسمت را بگذاری روی‌اش. اصلا این نوشتۀ تو نیست. مال آن‌هایی‌ست که باید سرمایه‌شان برگردد. آقای یونسی نشسته جلوی در مغازه. خودش می‌گوید صب تا شوم مگس می‌پرانم. کتاب‌فروش که باشی و نخواهی کتاب درسی بیاوری می‌شود همین؛ کار و کسب‌ات بی‌رونق است. اصلا کی حوصلۀ داستان خواندن دارد. می‌بیندم. گل از گل‌اش می‌شکفد. بلند می‌شود و صندلی تاشو را از میان‌پاهاش رد می‌کند. خیلی وقت‌ها می‌آیم و صحبت می‌کنیم از کتاب و فیلم، از «دکتر ژیواگو» انتشارات دریا و جان وین «مردی که لیبرتی والانس را کشت». اگر جلوی در نبود و سرش گرم مشتری‌های تک و توک توی مغازه بود، قدم تند می‌کردم و رد می‌شدم که حوصلۀ هیچ‌چیز را ندارم. می‌زند روی شانه‌ام و دست تاب می‌دهد طرف در مغازه که یعنی بفرما، اول شما. می‌روم توی کتاب‌فروشی و به قفسه‌ها نگاه می‌کنم. آرزویم از نوجوانی همیشه این بوده که کتابفروشی داشته باشم و میان‌ کتاب‌های نازک و قطور بنشینم و بخوانم و بخوانم و دلم قرص باشد که هیچ‌وقت کتاب کم نمی‌آورم و لازم نیست غصۀ تمام شدن پول‌توجیبی‌ام را بخورم که هیچ‌وقت آن‌قدر جمع نمی‌‌شد که قد بدهد به خریدن کتاب. کتاب‌های جدید را از قفسه‌ها گل‌چین می‌کند و ردیف روی پیشخوان می‌چیند. اما من چشمم کاغذهای کاهی کتابی را گرفته که برخلاف کتاب‌های افقی تلنبار شدۀ دیگر، عطف‌اش را برعکس گذاشته‌اند و اسمش معلوم نیست. کتاب را سخت از میان بقیه بیرون می‌کشد و فوت می‌کند به جلدش و می‌گذارد کف دستم. کتاب را باز می‌کنم و بو می‌کشم. بوی خوش کاغذ کاهی، یاد کتابهای جیبی «سه تفنگ‌دار» پدربزرگ دوستم می‌اندازدم که با هزار جور ترفند و مکافات از توی کتابخانه‌اش برمی‌داشتیم و می‌خواندیم. می‌گویم همین را می‌خواهم. می‌گوید که سال‌ها توی انبار ناشر بوده و حالا هم معلوم نیست چطور اجازه داده‌اند پخش شود. روی کبوتر روی جلد دست می‌کشم. «روضۀ قاسم» نوشتۀ امیرحسن چهلتن. ورق می‌زنم. چاپ اول 1362. یعنی 23 سال گذشته از چاپ شدنش. کتاب را می‌برم خانه. لباس کنده و نکنده می‌روم سر وقتش. بوی خوش کتاب صدایم می‌زند. می‌خوانم:

«عمه بلقیس با تردستی تمام، با نوک انگشتانش سبزیهای یک قد را از توی سبد دستچین می‌کند و می‌گذارد روی تخته و با کارد خردشان می‌کند.

- نمی‌دانم والله من شما را کجا دیده‌ام همه‌اش توی همین فکرم. به چشمم خیلی آشنایید. نمی‌دانم شاگرد مدرسۀ معرفت بودید... شاید کوچۀ عشقی می‌نشستید. ها؟... دیدید گفتم. آخر من می‌گویم. دختر نجم‌الملوک هستید... ماشاالله. ماشاالله. شما یک ذره بچه بوده‌اید، دیده‌ام تا حالا. اللهم صل علی محمد و آل محمد. بزنم به تخته چه بزرگ شده‌ای. چشم و ابرویتان که چشم و ابروی نجم‌الملوک است. واه... نگاه کنید ترا به خدا، او هم که می‌خندید مثل شما چانه‌اش گود می‌افتاد...»

می‌خوانم و اعتنا نمی‌کنم که صدایم می‌زنند برای شام یا مهمانی که بعد از مدت‌ها آمده و حالا بست نشسته توی پذیرایی تا ببیندم.

«درست نمی‌دانم که عمو یحیی چکار می‌کند. و شبها اگر مجبور باشم، پیش عمه بلقیس بخوانم و مجبور باشم که از صدای خرخرش تا صبح چند دفعه از خواب بپرم، غیر از چراغ آشپزخانه که مادر نشسته است روی چهارپایه‌اش، چراغ اتاق قاسم هم روشن است- اتاق قاسم نه، اتاق عمو یحیی- و عمو یحیی می‌خواند و می‌نویسد. نمی‌دانم چه می‌خواند و می‌نویسد. عمه بلقیس هم نمی‌داند. یعنی سر در نمی‌آورد. بابا هم که نمی‌تواند بخواند. اما هر چه هست، انگار عمو یحیی دارد کارهایی می‌کند که هیچکس دلش نمی‌خواهد. انگار باید کم‌کم دلمان برای کارهای عمو یحیی شور بزند و بیشتر شور بزند. از آن روزی که عمه بلقیس قرآن را از سر تاقچه برداشت، برد پیش عمو یحیی و گفت:«داداش ترا به این قرآن از این کارها دست بردار!» و عمو یحیی گفت:«خیالت راحت باشد آبجی خانوم. خودم جانم را بیشتر دوست دارم. من که مثل جوانها اهل ترقه‌بازی نیستم.» عمه بلقیس، عمو یحیی را قسم جلاله داد. اما عمو یحیی گوشش به این حرفها دیگر بدهکار نیست. عمو یحیی اصلا آن آدم سابق نیست

حالم خوش است. خسته نیستم. دلخور نیستم. جادوی  کلمات مرا به دنبال خودشان می‌کشند.

«تازه رسیده‌ام به ورزشگاه. بند ساک کف دستم را خط انداخته است. مردی که از بغلم رد می‌شود، بربر نگاهم می‌کند. دلم هری می‌ریزد تو. کاشکی زیر بار نمی‌رفتم. دهانم مثل کبریت خشک شده است. خدا کند در مدرسۀ حسینی باز باشد. برم یک چکه آب بخورم. قلبم می‌زند، صدایش را می‌شنوم. حکما شقیقه‌هایم قرمز شده است. نکند ترسیده‌ام. عمه یلقیس. انگار خودش است. عمه بلقیس دارد می‌آید. می‌ایستم. ساک را می‌گذارم زمین.

- اصلا نباید این دست و آن دست بکنی. اگر به ساک فکر نکنی بهتر است. یکهو می‌بینی رسیدی خانه...

اما نه، او نیست. قد و بالای عمه بلقیس را دارد. مثل او هم راه می‌رود. عینکی و لاغر. کاشکی عمه بلقیس بود، می‌رفتم طرفش، ساک را می‌دادم دستش، می‌گرفت زیر چادرش. خیلی بهتر بود. اگر عمه بلقیس بود، دلم گرم می‌شد. اصلا تنهایی آدم بیشتر می‌ترسد. حالا تازه دم مدرسۀ حسینی هستم. ساک را می‌گذارم روی پلۀ مدرسه، دو دستی می‌چسبم به نرده‌های در. هیچکس توی مدرسه نیست، الا بابای مدرسه. دارد حیاط را جارو می‌کند. حیاط مدرسه وقتی که خالی و ساکت باشد، چقدر بد است. دل آدم را غصه می‌گیرد. آفتاب زرد روی دیوار روبروست. یک دسته کلاغ از پشت شیروانی مدرسه می‌زنند بیرون. حیاط مدرسه خالی است. چقدر بد است که حیاط مدرسه خالی باشد.

- بابا!...

سرگرم کار خودش است. اگر ازم بپرسد که توی ساک چیست، جوابش را چه بدهم؟

- خیال کن توی ساک لباس یا یک همچین چیزیست، می‌فهمی؟

خب می‌گویم که توی ساک لباس است.

- بابا... بابا!

بابا برمی‌گردد، چشمهایش را هم می‌کشد.

- چیه، چکار داری؟

صدای قارقار کلاغها می‌آید. بابا از سر جایش راه می‌افتد.

- هیچی. سلام.

بابا سر تکان می‌دهد.

- سلام.

ساک را برمی‌دارم. باید خودم را زودتر برسانم خانه.

بگمانم دست کم نصف راه را آمده باشم

کتاب را می‌بندم. تلخ بود داستان. تلخ. اما خواندنش لذت داشت. لذت رفتن به عمق یک مفهوم. باید کتاب‌های دیگر نویسنده را پیدا کنم و بخوانم. دوباره به اسم نویسنده نگاه می‌کنم: امیر حسن چهلتن.

 

 

مجلۀ فیلم ورق می‌زنم. آگهی موسسه کارنامه را می‌بینم. کارگاه داستان: امیرحسن چهلتن. فکر می‌کنم همین است. باید نوشتن فیلمنامه را رها کنم. باید چیزی بنویسم که کسی حق دخالت در آن را نداشته باشد. زنگ می‌زنم. اولین جلسه همین امروز است. ذوق زده می‌روم و ثبت‌نام می‌کنم. توی کلاس روی یکی از صندلی‌های فلزی می‌نشینم. چند نفر دیگر هم هستند که گرم صحبت‌اند و معلوم است برای بار چندم است که می‌آیند. مردی با موی کوتاه و صورت پاک تراشیده می‌آید توی کلاس. همه بلند می‌شوند. پیراهن آستین کوتاه پوشیده و شلوار جین آبی کم‌رنگ. کیف‌کلاسوری چرمش را می‌گذارد روی میز و می‌نشیند. آرام صحبت می‌کند و اگر بخواهد چیزی بخواند عینک عوض می‌کند. جلسۀ بعد داستان می‌برم. گوش می‌کند و با مداد سیاه روی کاغذ یادداشت می‌کند. صدای نوک مداد سیاه روی کاغذ، مو بر تنم سیخ می‌کند. حس می‌کنم بدترین چیزی که ممکن است نوشته‌ام و حالا که داستان تمام شود می‌گوید برو همان فیلمنامه‌ای که جلسۀ قبل گقتی می‌نویسی بنویس. عینک‌اش را از چشم برمی‌دارد و لحظه‌ای ساکت نگاهم می‌کند. چند نکته ظریف می‌گوید و بعد تعریف می‌کند از داستان. توی دلم قند آب می‌کنم. حس خوبی دارد شنیدن نکات قویِ داستان از زبان آقای چهلتن. هفته‌ها می‌آیند و می‌روند. با بچه‌ها می‌رویم خانۀ آقای چهلتن و دور می‌نشینیم پشت میز مربع جلوی پنجره که راه دارد به یک حیاط خلوت تنها و ساکت. داستان می‌خوانیم و شاهنامه و صحبت می‌کنیم، از همه جا و همه چیز. حامد هست و افرا، خانم بنفشه و هلن و آزاده، و رضیه که با ماندانا می‌آید که آن دورها نقاشی می‌کشد و وقت چای و شیرینی به همه نشان می‌دهد. گاهی هم آقای چهلتن برای‌مان از کارهای چاپ نشده می‌خواند، از «مردم خیابان انقلاب» و «آمریکایی‌کشی در ایران». آقای چهلتن که می‌رود سفر، جمع‌مان پراکنده می‌شود. از هم خبر می‌گیریم، دیر و زود، اما دلم برای نشستن دور آن میز و شنیدن داستان تنگ شده. دلم برای آقای چهلتن تنگ شده. می‌خواهم برای‌اش نامه بنویسم. بنویسم:

سلام آقای چهلتن، تولدتان مبارک...    

 

نوشته‌های دوستان برای تولد آقای چهلتن:

افرا: درد پنجم

حامد: وطن هر کس در حقیقت خود اوست

رضیه: برای یک اتفاق خجسته

    

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٦:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠


بمان، چنان ماندنی که فقط تو می‌توانی

دوباره پیداش شده. نه اینکه رفته باشد یا لحظه‌ای رهام کرده باشد یا من لحظه‌ای رهاش کرده باش، نه. همیشه بوده. حداقل پیش خودم مطمئنم که بوده. شده که داستانی با نامش نوشته باشم اما در نهایت ترجیح داده باشم که اسمی دیگر برای شخصیت بگذارم و فقط خودم بدانم که آن مینا، مژده یا هر نام دیگری، برایم او بوده. تلخ‌ترین لحظه‌ها را با او نوشته‌ام و گاهی شادترین لحظه‌ها را. ولی بیشتر غم‌ها را. چون داستان‌هام بیشتر غمگین‌اند. شده که خواسته باشم خودم را از این تلخی برهانم اما او نگذاشته. او همیشه در من حاضر است. آن پایان تراژیک به همۀ لحظه‌هام رنگ سیاه پاشیده. برای منی که لبخند نشانۀ صورتم است. او نشانۀ لحظه‌های تنهاییم است و لحظه‌هایی که خودم نیستم و در داستان‌هام غوطه‌ورم. حالا او در یک داستان برگشته. لحظه‌ای نگذاشت فکرش به ذهنم خطور کند که نامش را تغییر دهم و یک نام جعلی دیگر براش پیدا کنم. سفت و سخت ایستاد و گفت می‌خواهم خودم باشم. وقتی با چشم‌های بازمانده‌اش نگاهم می‌کرد و خط‌های خون صورتش را هاشور می‌زدند، گفت می‌خواهم خودم باشم؛ خودم. من هم فقط توانستم بگویم: باش، همیشه باش. 

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠


پیشنهاد خواندن در نواک

کتاب مارک‌ و پلو

کتاب روزی، روزگاری، دیروز

کتاب پونز روی دُم گربه

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٠


جرقۀ اولیه

اردوی شمال را خوب یادم است. اول راهنمایی بودم. جایی که مدرسه گرفته بود برای ماندن، یک مدرسه بود که کف راهرو و کلاس‌هاش را موکت کرده بودند تا بچه‌هایی که از شهرهای دیگر می‌آیند در آن‌جا جاگیر شوند. هر شب‌ از ساعت 9 فیلمی در راهرو نمایش می‌دادند با یک تلویزیون 21 اینچ که اگر آن عقب‌ها جا گیرت می‌آمد چشم‌ات کور می‌شد تا بفهمی اول و آخر فیلم چه می‌شود. فیلم هم که تمام می‌شد، چند نفر انگشت‌شمار بیدار بودند و بقیه هر کدام به طرفی یله داده بودند و حتما خواب هفتاد تا پادشاه را دیده بودند. یکی از فیلم‌ها را خوب یادم هست؛ فیلم مزد ترس. فیلمی سیاه و سفید که نفس‌گیر بود و هر لحظه‌اش پر از هیجان. آن شب هیچ‌کس خوابش نبرد. همه منتظر بودند که آخر و عاقبت آن چهار نفر که قرار بود دو کامیون پر از نیتروگلیسیرین را در جاده‌ای ناهوار به دو چاه نفت آتش گرفته، برسانند به کجا ختم می‌شود. دیروز که دوباره داشتم فیلم را می‌دیدم بیشتر صحنه‌ها یادم بود. و هنوز بعد از این همه سال و با اینکه می‌دانستم آخر فیلم چطور می‌شود برایم جذاب بود. واقعا جرقۀ علاقه به یک چیز چطور در آدم زده می‌شود؟ دیدن این فیلم چقدر در علاقۀ بی‌اندازه‌ام به سینما تاثیر داشته است؟

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠


باید به شما بگویم

خیلی وقت‌ها از خیلی چیزها ناراحت می‌شوم. دلم می‌سوزد. اما نمی‌توانم بگویم. می‌ترسم از نگاه شما، از نگاه شاید عاقل اندر سفیه‌تان. ولی دیگر طاقت ندارم، باید به شما بگویم.

توی تعطیلات سال نو رفته بودم سینما برای دیدن «جدایی نادر از سیمین». چند دقیقه دیر رسیدم. از در نیمه باز سالن رفتم داخل. تیتراژ پخش می‌شد. چند دقیقه کنار پردۀ جلوی در ایستادم تا چشمم به تاریکی عادت کند و از پله‌ها بروم پایین. از راهنمای سالن هم خبری نبود که چراغ‌قوه بیندازد و راه تاریک را روشن کند. پرده را کامل کنار زدم و اولین قدم را برداشتم. اما یک‌دفعه دیدم هیچ‌کس توی سالن نیست. فیلم برای صندلی‌های خالی از تماشاگر پخش می‌شد. واقعا هیچ‌کس توی سالن نبود. دلم سوخت برای فیلمی که بدون تماشاگر پخش می‌شد و برای صندلی‌هایی که حسرت تماشاگر را می‌کشیدند.

یا دلم برای کتاب «تریبوله» میشل زواگو می‌سوزد که سال‌هاست ساکت میان دیگر کتاب‌ها نشسته و حتما امیدوار است مثل دیگر کتاب‌های کتابخانه که هر به چند وقتی برداشته می‌شوند و خوانده می‌شوند، از سر جاش بلندش کنند و ورق‌اش بزنند و از عطر ورق‌های کاهی‌اش لذت ببرند.

یا همین چند لحظه پیش که هر چی به ردیف‌های کتابخانه نگاه کردم جای خالی برای کتاب «قانون و خشونت» پیدا نکردم. همۀ طبقات پُرند و بالای کتاب‌های ایستاده، کتاب‌های دیگر را افقی چیده‌ام. دلم برای کتاب می‌سوزد که مهمان ناخوانده است و جایی براش توی کتابخانه نیست. باید روی میز یا توی کمد بماند و حسرت جا داشتن در کتابخانه را بخورد. دلم براش می‌سوزد.

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٠


سانسور شاهانه

داستان کوتاه «سانسور شاهانه» در هفت‌ سین «نشریه مجازی فرهنگی و هنری نِواک»

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩


Love Story

گوشم به آهنگ آشناست. هزار کارِ هم‌زمان هم که انجام بدهم باز هم آهنگ Love story سرک می‌کشد و خودش را تحمیل می‌کند. دست می‌کشم از کارها و گوش می‌دهم. سونا خانم همسایه بغلی‌ست. شوهرش گاه‌گاهی می‌آید خانه و لاله، دخترش، کار به کارش ندارد. از مدرسه که برمی‌گردم و مشق‌هایم را می‌نویسم، می‌روم پیش سونا. باغچه را با هم آب می‌دهیم و برگ‌های پهن درختچه‌ها را با دستمال پاک می‌کنیم، میوه می‌خوریم و آخر سر سونا برایم کتاب می‌خواند. همیشه هم کتاب جلد زردِ ورق کاهی را می‌خواند. اسمش را سخت می‌خوانم:«داستان عشق». زیاد جلو نمی‌رود. کم‌کم صداش تو دماغی می‌شود و بعد اشک‌هاش راه می‌گیرد از کنار بینی قلمی‌اش. کتاب را می‌بندد. با نوک انگشت‌های بلندش اشک‌ها را پاک می‌کند و می‌رود و پشت پیانو می‌نشیند و آهنگ می‌زند. آنقدر آهنگ می‌زند تا لاله بیاید از اتاقش بیرون و جیغ بکشد که «سَرم رفت، دیوونم کردی» یا مادر صدام کند که بروم خانه. سال‌ها بعد که عاشق سینما می‌شوم و فیلم را می‌بینم. یک کپی می‌گیرم و خوشحال می‌روم درِ خانه سونا. پیر شده. پیرتر از آن که بشود فکرش را کرد. در جا می‌شناسدم. دستم را می‌کشد و گونه‌ام را می‌بوسد. می‌بردم توی خانه. باغچه همان‌طور سرحال است و برگ درختچه‌ها تمیز. برایم میوه می‌آورد. فیلم را می‌دهم. نمی‌خواهد. می‌گوید جوان که بوده فیلم را دیده. اما دوست دارد جای شخصیت‌های کتاب کسانی را بگذارد که می‌شناسد. لبخند می‌زند. به دوروبَر نگاه می‌کنم. می‌خواهم سراغ لاله یا شوهرش را بگیرم اما ساکت می‌مانم.  

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩


پنهان شده در پناه درخت

وقتی به تمام فیلم‌‌هایی که از آن سالِ عاشق سینما شدن دیده‌ام، فکر می‌کنم؛ می‌بینم که کمتر فیلم ترسناک دیده‌ام. حالا هم که آقای فیلمی می‌آید و می‌خواهم فیلم انتخاب کنم غیرممکن است فیلم‌های ترسناک بردارم. دو روز بود آمادگی نرفته بودم. تب داشتم. از آن تب‌هایی که چشم آدم به زور باز می‌ماند. بیرون برف می‌آمد و من جلوی تلویزیون خوابیده بودم و چند تا پتو و لحاف پیچیده بودم دورِ خودم. عصر جمعه‌ای تلویزیون فیلم ژاپنی گذاشته بود. از آن‌ها که هیچ‌کس حوصلۀ دیدنش را نداشت. همه رفته بودند پی کار خودشان و من تنها فیلم را تماشا می‌کردم. پدر به دلیلی که یادم نیست، پسرک را تنبیه کرد و پسر قهر کرد و از خانه بیرون آمد و همین‌طور که توی خیابان‌ها می‌گشت، توی خیابان‌های ناآشنا گم شد. کم‌کم شب شد و پسر بیرون مانده بود. همه دنبالش می‌گشتند و من از زیر پتوهای کوره‌مانند دعا می‌کردم زودتر پیداش کنند. ترس از تاریکی افتاده بود به جانم. پسر همین‌طور می‌گشت توی خیابان‌ها و اشک می‌ریخت. ماشینی از تَه خیابان می‌آمد. پسرک دوید و پشت درختی پنهان شد. چراغ‌های گرد ماشین جلو آمد و جلو آمد و درست در چند قدمی درخت ایستاد. مردی پیاده شد. پسر خودش را به درخت چسباند. صدای قدم‌های مرد توی سرم می‌کوبید. یک دفعه صداش قطع شد. پسر از پشت درخت سرک کشید. مرد با صورتی لِه شده پشت درخت ایستاده بود. مرد دستش را دراز کرد و شروع کرد به خندیدن. پسر غش کرد و تصویر محو شد و من زیر لحاف‌ها نفسم بند آمده بود. چند لحظه توی تاریکی کورۀ لحاف‌ها ماندم. بعد یک لحظه پتوها را پس زدم و دکمۀ تلویزیون را فشار دادم. اما صدای خندۀ مرد قطع نمی‌شد. از اتاق بیرون دویدم و توی آشپزخانه غش کردم.

حالا که کتاب «تاریخ سخت‌کُشی*» را می‌خوانم. باز همان صدای خنده را می‌شنوم. و چقدر تصویر پشت این کلمات وحشتناک‌اند. اما نمی‌شود از جادوی کلمات رها شد. نمی‌شود مثل فیلم‌ها پس‌شان زد و نخواندشان.

* تاریخ سخت‌کُشی، عباسقلی غفاری‌فرد، موسسه انتشارات نگاه، چاپ اول، 1389

  
نویسنده : علی حیدری ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٩